-
بفرمایید تا یکى از شاهکارهاى دوستان عزیزمون رو شرح بدم براتون:دى
7 آبان 1394 22:03
-
-_-
7 آبان 1394 00:52
مثلا یه جورى شبو بیدار بمونم که انگار منتظر معجزه ام.... پ.ن : پشه هه اومده بود کنارم میگفت میخوام بوست کنم!همینجورى ملتو خر میکنن دیگه.زامبى کوچک!!!
-
تکرارى شدم!!......
7 آبان 1394 00:41
تنها شدم خسته شدم میخوام تموم شه یه استراحت کوچولو مخمو تعطیل میکنم.کرکره ها پایین! امروز بهتر از این نمیشد! دیگه چى بگم؟ آهان! تنها شدم خسته شدم میخوام تموم شه یه استراحت کوچولو مخمو تعطیل میکنم.کرکره ها پایین! امروز بهتر از این نمیشد! ...
-
هندوانه:)
5 آبان 1394 22:10
کسى به من نگفته بود اگه چند تا هندونه رو بخوام با یه دست بردارم چى میشه.الان که برداشتم!، میبینم که واقعا "وقت" هم یک موهبت الهیه که شکرش واجبه...نه که همه ى وقتم رو مشغول باشم.نه!البته که هر کارى با ریسک بالا بهایى داره.اما به قول یکى از بچه ها، نباید جورى باشه که این مشغولیت ها! به جاى این که چیزى بهمون...
-
امروز خوش گذشت!فردا نمیگذره:(
3 آبان 1394 23:58
این که آدم حساس باشه و از هر حرف کوچیکى ناراحت بشه، بیشتر از این که دیگران رو اذیت کنه، خود اون آدم رو آزار میده...به خاطر این که اتفاق معمولش اینه که اون آدم یا آدم هاى مقابل در نهایت به هیچ جاشون هم نیس که تو ناراحت شدى!این وسط خودت میمونى و این اعصاب خوردى ى که تو ذهنت هست!حالا جالبیش میدونین چیه؟این که من تا الانِ...
-
میشه هم سفر من نباشى؟:(
1 آبان 1394 12:15
مثلا بخواى از یکى فرار کنى!... اون بیاد دنبالت!!!(زیاد پیش میاد میدونم:دى) پ.ن : عاقا خب آدم به تنهایى نیاز داره دیگه...درک کنید اى بابااا پ.ن ٢ : یکى از وب هایى که همیشه میخوندم فیل.تر شده...جوجه مهندس جان!(اسمت همین بود دیگه هوم؟اگه اشتباه گفتم بسیاااار شرمنده) اگر یک زمانى گذرت افتاد به این جا آدرس بده لدفا:(
-
ماهِ من تموم شد:(
30 مهر 1394 14:36
امروز یه هفت هشت بارى این صفحه ى یادداشت هاى جدید بلاگ اسکاى رو باز کردم... این چند روزه خیلى حرف داشتم واسه نوشتن.خیلى... یکیش اینه که : تا حالا شده از خواب بیدار بشین و فکر کنین که حرفایى که قبل از خوابتون شنیدین همه خواب بودن؟بمونین بین خواب و بیدارى؟به خاطر این که اون حرفا مثلا دود از کله تون بلند کرده باشن... یکى...
-
خسته شدم از رفتارت:(
27 مهر 1394 16:57
یک سوالى دارم!تا کجا باید به آدم ها فرصت داد؟تا کى باید با روى خوش برخورد کرد و سوخت و ساخت!تا کجا؟ با خودم قول و قرار داشتم که موقع عصبانیت چیزى ننویسم!اما واقعا تا کجا میشه با آدم ها راه اومد.فکر کنم انقدر واردم الان که میتونم برم داد بزنم بگم آى آدمااا اگه ناز دارین بیاین من بخرم!والااا - س جان بهم گفت برم خونه...
-
رو مخ نباشیم!!!!!!!!
26 مهر 1394 06:28
مثلا یه هم اتاقى رو مخ هم داشته باشى که یه ساعت قبل از زمان لازم!، بیدار بشه چراغ اتاق رو روشن کنه شروع کنه اتو کشیدن به لباساش و سشوار کشیدن موهاش و کوفت و زهر مار و ... آى هِیت یوووو:(((
-
درهم و برهم...
25 مهر 1394 05:39
یعنى هیچ کس تو بلاگ اسکاى از طوفان عجیب ناگهانى تهران ننوشته؟یا من لوس شدم؟؟؟اینم میشه که نصفه شب بلند شى برى هم اتاقى ترسناکتو یهو ببینى!نصفه شبا از نظر من تایم فکراى وحشتناکه!مخصوصا اگه از یه خواب ترسناک بیدار بشى...و اولین چهره اى که میبینى هم اتاقى ترسناکت باشه.یه چیزى میگم.شاید بخندین اما من میگم!شاید ناشکرى!؟...
-
نقطه ى جوش!
23 مهر 1394 14:56
به برنامه اى بود قبلاترها تو شبکه ى پى..ام..سى پخش میشد.حالا شاید جاى دیگه هم پخش شده من اونجا رو یادمه!حالا خلاصه اسمش همین بود!نقطه ى جوش!!آدما رو عصبانى میکردن تا ببینن تا چه حد میتونن خودشون رو کنترل کنن.مثلا زمان هم میذاشتن که اگه از ٢ دقیقه بیشتر بود بهش هزار دلار جایزه بدن!میخوام اینو بگم که به نظرتون نقطه ى...
-
گریه؟
21 مهر 1394 22:10
وقتى بچه بودم، با صداى بلند گریه میکردم.از یک زمانى به بعد، این با صداى بلند گریه کردن برام تبدیل شد به خاطره...دقیقا از یه زمان مشخصى بود!که فکر کردم این شاید به معنى بزرگ شدن باشه مثلا! امروز با صداى نیمه بلند گریه کردم.الان نفس گریه واسم مهم نبود.مهم این بود که دقیقا مثل بارون بهارى که یهو میاد و یهو میره بود.و...
-
گذشت..............
21 مهر 1394 02:52
دیدین آدمایى که تا بهشون میگى بالاى چشمت ابروئه داغ میکنن!!!من فکر میکردم من همچین آدمى هستم.اما امروز نظرم عوض شد.دیدم هستن کسایى که بدتر از من باشن!!!میخوام یه اعترافى کنم.این که من از یکى ناراحت بشم یا نشم بستگى زیادى به عزت نفس و احتمالا اعتماد به نفسم داره.این مکالمه رو ببینین! ((تو رو خدا این جا رو نخونى یه...
-
تَق تَق تَق!
19 مهر 1394 17:31
همیشه گفتن باید رفت دنبال فرصت ها!یه چن بارى هم شاید شنیدیم که فرصت ها در خونه مون رو میزنن!!! امروز یه فرصتى اومد جلوم گفت تو رو خدا حواست به من باشه..منم گفتم حتما فرصت جان.تو احتمالا یکى از آرزوهاى من بوده اى!!! امروز یه حرف خیلى خیلى خوب شنیدم...:))) یه کمى مطمئن شدم که راه درست رو انتخاب کردم فردا قراره برم استاد...
-
...The one I've waited for
17 مهر 1394 14:00
نیگا نیگا وبتو چیکار کردى!:دى من از همه کسایى که وبم رو خوندن این چن وقته و حالشون بد شده معذرت میخوام.دارم از روزاى عذابِ هورمونى خلاص میشم. خب من فکر کردم دیدم جاى این که قفل کنم رو خودم، خودم رو تخریب شخصیتى کنم جلوى خودم(و شما مثلا!) بیام مردم رو تخریب شخصیتى کنم!!...البته تعریف از خود نباشه، برخلاف روحیه ى بدبینى...
-
دورِ باطل
16 مهر 1394 02:43
میدونم این دو سه روز خیلى نوشتم.اما اینجا رو جز واسه آرامش خودم نساختم.پس گور باباى نوشتنِ زیادى... بدترین حالتى که هست اینه که بگردى و بگردى و بگردى برسى به این که ایتس آل یور فالت... این بدترینِ بدترینِ بدترینه! دارم فکر میکنم که ما آدما اگه بدى داریم، خوبى هم داریم.اگه من خوبى هام رو نداشتم، کى میموند پیشم؟ چقد...
-
خوب که هیچ،بد هم نه،افتضاح تعریف بهترى است...
15 مهر 1394 20:45
همه ى این ها به خاطر اوضاع خراب بعد جسمانى من باید باشد.اما بینى و بین الله!!! آدم ها درست وقتى که باید، نیستند!!!مثل الان که ترجیح میدادم چس ناله هام رو ببرم پیش یه آدمى و غرغرهام رو خالى کنم.اما توى لیستِ ذهنیم رسیدم به اسم ع!پیام هم دادم حتى.اما آدم ها اون وقتى که باید باشند ، هزار جور کار جور و واجور برایشان پیش...
-
دنیا که مى چرخد...
15 مهر 1394 12:03
سلام ارى جان.یک زمانى هم بود که من فکر میکردم زندگى خیلى بهتر از این ها با من راه مى آید.یک زمانى هم بود که آینده ى روشنم چشمام رو میزد.یک زمانى بود که هیچ کس حق نداشت به آرمان ها و آرزوهاى من تو بگوید!!اما زندگى سخت است.دیگر دارد باورم مى شود که این تمایلات من ریشه در فصل ها و ماه ها دارند.ارى جان هراس این سال ها...
-
شاید یادت نیاد، ولى من همونم.
15 مهر 1394 02:48
حسى که آهنگ mister k. به من میده یه حس متفاوتیه.به نظرم این آهنگ از اون آهنگاییه که اگه کسى خیر منو بخواد هرگز اجازه نمیده گوش کنم...امروز بر حسب اتفاق آهنگ U-turn(lili) رو مجددا گوش کردم.سال پیش به توصیه ى یکى از دوستاى وبلاگى گوش داده بودم.امسال خیلى بیشتر ازش لذت بردم.بقیه ى آهنگاى Aaron هم دانلود کردم.اما حسِ...
-
این داستان : دافعه ى قطب هاى مخالف!
13 مهر 1394 18:20
٢ تا جمله میگم، باشه تو ذهنتون تا آخر بحث.اگه از دفترى خوشتون میومد انقدر توش جزوه بنویسید تا ازش متنفر بشید!...اگر عاشق کسى هستید، بهش خیلى نزدیک بشید.تا ازش متنفر بشید!... دورنماى آدما خیلى قشنگه.من حتى آدماى با دماغ سربالا رو از دور دوست دارم.اما دوست دارم هیچ وقت نزدیکشون نشم که بوى تعفن افکارشون حالمو به هم...
-
اینم از این!
12 مهر 1394 18:36
امروز شاید یکى از معدود روزها در طى ٣ سال گذشته بود که از خودم راضى بودم...مثلا کم پیش میاد که به همه ى کاراى تو ذهنم برسم...امروز یه خواب راحت داشتم.جدا باورم نمیشه.اما خب بر اساس تجربه میگم که احتمالا تا همین چند دقیقه ى بعد گند میخوره به احساسات مثبتم.امیدوارم که حالا اینجورى نشه؛) بنا به یکى از تزهایى که خیلى وقته...
-
اکنون نوشت!
12 مهر 1394 03:24
چشمام میسوزه.اما مثل این که بنده خودآزارى دارم.حسِ خوابیدن نیست.با این که فردا صبحِ زود به زمین و زمان فحش میدم احتمالا:) میخوام واسه ع کادو بگیرم.هرچى فکر میکنم هیچى به ذهنم نمیرسه.یعنى جلبک هم اگر به اندازه ى من فکر کرده بود تا الان اِن بار کادو خریده بود و فرستاده بود... نمیدونم چه حکمتیه که حرفى ندارم ولی میام تو...
-
سین!
12 مهر 1394 00:03
-
دیگه هیچ وقت نمیبینمت؟...
11 مهر 1394 11:49
میشه گاهى وقتا یه همسفر خوب بود.میشه تو غیر قابل باورترین لحظه ها دوستاى خوب پیدا کرد، تو یه فرصت کم از هر درى حرف زد.میشه مثلا تاکسى ى که سوارش شدى مجبور بشه بره بنزین بزنه و بعد بهت بیسکوییت تعارف کنه و بعد براش از مضرات سیگار کشیدن بگى بلکه با دود سیگارش خفه ت نکنه.بعد هم که حرفتون گل کنه یهو برسى به مقصد و بخواد...
-
مهربون نیستیم؟
10 مهر 1394 17:53
میخوام برم خوابگاه.همیشه واسه این که با مترو برم یا تاکسى با خودم درگیرم:) اما تقریبا همیشه هم تاکسى رو انتخاب میکنم تو مترو نمیشه به آدما نگاه کرد.یه کم زیادى نگاشون کنى شاکى میشن.من اما دوست دارم آدما رو نگاه کنم.زندگیاشونو حدس بزنم.به این فکر کنم که کجا دارن میرن یا کى منتظرشونه! اما میدونى!تو مترو نمیشه، مردم همه...
-
داستان داریما...
10 مهر 1394 12:32
عاقا این ایرانسل چشه؟واسه خودش سرویسِ مسابقه فعال کرده بود بعد هر روز واسه من سوال میومد که نمیدونم فلان دیالوگ رو کدوم فلان فلان شده اى تو کدوم فیلمى گفته.خداوکیلى ایرانسل مثال بارز چاپیدن مردمه.امروز بعد از مدت هاااا فهمیدم که اِ!!! میشه اینو غیرفعالش کرد.و همین کارم کردم.اما واقعا سیاست ایرانسل در زمینه ى مدیریت! و...
-
تکرارى نشو دیگه...
9 مهر 1394 13:29
هیچ وقت آدمى نبودم که حسرت بخورم.همیشه یا همه چیز داشتم و یا مطمئن بودم که بهش میرسم در آینده.تقریبا میتونم بگم تا الان به هیچ آدمى به خاطر وضع مالیش حسودیم نشده.اما این بار حسرت خوردم.به یک "الف"ى که تنها ارجحیتش بر من پولش بود.در جایگاهى قرار گرفت که من باید میبودم.که حق خودم میدونستم.بعله من حسودیم شد...
-
تنهایى...؟!
8 مهر 1394 02:36
حقیقى ترین صفت در تاریخ بشر.تنهایى.عجیبه که همه حسش میکنیم و ازش مینالیم و در عین حال باهاش زندگى مى کنیم.تو مشترک ترین لحظاتمون احساسش میکنیم.سعى میکنیم ازش فرار کنیم.اما با یه تلنگر به یادش میاریم.که هیچ آدمى دقیقا خودِ ما نیست.و بنابراین هیچ آدمى قدرتِ تحملِ ما و توانایى در کنارمون موندن رو براى همیشه نداره.اما اون...
-
نمیخوام ببینمت!نمیشناسمت اصن...راستى کجا دیده بودمت؟؟؟؟!!!!
7 مهر 1394 00:00
کلا روز تولد، روز قبل از تولد، روز بعد از تولد، و حتى چند روز بعد از تولد...آى هِیت یو آل.بقیه فحش ها هم تو دلم سرم درد میکنه.اینم از ٢٠سالگى... پ.ن : سین جان نگرانِ شوک هایى هستم که قراره بهت وارد کنم.سکته نکنى عزیزم!:دى
-
بخندیم الان؟
5 مهر 1394 21:10
مهاجرت؟!فقط من و میم هستیم که میتونیم راجع به یه قضیه اى که حتى هنوز فرسنگ ها از وقوعش دوریم داستان درست کنیم و حرف بزنیم و نگران اختلاف فرهنگى ها و تنهایى ها و غیره و ذلک؟!!! باشیم:) خانومِ ف! خانومِ ف جانِ عزیز.کاش میشد بدون رودروایسى!؟ بیام بهت بگم که چقدر از تو و اون دوست پسرِ از دماغ فیل افتاده ت متنفرم.و کاش...