-
[ بدون عنوان ]
30 مهر 1405 17:37
نتیجه پاتولوژی اومد. دو تا از سه نمونه هیچ مشکلی نداشتن. یکیشون هم مشکوک بوده. همین. همسر براش عجیب بود من چقدر نگران بودم و چقدر اروم شدم الان. البته هنوز نیاز به پیگیری دارم اما حداقل کنسر ندارم… اینم خبر خوبی که منتظرش بودیم…اینم هدیه عروسیم…
-
[ بدون عنوان ]
29 مهر 1405 22:26
همسر داره تو اون اتاق پیانو میزنه و من دلم غنج؟! میره. دلم میخواد برم لپشو بکشم. والا به خدا:))) چه کنم که تنبلی بر من چیره ست. فعلا از همین فضا لذت میبرم و دوباره یاداوری میکنم به خودم که هرچقدر هم گاهی سخت بگذره دلم گرمه به حضور گرمش. و دعا میکنم این بیماری زندگی رو بهمون زهر نکنه… لبخند از سر امید:))) + گل گلدون...
-
بدشانس
29 مهر 1405 16:23
باید خیلی بدشانس باشم که مزاحم اعظم وبمو تو اینجا هم پیدا کنه فلذا پستام فعلا بمونه برا خودم…
-
حال
29 مهر 1405 16:17
از شدت ناامیدی و ناراحتی دلم میخواد بشینم تو محل کارم زار زار گریه کنم. همیشه فکر میکردم من یکی از نخبه های این مملکت باشم. نمیگم چیز خاصی بودم. اما حداقل از خیلیا بهتر بودم. که راحت تونستن بکنن و برن. ولی حالا به واسطه ی رشته ای که خوندم و شرایطی که پیش اومد نمیتونم منم بکنم و برم. کلافه و سردرگمم. حس و حال هیچ کاری...
-
جالب انگیز ناک
29 مهر 1405 12:16
جالبه. امروز از صبح انرژیم زیاده. البته بی ارتباط با قهوه ای که اقای قهوه فروش برام درست کرد نیست… میخواستم بگم… اگه سلامتیم واقعا در خطر باشه، حضور همسرم و تصمیم برای انصراف از مهاجرت میتونه یه شانس بزرگ برای من بوده باشه… دیدین میگن یه وقتایی فکر میکنید یه چیزی به نفعتون بوده ولی بعد میفهمین که نه! اگر اون ماجرا جور...
-
تاب
28 مهر 1405 19:11
تحمل نداشتم چقدر تو ناپایداری دختر… نباید بیکار بمونم. بیکار که میشم هزار تا فکر ناجور میاد تو سرم. از طرفی، منتظر جواب این پاتولوژی بودن هم اندازه منتظر جواب کنکور بودن، یا منتظر جواب ازمونای قلم چی بودن برام جذابه انقدر استرس میکشم که شاید حالم بدتر بشه. لعنت به اضطراب اصلا + هی گفتم بیا بریم بیرون گفتش نه که نه…
-
من میرم…
28 مهر 1405 14:43
چاره ای نیست باید از اینجا هم برم فقط هروقت جواب اومد میام مینویسم که زنده میمونم یا نه…
-
یعنی من عاشقتم
28 مهر 1405 11:39
ببخشید که این پست سرشار از انرژی منفیه. نخونید… ازش پرسیدم اگه چیز بدی باشه منو تنها میذاری؟؟؟ تو بگو اخه چه سوالیه این دختر؟؟؟ برگشت گفت یعنی چی؟ کی زنشو تنها میذاره؟؟؟؟ باید بگم از حمایت های همسرم شگفت زده و همینطور خوشحالم. اما در عین حال از اضطراب دارم دیوانه میشم… هی بدترین سناریوها میاد تو ذهنم… چطور به مامان و...
-
سرمای وجود
26 مهر 1405 13:37
باید صبر کنم برا نتیجه پاتولوژی… چیزی هم نیست بشه به کسی بگم اخه… البته دو تا از دوستام میدونن ولی خب… همه رو خسته کردم بس که گفتم نگرانم. موندم سین چطوری دو هفته دووم اورد تا جواب پاتولوژیش بیاد. نمیدونم شایدم مشکلی که پیدا میشه توان مقابله باهاش هم در ادم ایجاد میشه. چون ما را به سخت جانی خویش این گمان نبود…
-
دنیا
25 مهر 1405 14:41
این زندگی خیلی بی ارزشه. هم انقدر بی ارزشه که ادم تو هر نگرانی فکر میکنه خب که چی، بالاخره که میمیرم و تموم میشه… هم اونقدر باارزشه که لحظه لحظه ش رو دوست دارم با خوشحالی سپری کنم… و خب خیلی مسخره ست این وضعیت اصلا…
-
دوست قدیمی
25 مهر 1405 11:09
یه دوستی داشتم که خاطرم نیست اینجا پیدایش کرده بودم یا تو اونیکی پلتفرم. اما خلاصه، انقدر به یادش هستم و انقدر دلم برایش تنگ شده که حد نداره. قلبا دوستش داشتم. و خب چیکار کنم که بعد یه مدت انتظارش از دوستیمون زیاد شد و من نتونستم اونجوری که میخواست عمل کنم… کاش میشد اینجا رو بخونه و باز دست دوستی دراز کنه به سمتم. به...
-
بدشانسی
24 مهر 1405 18:58
خیلی دوست داشتم این چند روز که حالم خوب بود پست بذارم و بگم به به چه حالی چه احوالی اما امروز یه خبر خیلی بد دریافت کردم و در نتیجه اعصاب ندارم مربوط به سلامتیمه. فردا باید برم دکتر و از استرس دارم دیوانه میشم…
-
بی حوصله
19 مهر 1405 20:41
بی حوصله دراز کشیدم رو مبل و اونم داره سبزی هایی که خریده مرتب میچینه رو میز تا خشک بشن. غصه دارم. هی این میاد تو ذهنم. به اب و اتیش باید زد… باید زد… اما تو انگار نمیخوای بزنی به اب و اتیش. انگار افق ذهن من و تو با هم فرق میکنه. و من ادم کنار اومدن نیستم. هستم؟
-
اره اینطوریاست
14 مهر 1405 15:47
یه مثل خارجی هست که میگه when it rains it pours معنیش اینه که وقتی میخواد یه چالشی برا ادم پیش بیاد، یهو همه چی میریزه رو سر ادم. من معتقدم تو چیزای خوب هم همینه. یهو میبینی همه چیزای خوب با هم اتفاق میفتن… واسه همینم من حس خوبی میگیرم از این روزام. چون منتظرم اون بارش باران اتفاقات خوب اتفاق بیفته برام…
-
ذوق
13 مهر 1405 16:40
خوشبختی یعنی همون لحظه ای که ذوق این وضعیت رو کردی یعنی این که همه چی طبق برنامه پیش نره ولی خوشحال باشی که بالاخره خوب و بد داره میگذره. مهم اینه با کسایی میگذره که دوستشون داری… خوشبختی همین لحظه های کوچیکه. + هیچ وقت ادم حرفای بیهوده نبودم… از حرفای بیهوده غصه م میشه… ++ میتونم بگم خوشحالم از این کار جدید. هرچند...
-
چه بیهوده
7 مهر 1405 10:33
دوستی ازم مدت طولانی خبر نداشت امروز پیام داد و پرسید چه خبر من هم سریع گفتم که خبر این که ازدواج کردم بعد نشستم دیدم چه بیهوده. شبیه این هایی شدم که ازدواج براشون یه دستاورد بزرگه تو زندگیشون. بعد راستش یه بخش دیگه از وجودم نهیب زد که حالا همچین اتفاق کوچکی هم نیستش به خودت سخت نگیر. خلاصه مثل اونگ میان این دو تا حس...
-
درد درد
5 مهر 1405 13:05
راستش نمیخواستم اینجا پشت سرش حرف بزنم. اما دلم گرفته. پریروز برگشتم بهش گفتم احساس میکنم تو مسیر مهاجرت من همونقدر تنهام که قبل ازدواج بودم. با این تفاوت که الان اوضاع سخت تر شده چون باید فکر ویزای همراه هم باشم! تلخ بود اما گفتم. بعد امروز عزیز جان داره بهم همینو میگه. میگه چرا اون تلاشی نمیکنه. دلم گرفت. ما راجع...
-
سوگ
5 مهر 1405 02:23
با دوستی حرف میزدم که به تازگی پدرش رو از دست داده بهم گفت صبح ها که از خواب بیدار میشیم انگار… جمله ش رو کامل کردم… انگار سوگ تازه است. مگه تو چقدر از دست دادی دختر؟ چقدر سوگ کشیدی؟ که اینطوری با تموم وجود حسش کردی. ف…ک
-
چالش
5 مهر 1405 01:57
چالشم شده شبا زود خوابیدن نزدیک سه ساعته دارم دنبال پوزیشن های مختلف تحقیقاتی میگردم فردا سر کار حتما فرسوده میشم کلافه م خسته م اما ناامید نمیشم
-
از دل مینویسم
3 مهر 1405 23:52
میخوام یه چالش درست کنم برای خودم. اگه دوست دارین همراه بشین! چالش تلاش برای مهاجرت. که میخوام تا سه ماه اینده استارتش رو بزنم. من چندین ساله که دنبال پروسه ی مهاجرتم. هر بار که نزدیک شدم بهش یه طورایی جا زدم. اخرین بار هم همین دو ماه پیش بود که به خاطر ازدواجم قید پذیرشی که گرفته بودم رو زدم و موندم ایران. این دفعه...
-
توهم
3 مهر 1405 19:57
توانی ندارم. انرژیم پایینه. اضطراب دارم. آه. چقدر انرژی های منفی… صبح دوباره سر کار میرم. صبح فردا صبح عجیبیست برام. چقدر دلتنگت میشم. چقدر میترسم از نبودنت…
-
اولین تلاش
3 مهر 1405 03:37
اولین تلاشم رو کردم خیلی خوشحالم این دفعه هم میشه. میدونم. امید دارم. امیدوارم. خیلی زیاد خیلی زیاد. دارم تلاش میکنم دوباره برای مهاجرت. این دفعه دیگه باید بشه. شک ندارم
-
دروغ های بزرگ
3 مهر 1405 02:15
این ایده هایی که تو اینستا برای پول در اوردن از یوتیوب تبلیغ میکنن چقدر میتونن فیک باشن دیگه؟ یکیشون رو اومدم امتحان کنم. نزدیک دو ساعته دنبال یه سایتی میگردم که رایگان بتونم توش ویدیو با پرامپت تولید کنم. و خب طبیعیه که نیست خلاصه… نگم برات. از خواب دارم هلاک میشمممم
-
شاید من نه، شاید ادمی دیگر بودم
2 مهر 1405 10:54
من همین اواخر بین ارزوی همیشگی خودم و ارزوی پدر و مادرم انتخاب کردم که ارزوی اونا رو برآورده کنم. البته از حق نگذریم ارزوی اونا ارزوی درجه پایین تر منم بود. نمیدونم. هنوز نمیدونم عواقب تصمیمم چیا باشه. فقط اینو میدونم که هر تصمیمی میگرفتم، هرررر تصمیمی، عواقب خودش رو میداشت… + این روزا دلم گرفته. بد هم گرفته:(
-
داستان
1 مهر 1405 12:52
این داستان؟ پول یعنی حتی اگه بخوای کار اکادمیک کنی، یعنی بخوای درس بخونی هم، اگه پول خوبی داشته باشی میتونی خیلی سریع موفق بشی. فقط واسه این که اینو یه جایی بنویسم! که تو گلوم گیر نکنه:)
-
تمایل به نوشتن
29 شهریور 1405 01:49
خیلی دوست دارم بنویسم از حال و هوای این روزام اما دستم بسته ست اینطوری بگم که حرف یه دوست قدیمی تو سرم هی تکرار میشه نمیدونم اینا طبیعیه یا نه فقط صبر فقط صبر + ببخش پیام رو نمیتونم جواب بدم. کار مثل میگ میگ شده و ما کایوتی…
-
حال بیحال
22 شهریور 1405 10:44
چرا باید این اتفاق الان میفتاد؟ چرا خوشیمون زایل شد؟ چرا باید در به در دنبال کار باشیم؟ چرا؟ دیگه نتونستم ننویسم. نتونستم اروم باشم. ادرس اینجا رو هم بهت نمیتونم بدم. فقط میدونم ارامش ندارم این روزا. و هرچی میگذره بدتر و بدتر میشه… کلافه و خسته ام. این دفعه نگران کار خودم هم هستم. نگران کار تو هم…
-
[ بدون عنوان ]
22 اسفند 1404 23:52
یکی دیگه الپرازولام خوردم بلکه بمیرم از خواب و نتونم بیدار بمونم که فکر کنم اثر کن دیگه لعنتی غم هامو بشور با خواب غم هامو
-
دست های نجات دهنده
22 اسفند 1404 23:51
تو اینه به خودم نگاه میکنم این منی که هستم رو نمیشناسم دیگه برمیگردم موهامو نگاه میکنم. چقدر کم شده. کاش میتونستم الان زار بزنم اما اشکم خشک شده. شاید گریه میتونست ارومم کنه اما از اونم محرومم. کاش همه چی جور دیگه ای بود. اه باز کاش گفتی که. لعنت بر کاش. لعنت بر این کلمه ی کذایی. اما نمیتونم نگم. ارزوم بود الان تو تخت...
-
[ بدون عنوان ]
22 اسفند 1404 19:36
یه نصفه الپزازولام خوردم که بخوابم مامان براش عجیبه که اینقد میخوابم مامان نمیدونی نمیدونی که از درده که میخوابم کاش میشد بهت بگم:(