-
١٦٤ : من میدونم دوست یعنى چى:)
10 دی 1394 00:18
مهم نیست حتى اگه خیلى جوگیرانه بوده باشه.من تا الان نه تو این وب و نه تو قبلى حتى یه پست هم راجع به کس دیگه ننوشتم...اما این بار نمیشه... آدم جان عزیزم.من میدونم دوست یعنى چى."تا تهش باهاتم یعنى چى"من میدونم وقتى هستى یعنى چى.نمیدونم این از کجا میاد.اینکه بغضم ترکید...شاید از این که تا الان چن تا دوست...
-
١٦٣ : وابستگى...
9 دی 1394 23:37
-
١٦٢ : درس که همیشه هست:)))
8 دی 1394 22:23
یه حس مخلوطى دارم از خوشحالى و ناراحتى....... امروز روز خوشحال کننده اى بود.اما تقریبا هییییچ تلاشى واسه امتحان بسیااااار سخت شنبه نکردم...؛) و همچنین این که، امروز ٢-٣ بار با افراد مختلف بحث کردم.با راننده تاکسى ، با فروشنده...اونم سر چى؟!سر این که پولمو نمیگرفتن چون یه کم کهنه بود...اونم تو چن تا موقعیت مختلف با...
-
١٦١
8 دی 1394 15:18
آدم باید سعى کنه هر روزش بهتر از دیروزش باشه!چقد کلیشه اى!اما من واقعا میخواستم امروزم بهتر باشه وقتى یکى یه جورایى شما رو میشوره میذاره کنار!، سخته که آروم بمونین.سخته که انتقادپذیر باقى بمونید! نتیجه بحث این شده بود که من آدم متوقعِ خودخواهى هستم.و الان به درجه اى رسیدم که قبول دارم که هستم...ولى واقعا نمیدونم باید...
-
١٦٠
8 دی 1394 13:26
Rain rain rain Am I the only winner? In this silly game Where tears are a trophy to gather... ....though we're good people We're bullets to each other wings...
-
١٥٩ : از سرِ شکمْ سیرى!
7 دی 1394 21:12
من با گوشى ى که فقط ٨ درصد شارژ داره و در حالى که فقط یه ساعته که از خواب بیدار شدم مینویسم(عین این انشاهاى راهنمایى شد:دى) والا هدف خاصى از نوشتن الانم نداشتم.اما یه مسئله اى همین الان یادم اومد که بگم.و جرقه ش هم مشکل یکى از دوستام بود. سوال: شما چقدر میتونین خودتون رو ببخشین؟یا در واقع تا چه حدى براى خودتون جاى...
-
١٥٨ : یه وقتایى هم اینجوریه دیگه؛)
6 دی 1394 18:54
خواب بعدازظهرررر جان دوستت دارم:)))) بعضى وقتا هم واقعا خودتونو بغل کنین بگین خوب میشى قربونت برم خوب میشى:) ببرین خودتونو واسه ش آهنگ خوشگل بذارین.براش قهوه درست کنین بخوره.اشکاشو پاک کنین.بهش بگین که از هر کسى بیشتر دوسش دارین:) اگه گاهى اینکارا رو نکنین که باید کلا قید زندگى رو بزنین.میدونم تا یکى دو ساعت دیگه از...
-
١٥٧ : اى پادشه خوبان...
5 دی 1394 15:07
یه شعر قشنگ همینجورى از اینایى که یهو یاد آدم میاد تقدیم به شما تو ادامه مطلب:) پ.ن : من خیلى وقت بود حافظ نمیخوندم.اینم از برکات وجود همون دوستاییه که تو چن تا پست قبل گفتم پ.ن ٢ : فکر کنم تو این ایام امتحانا بلاگ اسکاى جان به پام میفته که دیگه بسه انقدر پست نذار.حوصله سر رفتگیه دیگه:دى پ.ن ٣ : راستى شعره رو کاملشو...
-
١٥٦ : از حال بد ... به حال من ...
5 دی 1394 10:33
یاد گرفتم.که گاهى تو زندگى، واسه به دست آوردن یه چیزایى ، باید یه چیزایى رو از دست بدى.مثل من که واسه خریدن وقت ، باید دل خوش خنک امروزم رو از دست بدم.اما خب خیلى هم ناراحت نیستم.به شرطى که این وسط وقت بذارم واسه خودم ، واسه امتحان ، واسه یه خواب آروم...به شرطى که واسه تو وقت نذارم.به شرطى که حتى فکرتم از ذهنم رد...
-
155 : از فانتزى هاى ( شاید نه چندان) دور از ذهن ما:)
5 دی 1394 00:47
چقدر خوبه که یه سرى آدما، یه شیوه خاصى از برخورد دارن واسه خودشون.یه آرامش و تعادل خاصى.نمیدونم میتونم منظورمو برسونم یا نه.مثلا آدمى که در برابر همه صبوره.حتى کسى که میخواد مثلا سرش کلاه بذاره.و با چنان آرامشى با اون طرف صحبت میکنه که اون رو هم شرمنده میکنه.من از ته ته قلبم دوس دارم که همچین آدمى باشم.آدمى که حتى...
-
154
5 دی 1394 00:23
خسته شدن که شاخ و دم نداره...وقتى خسته شدى از درس خوندن و دلت میخواد با یکى حرف بزنى و از بد روزگار هم هیچکس خونه نیس... پ.ن : هنوز اولشه و اوضاع من اینجوریه...واى به حال بعدا تر ها:( پ.ن ٢ : من عاشق اون لحظه اى ام که قبل از امتحان با خودت میگى دیگه خوندن و نخوندن من فایده نداره...بعد کتابو میذارى کنار!اما متاسفانه...
-
١٥٣
4 دی 1394 13:27
چقدر بعضى آدما مهربون و دوست داشتنى ان.باید اعتراف کنم عاشق راننده تاکسى ئه شدم:) انقد مهربوووون بودددد.... واقعا این روزا چقدر آدمِ "آدم" پیدا میشه؟!!! کاش یه کم راه طولانى تر بود:))) کاش من یه کم پر رو تر بودم... کاش کاش کاش پ.ن : دلم میخواست دعوتش کنم به صرف چاى:))) پ.ن ٢ : از این آدم خوبایى که روز جمعه...
-
کاش حالت خوب بشه:(
3 دی 1394 02:10
-
١٥١
2 دی 1394 20:00
تو این روزا ٢ بار فال حافظ گرفتم.هر دو بارش هم خیلى خوب بوده.رویا میگفت حافظ الکى آدمو امیدوار میکنه.فکر کردم دیدم راست میگه.اما یه بار هم بود که حافظ جان هرچى از دهان مبارکش دراومده بود نثار بنده کرده بود.خب پس یه کمى امیدوار شدم که همچین الکى الکى هم نبوده... باید اعتراف کنم که یکى از مرموزى جاتِ زندگى من (یعنى از...
-
خیلى دیر وقت نوشت...
28 آذر 1394 02:29
میترسم اگه همینجورى پیش بره، خیلى کم بمونم...عقب بمونم!این مشغولیتا که تموم بشه خیلى جدى میرم دنبال خودم.والا نه با خودم تعارف دارم نه با شما.نمیخوام انقدر کم باشم...اما و اگر که ندارد صد در صد...دنبال کتاب هم نمیخواد بگردم.لااقل این قسمت قشنگ ماجراست:) پ.ن : میشه عاجزانه خواهش کنم که nothing else matters ى که مال...
-
loving can hurt sometimes...but it's the only thing that i know....
28 آذر 1394 02:17
...Oh u can fit me Inside the necklace u got when u were 16 Next to ur heartbeat where i should be ...Keep it deep within ur soul Wait for me to come home..
-
یکى هم باشد که غبار از دل ما پاک کند..........
26 آذر 1394 14:05
چیزى که من تو تهران زیاد دیدم و تو شهر خودمون نه! این که مردم تو تهران انگار تو چشماشون هیچ حسى نباشه... انگار حوصله نداریم، یا نمیدونم چه مرگمونه که کوچیک ترین ها رو هم از همدیگه دریغ میکنیم.داستان از اونجا شروع شد که .... پ.ن : دلم واسه وبلاگ قبلیم خیلى تنگ شده...لااقل دو نفر بودن که هر روز میخوندنش...دلم واسه اون...
-
[ بدون عنوان ]
25 آذر 1394 19:57
-
آى سى یو!***
25 آذر 1394 02:41
آدم ها عاشق میشوند...فارغ میشوند.........باز عاشق میشوند....باز هم .... فرقى ندارد.من امروز چندباره و چندباره عاشق یک آهنگ شدم.معشوق قبلى... پ.ن : دلم یه پست طولانیییییى میخواست.اما امروز یه گندى زدم.واسه همینم الان حس و حالش نیست که بنویسم.فردا کاش حالم بهتر بشه... پ. ن ٢ : کامنتا رو خوندم.به زودى زود... پ.ن ٣ : کى...
-
دوستون دارم:) (رمز همون قبلیه:) )
20 آذر 1394 02:05
-
شما واقعا خوبین...
18 آذر 1394 03:54
این چند وقته با آدماى جالبى همراه شدم.این که میگم جالب یعنى اصولا آدمایى که نسبتا به گروه خون من نمیخورن.اما مثل هر روز و همیشه!، سعى کردم فکر کنم که اینم یه نشونه س.اصلش این که، این که الان که واقعا از زور خواب چشمامو نمیتونم باز نگه دارم اومدم اینجا که بنویسم، به خاطر همین بود که فقط بگم این آدما آدماى عجیبى هستن....
-
قضاوت کنیم یا نکنیم؟!
17 آذر 1394 23:16
یکى از جالب ترین اتفاقاى این چند روزه این نگرانى ى بوده که دوست گرام داشته بابت این که من نباید مثل سایر پزشکا مغرور باشم! خیلى خیلى برام مهمه که نظرتون رو راجع به این پست بدونم.به محض این که خوندینش و بعد از یه کمى تفکر تو این زمینه خواهشا نظرتون رو بگین... این اتفاقى که این چند روزه خیلى رسانه اى شده، راجع به یه...
-
Never forgive u!
14 آذر 1394 16:52
من اگه روزى اومد ، که میتونستم از این مملکت برم، و نرفتم، احمقى بیش نیستم غربت رو هزار بار ترجیح میدم به معاشرت با مردمى که افتخارشون خوردن گوشت همدیگه ست.و احترام گذاشتن واسه شون به اندازه ى سوراخ جوراب پاى مورچه! هم ارزش نداره من اگه روزى تونستم از این جا برم، و نرفتم، هرچى خواستید بهم بگید.چون صدردصد عقلم زایل...
-
کُلد استاپ!
13 آذر 1394 19:10
سلام.این دومین روزیه که سرما خوردم.فکر میکردم خیلى قوى تر از اینا باشم که تو این هواى پاییزى سرما بخورم.اما خب حادثه خبر نمیکند.مادر جان سفارش دادن سوپ موغ درست کنم و بخورم.منم از فرط تنبلى!! به جاش میخوام تخم مرغ آبپز کنم و با کره و مایونز و اینا نوش جان کنم.البته تنبلى نیست فکر کنم بیشتر آدم لج میکنه موقعى که مریضه...
-
من دیگه منتظرت نمیمونم...
12 آذر 1394 21:36
سلام ارى جان.نهایت دل تنگى من این بوده که حداقل دو سه ماهیست که هیچ خبر ازت نگرفته ام.حالت خوب است؟رو به راهى؟این گریتینگ هاى مسخره ى هر روزى را که ولش کنیم برود به درک.یک کمى هم من از خودم میگویم. ارى جانم.از اون جایى که دوز کتابِ خونم به صفر میل کرده، دچار یک نوع تکرار مزخرف شدم توى این روزها.مثل این که شیب زندگى ام...
-
فانتزى طور!
12 آذر 1394 21:09
شاید هم عجیب باشد ولى دلم یک چاى داغِ داغ خواست، در یک هواىِ سردِ سرد، در یک کافه ى آشنا، در کنار یک آدمى که سر تا پایش ناشناس است... پ.ن : خدایا به من یک عالمه صبر زیاد بده...
-
[ بدون عنوان ]
11 آذر 1394 18:09
ع بهم میگفت اصلا بهت نمیاد ناراحت باشى!دیدم آره راست میگه.من همیشه اون آدم قویه بودم که به همه روحیه میداد.الانشم هستما.اما راستش، معمولا حواسمون به اینجور آدما نیست.حواسمون نیس که اونا هم ممکنه یه وقتى خیلى رو مود نباشن.با خودمون میگیم اون که گلیمشو از آب میکشه بیرون خواستم بگم این که یه جورى شده، که تقریبا من هر وقت...
-
دلى رو که شکستین، لااقل تیکه هاشو جمع کنین!
11 آذر 1394 17:49
چرا عذرخواهى کردن براى ما انقدر سخته؟!!!چرا وقتى از اعماق وجودمون هم میدونیم که اشتباه کردیم، باز هم اصرار داریم که غرورمون رو حفظ کنیم؟!از بچگى یادمون ندادن؟یا خودمون باید میرفتیم سراغش؟غرور لعنتى!چرا اصلا نمیتونیم بشینیم جلوى هم، واسه یه بار هم که شده مشکلاتمون رو حرف بزنیم؟!حلشون کنیم... آخه چند تا شخصیت دارى؟؟؟دلم...
-
[ بدون عنوان ]
4 آذر 1394 00:05
ناامیدکننده س.اما دارم کم کم به این نتیجه میرسم که نوع بشر، فقط یه تناوب نه چندان مرتب از احساسات مختلفه.اشتباه میکنم؟خب حقیقتش امروز حالم خیلى خوب بود.قبل از این که س بهم زنگ بزنه.منم خواستم پشتش باشم.قوى باشم.قوى بودم.بودم؟
-
صبح زود!
29 آبان 1394 07:07
گفته بودم که من آدم خیال پردازى هستم.خوب یا بد...رویه اى بود که از یک زمانى براى زندگیم در نظر گرفتم تا حسى مثل حسرت سراغم نیاد.تقریبا موفق هم بودم.اما میدونین چیه؟با عرض معذرت ، مثل نشخوار کردن چندباره ى یه غذا میمونه.نمیدونم شنیدین یا نه، اما مغز ما بین تخیلاتمون و چیزهایى که میبینه خیلى نمیتونه فرق قائل بشه!در واقع...