-
گذشت..............
21 مهر 1394 02:52
دیدین آدمایى که تا بهشون میگى بالاى چشمت ابروئه داغ میکنن!!!من فکر میکردم من همچین آدمى هستم.اما امروز نظرم عوض شد.دیدم هستن کسایى که بدتر از من باشن!!!میخوام یه اعترافى کنم.این که من از یکى ناراحت بشم یا نشم بستگى زیادى به عزت نفس و احتمالا اعتماد به نفسم داره.این مکالمه رو ببینین! ((تو رو خدا این جا رو نخونى یه...
-
تَق تَق تَق!
19 مهر 1394 17:31
همیشه گفتن باید رفت دنبال فرصت ها!یه چن بارى هم شاید شنیدیم که فرصت ها در خونه مون رو میزنن!!! امروز یه فرصتى اومد جلوم گفت تو رو خدا حواست به من باشه..منم گفتم حتما فرصت جان.تو احتمالا یکى از آرزوهاى من بوده اى!!! امروز یه حرف خیلى خیلى خوب شنیدم...:))) یه کمى مطمئن شدم که راه درست رو انتخاب کردم فردا قراره برم استاد...
-
...The one I've waited for
17 مهر 1394 14:00
نیگا نیگا وبتو چیکار کردى!:دى من از همه کسایى که وبم رو خوندن این چن وقته و حالشون بد شده معذرت میخوام.دارم از روزاى عذابِ هورمونى خلاص میشم. خب من فکر کردم دیدم جاى این که قفل کنم رو خودم، خودم رو تخریب شخصیتى کنم جلوى خودم(و شما مثلا!) بیام مردم رو تخریب شخصیتى کنم!!...البته تعریف از خود نباشه، برخلاف روحیه ى بدبینى...
-
دورِ باطل
16 مهر 1394 02:43
میدونم این دو سه روز خیلى نوشتم.اما اینجا رو جز واسه آرامش خودم نساختم.پس گور باباى نوشتنِ زیادى... بدترین حالتى که هست اینه که بگردى و بگردى و بگردى برسى به این که ایتس آل یور فالت... این بدترینِ بدترینِ بدترینه! دارم فکر میکنم که ما آدما اگه بدى داریم، خوبى هم داریم.اگه من خوبى هام رو نداشتم، کى میموند پیشم؟ چقد...
-
خوب که هیچ،بد هم نه،افتضاح تعریف بهترى است...
15 مهر 1394 20:45
همه ى این ها به خاطر اوضاع خراب بعد جسمانى من باید باشد.اما بینى و بین الله!!! آدم ها درست وقتى که باید، نیستند!!!مثل الان که ترجیح میدادم چس ناله هام رو ببرم پیش یه آدمى و غرغرهام رو خالى کنم.اما توى لیستِ ذهنیم رسیدم به اسم ع!پیام هم دادم حتى.اما آدم ها اون وقتى که باید باشند ، هزار جور کار جور و واجور برایشان پیش...
-
دنیا که مى چرخد...
15 مهر 1394 12:03
سلام ارى جان.یک زمانى هم بود که من فکر میکردم زندگى خیلى بهتر از این ها با من راه مى آید.یک زمانى هم بود که آینده ى روشنم چشمام رو میزد.یک زمانى بود که هیچ کس حق نداشت به آرمان ها و آرزوهاى من تو بگوید!!اما زندگى سخت است.دیگر دارد باورم مى شود که این تمایلات من ریشه در فصل ها و ماه ها دارند.ارى جان هراس این سال ها...
-
شاید یادت نیاد، ولى من همونم.
15 مهر 1394 02:48
حسى که آهنگ mister k. به من میده یه حس متفاوتیه.به نظرم این آهنگ از اون آهنگاییه که اگه کسى خیر منو بخواد هرگز اجازه نمیده گوش کنم...امروز بر حسب اتفاق آهنگ U-turn(lili) رو مجددا گوش کردم.سال پیش به توصیه ى یکى از دوستاى وبلاگى گوش داده بودم.امسال خیلى بیشتر ازش لذت بردم.بقیه ى آهنگاى Aaron هم دانلود کردم.اما حسِ...
-
این داستان : دافعه ى قطب هاى مخالف!
13 مهر 1394 18:20
٢ تا جمله میگم، باشه تو ذهنتون تا آخر بحث.اگه از دفترى خوشتون میومد انقدر توش جزوه بنویسید تا ازش متنفر بشید!...اگر عاشق کسى هستید، بهش خیلى نزدیک بشید.تا ازش متنفر بشید!... دورنماى آدما خیلى قشنگه.من حتى آدماى با دماغ سربالا رو از دور دوست دارم.اما دوست دارم هیچ وقت نزدیکشون نشم که بوى تعفن افکارشون حالمو به هم...
-
اینم از این!
12 مهر 1394 18:36
امروز شاید یکى از معدود روزها در طى ٣ سال گذشته بود که از خودم راضى بودم...مثلا کم پیش میاد که به همه ى کاراى تو ذهنم برسم...امروز یه خواب راحت داشتم.جدا باورم نمیشه.اما خب بر اساس تجربه میگم که احتمالا تا همین چند دقیقه ى بعد گند میخوره به احساسات مثبتم.امیدوارم که حالا اینجورى نشه؛) بنا به یکى از تزهایى که خیلى وقته...
-
اکنون نوشت!
12 مهر 1394 03:24
چشمام میسوزه.اما مثل این که بنده خودآزارى دارم.حسِ خوابیدن نیست.با این که فردا صبحِ زود به زمین و زمان فحش میدم احتمالا:) میخوام واسه ع کادو بگیرم.هرچى فکر میکنم هیچى به ذهنم نمیرسه.یعنى جلبک هم اگر به اندازه ى من فکر کرده بود تا الان اِن بار کادو خریده بود و فرستاده بود... نمیدونم چه حکمتیه که حرفى ندارم ولی میام تو...
-
سین!
12 مهر 1394 00:03
-
دیگه هیچ وقت نمیبینمت؟...
11 مهر 1394 11:49
میشه گاهى وقتا یه همسفر خوب بود.میشه تو غیر قابل باورترین لحظه ها دوستاى خوب پیدا کرد، تو یه فرصت کم از هر درى حرف زد.میشه مثلا تاکسى ى که سوارش شدى مجبور بشه بره بنزین بزنه و بعد بهت بیسکوییت تعارف کنه و بعد براش از مضرات سیگار کشیدن بگى بلکه با دود سیگارش خفه ت نکنه.بعد هم که حرفتون گل کنه یهو برسى به مقصد و بخواد...
-
مهربون نیستیم؟
10 مهر 1394 17:53
میخوام برم خوابگاه.همیشه واسه این که با مترو برم یا تاکسى با خودم درگیرم:) اما تقریبا همیشه هم تاکسى رو انتخاب میکنم تو مترو نمیشه به آدما نگاه کرد.یه کم زیادى نگاشون کنى شاکى میشن.من اما دوست دارم آدما رو نگاه کنم.زندگیاشونو حدس بزنم.به این فکر کنم که کجا دارن میرن یا کى منتظرشونه! اما میدونى!تو مترو نمیشه، مردم همه...
-
داستان داریما...
10 مهر 1394 12:32
عاقا این ایرانسل چشه؟واسه خودش سرویسِ مسابقه فعال کرده بود بعد هر روز واسه من سوال میومد که نمیدونم فلان دیالوگ رو کدوم فلان فلان شده اى تو کدوم فیلمى گفته.خداوکیلى ایرانسل مثال بارز چاپیدن مردمه.امروز بعد از مدت هاااا فهمیدم که اِ!!! میشه اینو غیرفعالش کرد.و همین کارم کردم.اما واقعا سیاست ایرانسل در زمینه ى مدیریت! و...
-
تکرارى نشو دیگه...
9 مهر 1394 13:29
هیچ وقت آدمى نبودم که حسرت بخورم.همیشه یا همه چیز داشتم و یا مطمئن بودم که بهش میرسم در آینده.تقریبا میتونم بگم تا الان به هیچ آدمى به خاطر وضع مالیش حسودیم نشده.اما این بار حسرت خوردم.به یک "الف"ى که تنها ارجحیتش بر من پولش بود.در جایگاهى قرار گرفت که من باید میبودم.که حق خودم میدونستم.بعله من حسودیم شد...
-
تنهایى...؟!
8 مهر 1394 02:36
حقیقى ترین صفت در تاریخ بشر.تنهایى.عجیبه که همه حسش میکنیم و ازش مینالیم و در عین حال باهاش زندگى مى کنیم.تو مشترک ترین لحظاتمون احساسش میکنیم.سعى میکنیم ازش فرار کنیم.اما با یه تلنگر به یادش میاریم.که هیچ آدمى دقیقا خودِ ما نیست.و بنابراین هیچ آدمى قدرتِ تحملِ ما و توانایى در کنارمون موندن رو براى همیشه نداره.اما اون...
-
نمیخوام ببینمت!نمیشناسمت اصن...راستى کجا دیده بودمت؟؟؟؟!!!!
7 مهر 1394 00:00
کلا روز تولد، روز قبل از تولد، روز بعد از تولد، و حتى چند روز بعد از تولد...آى هِیت یو آل.بقیه فحش ها هم تو دلم سرم درد میکنه.اینم از ٢٠سالگى... پ.ن : سین جان نگرانِ شوک هایى هستم که قراره بهت وارد کنم.سکته نکنى عزیزم!:دى
-
بخندیم الان؟
5 مهر 1394 21:10
مهاجرت؟!فقط من و میم هستیم که میتونیم راجع به یه قضیه اى که حتى هنوز فرسنگ ها از وقوعش دوریم داستان درست کنیم و حرف بزنیم و نگران اختلاف فرهنگى ها و تنهایى ها و غیره و ذلک؟!!! باشیم:) خانومِ ف! خانومِ ف جانِ عزیز.کاش میشد بدون رودروایسى!؟ بیام بهت بگم که چقدر از تو و اون دوست پسرِ از دماغ فیل افتاده ت متنفرم.و کاش...
-
داره میگذره!
4 مهر 1394 22:45
یه وقتایى همه چیز میفته رو دور تند.انقدرى که من ٢ روووووز هیچ پستى ننویسم و اصلا حتى متوجه نشم حتى... امروز که ساعت ٦:٣٠ عصر رفتم بیرون یه لحظه فقط یه لحظه یه حس خوبى پیدا کردم از شلوغى خیابون.آدم معمولا باید از سر و صداها کلافه بشه!اما من امروز خوشحال شدم که دیگران مثل من درگیر فکراى بیخودیشون نیستن و دارن زندگى...
-
چرا زندگى مى کنیم!
2 مهر 1394 16:43
یادم میاد که یک زمانى یک معلمى به ما گفت که فکر کردن در ذات خدا حرامه!حرام اندر حرام اندر حرام.از این حالتِ مغرور طورِ خدا خوشم نیومد.اون موقعا بچه بودیم میترسیدیم.اما یه خاطره هاى خیلى محوى هم یادمه که یه بار انگار یکى ازمون پرسید به نظرت خدا چه رنگیه و من هم احتمالا اشاعه ى فضل کرده بودم که آبى(به خاطر آسمون!).اما...
-
ببخشید...
1 مهر 1394 23:26
مثلا بمونى بین این حس که کمکش کنى تا کارش زودتر تموم بشه... یا کمکش نکنى تا خودش کار رو یاد بگیره... زندگى سخته! پ.ن : دومى رو انتخاب کردم.از روى خودخواهى.متأسفم.بازم من باختم.شِت! پ.ن ٢ : یه وبى رو خوندم.حالم از هرچى مرده (بیشتر مرداى ایرانى) به هم خورد.معذرت معذرت معذرت.میدونم میگین قضاوت کار خوبى نیست.اما تحمل خیلى...
-
درهم برهم نوشته ها!
1 مهر 1394 20:27
سلام ارى جان.دلم برایت خیلى زیاد تنگ شده بود.خیلى خیلى زیاد... ارى عزیزم خواستم با خودم روراست باشم.خواستم بگم وبم رو فقط براى خودم مینویسم.دیدم که نه!نمیشود انگار.دیدم همیشه یک گوشه ى چشمى دارم به بقیه.که بیایند و ...اصلا فقط باشند...اگر فقط براى خودم بود، ١٠٠ درصد نظرها را مى بستم.و اگر روزى این کار را کردم، احتمالا...
-
ماهِ من، فصلِ من!
1 مهر 1394 01:11
خیلى به روز تولد اعتقاد نداشتم.شاید الان هم ندارم.همیشه روز تولدم برام یه روزى بوده مثل همه ى روزا.که اتفاقا زودتر هم تموم شده.اما تنها چیزى که خوشحالم میکنه تو روز تولدم، اینه که یه سال بزرگترم واقعا.و این بار که کسى سنم رو پرسید نمیمونم بین عدد رند و غیررند.سریع میگم ٢٠، بعدش هم یه لبخند خوشگل میزنم.با خودم هم میگم...
-
دخترهاى خیال پرداز
31 شهریور 1394 18:44
از یک زمانى به این نتیجه رسیدم که خیالِ داشتن چیزهایى که دوست داریم داشته باشیمشان، میتواند باعث به دست آوردنشان شود.شاید از خزعبلاتى بود که توى کتاب راز خونده بودم.خیلى اعتقاد پیدا کرده بودم.شروع کردم به خیال کردن...١٠ سال بیست سال، اصلا هزار سال آینده ى زندگى من.الان خیال پردازى شده عادتِ غیر قابل ترک زندگیم.من هزار...
-
دلى رو نشکنیم لدفا...
31 شهریور 1394 02:27
یک اتفاق بدى که میفته رو الان یادم اومد.باید بنویسم!دیدین که آدما یه سرى حرفا هس که همیشه میزنن.مثلا مثلا میگن من از بچگى اینجورى بزرگ شدم که فلان جور رفتار کنم!بعد این رو تو هر موقعیت مربوط و غیرمربوطى هم میگن.این اصلا به جاى خودش بد نیست.اما چیزى که بده میدونین چیه.اینه که ما آدما این چیزا رو معمولا میتونیم تحمل...
-
از آخر به اول!
30 شهریور 1394 21:09
امروز یک تجربه ى جالبى داشتم.خیلى برام پیش نیومده که وبلاگ یکى از دوستان یا آشنایان رو بخونم:) یعنى معمولا برعکس بوده و درمورد وبلاگ خوانى هام! اول وبلاگ دوستان رو خوندم و بعد باهاشون آشنا شدم...البته به غیر از یک تجربه ى جالبى که چند وقت قبل از به چیز رفتنِ بلاگفا اتفاق افتاد.و به طور اتفاقى وب یکى از دوستامو پیدا...
-
فعلا بدون رمز!
30 شهریور 1394 00:19
همین الان که شروع کردم به نوشتن حس کردم دارم به پوچى میرسم دوباره.این که میگم دوباره دلیل داره.اما لااقل این بار هم... فکر میکنم احتمالا بیشتر بلاگرها اینجورى باشن..من هم اینجورى ام که : علاوه بر تعداد نسبتا زیادى پستِ منتشرنشده ، از صبح تا شب و حتى از شب تا صبح هزار بار براى وبلاگم پست مینویسم (دقت کنید فقط به صورت...
-
تغییر...مثبت...منفى...
29 شهریور 1394 01:11
میخواهم یک قرارى با خودم بگذارم!!!اون هم این که از این به بعد خیلى به رفتارم فکر کنم.این اواخر دوستانم انتقادهاى جدى ى کردن از رفتارم.که واقعا رفتم تو فکر.به هر حال هر آدمى اخلاق خوب و بد داره.اما این که آدم سعى بکند رفتارش هر روز بهتر از دیروز باشد خیلى کار پسندیده اى هست!یکى از رفتارهام که فکر کنم علاوه بر خودم،...
-
الا یا ایها الساقى......!!!
28 شهریور 1394 00:41
-
شمارش معکوس!
27 شهریور 1394 16:02
یه حسى هست،که همه مون تجربه ش کردیم.یه لحظه هایى که با یکى از عزیزامون بحثمون میشه و بعد به خودمون میگیم که ببین اگه یه روزى نبود ... من از این حس متنفرم.آدم وقتى عصبیه باید عصبى باشه.وقتى ناراحته باید ناراحت باشه.وقتى هم میخنده طبیعتا باید خوشحال باشه.این که بخوایم به خاطر آینده گند بزنیم به احساسات الانمون خیلى...