مگو نامه!

به بزرگى خودتون ببخشین...

مگو نامه!

به بزرگى خودتون ببخشین...

من تباه

انقدر تباهم که رفتم اسپری عطر اون مرد رو گرفتم که تو تعطیلات که ازش دورم بزنم...

عطر خیلی مهمه.

عطر تلخ مردونه یه چیز دیگه س...

+ خوشحالم ننه:))

چطوری بگذره

این روزای دوری رو چطوری باید بگذرونم؟ تو راه داشتم فکر میکردم که اینم میگذره. مثل همه روزای بدی که گذشتن. عذاب وجدان دارم که روزایی که با خونواده قراره بگذره رو بد تلقی میکنم. اما برا عاشق دوری از معشوق بده. حتی اگه تو اغوش خونواده باشه...

راستی راستی عاشق شدم؟

چی میشه ته این قصه؟

سر قضیه هیکی به امیر گفتم ازت ناراحتم که برات اصلا مهم نیست. گفت من از دور چیکار میتونم بکنم؟ گفتم مثلا میتونی سرچ کنی راهای از بین بردنشو بگی. از چت جی پی تی پرسید. تو پرامپتش نوشته بود گردن دوس دخترمو کبود کردم، چیکار کنه که بره. گفتم نکته داشت اسکرین شاتت. اون هم این که دیگه دوست معمولی نیستیم. گفت دوباره بشیم؟ راستش ته دلم خالی شد. چی میگی اخه دل منو میلرزونی. همه ش فکر میکنم یعنی کار اشتباهی کردم؟

ته این ماجرا مشخص نیست... چی میشه؟ نمیدونم... یه بخشی از وجودم میگه تو ادمی نیستی که با دوست دخترش ازدواج کنه... و خب اینو میدونم و باز ادامه میدم. مامان راست میگه؟ میگه برا سرگرمی با کسی نمون...

باز باید منتظر پیام بمونم... از این انتظار بیزارم. از این که تو به اندازه ی من درگیر این قضیه نشدی هم. اما چه میشه کرد؟

اخر سالی

چی بگم که این روزا تموم فکر و ذکرم شده امیر

یعنی متاسفم برا خودم که فکر دیگه ای ندارم

امروز ازم تعریف کرد. گفت تو متواضعی خوش ذوقی متینی 

گفتم خوش ذوق؟ گفت تو غذا و سیگار. گفتم تو چیزای دیگه هم خوش ذوقم مثل بغل. گفت اره اونم هستی

نگرانم. نمیدونم این ارتباط تا کجا میخواد پیش بره. اشناییمون همه چی رو سخت میکنه.

صدای نوتیفیکیشن واتس اپ که میاد میپرم هوا. چیه این دوست داشتن که دودمان ادم رو بر باد میده...

امیر با گزند

امیر رو از دوشنبه ندیدم

تایم طولانیه برام

چیکار کنم که دلم تنگ میشه

اما باید بپذیرم که اون نمیخواد...

دلمو بیخود بهش گره نزنم

هنوز دلم نیست بامبل رو نصب کنم

راستش دلم گرفته

و نمیدونم راه حل چیه

تنهایی تو اتاق نشستم پاد میکشم و فکر میکنم...

نقطه ی تاریک رو به دوستم گفتم. امیدوارم تصورش از من به هم نخوره...

دلم گریه میخواد...

صداقت

باید با خودم صادق باشم

چیزی در من وجود داره که برای ادم ها دافعه داره

البته

یهو یاد حرف مشاورم میفتم که میگفت چرا به خودت میگیری؟

چرا واقعا؟ عدم اطمینان و ناامیدی های بقیه از زندگی رو چرا به خودم میگیرم؟؟؟

چرا همیشه اونی که عیب داره من میشم؟

شاید بد نباشه آگاه بشم به وضعیتم...