-
١٧٦
23 دی 1394 22:10
هلال خوشگل ماه...پشت درخت بى برگِ یخ زده ى زمستون...آهنگ توى گوشم...دلم میخواست گوشى رو بردارم و عکس بگیرم.اما!همون یه لحظه رو حفظش کردم.ازش عکس گرفتم.با دلم:) تقدیم به دوست داشتنى هاى زندگیم:) تقدیم به شما
-
١٧٥ : راهى گذاشتى براى من؟
23 دی 1394 19:38
آدم هاى زندگى آدم...کمرنگ میشوند...از پشت خط خطى هاى بى قواره ى روزگار...کمتر "دوستت دارم"ى نشانى از وجود مى دهد.... آدم ها کمرنگ میشوند؟...یا روزگار سیلى میزند به آدم و اعلام وجود میکند؟...درد این زندگى کجاست...درد ما کجاست؟با چه دارویى حالمان براى همیشه خوب است؟؟؟جواب سوال هایمان را با نمیدانم...
-
١٧٤ : تو را من چشم در راهم...:)
20 دی 1394 12:57
امتحانا دارن میگذرن...علوم پایه از اون دورا داره واسم دست تکون میده...احساساتم هم دارم دچار یک اختلال خودخواسته میکنم:) از اون طرف باید ٢ هفته دیگه به مدت یه ماه شمال باشم...و این حسى که اونجا دارم اذیتم میکنه.اینکه به جز خونواده...هیچ دوستى اونجا ندارم...مایه ى خجالت من ، میشه مایه ى دلسردیم...میخوام خودم باشم.با کسى...
-
١٧٣ : تا تو مراد من دهى کشته مرا فراق تو...تا تو به داد من رسى، من به خدا رسیده ام...
20 دی 1394 03:17
راستش از این که هر شب ٢٠ تا آلارم بذارم خسته شدم.راستش از این که حالا حالا ها اوضاع باید این باشه خسته شدم.الان انقد وقتم کمه و باید زود بخوابم که حتى وقت نمیکنم یه کامنت بذارم...یا کامنتا رو تایید کنم.فقط خواستم بیام بگم که از آلارمِ ٧-٧:٣٠-٧:٤٥-٨-٨:٠٥-٨:١٠-٨:١٥-٨:٢٠-....-٩ خسته شدم!!! انگار ما آدما مجبوریم زندگى...
-
١٧٢ : مرنجان دلم را که این مرغ وحشى ز بامى که برخاست مشکل نشیند....
18 دی 1394 23:00
حس میکنم... دارم به از دست دادن عادت میکنم.... شنیدین میگن وقتى دیدین تعداد خدابیامرزایى که تو حرفاتون میارین داره زیاد میشه ، بدونین خودتونم رفتنى این؟؟؟ میترسم که رفتنى باشم... آدماى رفته دارن زیاد میشن...منم میترسم...من نمیخوام بمیرم...نمیخوام برم...نمیخوام گیر کنم تو حضور آدما...تو خاطره هاشون....اما گرفتار...
-
١٧١
18 دی 1394 13:03
صحبت کردن با مادرم شاید قشنگ ترین اتفاقى بود که تو این لحظه میشد پیش بیاد...شکر...:) زندگى عجیب شده.یعنى از این کسل کننده شدنش میفهمم که عجیب شده.از این که انگار منتظر اون اتفاقه ام...انگار زندگى با سرعت مورچه ایش داره رو مخم راه میره:) منم فقط سعى میکنم حواسمو پرت کنم.میدونم همین الانم مهمه.میدونم میدونم....اما کارى...
-
١٧٠
18 دی 1394 11:02
یه مسئله اى هست.اونم اینه که متأسفانه یا هم خوشبختانه ذهن ما آدما منفرده.یعنى مثلا من اگه چیزى تو ذهنم باشه نمیتونم به همان صورتى که هست به شما نشونش بدم(شاید هم در آینده به یه جاهایى رسید این بشرِ دوپا!) همه مون هم میدونیم که تقریبا همیشه تو انتقال اطلاعات دچار مشکلیم.مثلا تصورى که من از یه لفظى مثل "فوق...
-
١٦٩ : مدامم مست مى دارد...نسیم جعد گیسویت
17 دی 1394 16:35
ه جانم خوشحالى یعنى از خوشحالى و ذوق تو شاد بشم حتى اگه ناراحت باشم که غریبه فرضم کردى... حتى اگه دلخور باشم ازت:) خوشحالى یعنى به خنده ت فکر کنم وقتى اون پیشته...:) خوشحالى یعنى همین حسى که تو الان دارى.همین حسى که من الان دارم.قدرشو بدون:) خوشحالیت همیشگى باشه عزیز دلم:) پ.ن : گوش بدین.......
-
١٦٨ : براى لیلى...که حالم رو خوب کرد:)
17 دی 1394 12:53
آهنگ Lili رو عاشقانه دوست دارم مخصوصا اونجاش که میگه u'll see that u can breathe without no backup شدیدا دلم میخواد که فیلمش رو ببینم.تا لیلى رو کاملا حسش کنم آشنایى من و لیلى به یه دوست وبلاگى برمیگرده.که دیگه نمینویسه.یا هم مینویسه و من تو این دنیاى مجازى به این بزرگى پیداش نخواهم کرد دیگه هیچ وقت اون حس تنهایى ى که...
-
١٦٧
17 دی 1394 11:22
-
١٦٦ : دخترها باور مى کنند...
14 دی 1394 14:40
اى آقایان محترم!شاید از نظر شما عجیب باشد اما ...دخترها زود باورشان میشود.خیلى زود دلشان هزار راه نرفته را میرود و برمیگردد.خیلى زود خیال میبافند.تا اسم بچه هایشان را هم حتى...دخترها زود باورشان میشود.یا اصلا زود سوءتفاهمشان میشود...مراقب باشید...حواستان باشد که دلى را که نمیخواهید ، به دست نیاورید...حواستان باشد که...
-
١٦٥
10 دی 1394 17:26
بدبختی درست در همین نهفته است: در کلمات! هر یک از ما درون خود چیزهایی پنهان داریم و هر یک از ما آن چیزها را با کلمات خودمان بیان میکنیم. آقای گرامی وقتی به آن چیزهای درونی خود با کلمات خود معنا و ارزش میدهیم دیگر چگونه میتوانیم حرف همدیگر را بفهمیم؟ شنونده برای خودش مفهوم و ارزش دیگری قائل میشود. ما همگی خیال...
-
١٦٤ : من میدونم دوست یعنى چى:)
10 دی 1394 00:18
مهم نیست حتى اگه خیلى جوگیرانه بوده باشه.من تا الان نه تو این وب و نه تو قبلى حتى یه پست هم راجع به کس دیگه ننوشتم...اما این بار نمیشه... آدم جان عزیزم.من میدونم دوست یعنى چى."تا تهش باهاتم یعنى چى"من میدونم وقتى هستى یعنى چى.نمیدونم این از کجا میاد.اینکه بغضم ترکید...شاید از این که تا الان چن تا دوست...
-
١٦٣ : وابستگى...
9 دی 1394 23:37
-
١٦٢ : درس که همیشه هست:)))
8 دی 1394 22:23
یه حس مخلوطى دارم از خوشحالى و ناراحتى....... امروز روز خوشحال کننده اى بود.اما تقریبا هییییچ تلاشى واسه امتحان بسیااااار سخت شنبه نکردم...؛) و همچنین این که، امروز ٢-٣ بار با افراد مختلف بحث کردم.با راننده تاکسى ، با فروشنده...اونم سر چى؟!سر این که پولمو نمیگرفتن چون یه کم کهنه بود...اونم تو چن تا موقعیت مختلف با...
-
١٦١
8 دی 1394 15:18
آدم باید سعى کنه هر روزش بهتر از دیروزش باشه!چقد کلیشه اى!اما من واقعا میخواستم امروزم بهتر باشه وقتى یکى یه جورایى شما رو میشوره میذاره کنار!، سخته که آروم بمونین.سخته که انتقادپذیر باقى بمونید! نتیجه بحث این شده بود که من آدم متوقعِ خودخواهى هستم.و الان به درجه اى رسیدم که قبول دارم که هستم...ولى واقعا نمیدونم باید...
-
١٦٠
8 دی 1394 13:26
Rain rain rain Am I the only winner? In this silly game Where tears are a trophy to gather... ....though we're good people We're bullets to each other wings...
-
١٥٩ : از سرِ شکمْ سیرى!
7 دی 1394 21:12
من با گوشى ى که فقط ٨ درصد شارژ داره و در حالى که فقط یه ساعته که از خواب بیدار شدم مینویسم(عین این انشاهاى راهنمایى شد:دى) والا هدف خاصى از نوشتن الانم نداشتم.اما یه مسئله اى همین الان یادم اومد که بگم.و جرقه ش هم مشکل یکى از دوستام بود. سوال: شما چقدر میتونین خودتون رو ببخشین؟یا در واقع تا چه حدى براى خودتون جاى...
-
١٥٨ : یه وقتایى هم اینجوریه دیگه؛)
6 دی 1394 18:54
خواب بعدازظهرررر جان دوستت دارم:)))) بعضى وقتا هم واقعا خودتونو بغل کنین بگین خوب میشى قربونت برم خوب میشى:) ببرین خودتونو واسه ش آهنگ خوشگل بذارین.براش قهوه درست کنین بخوره.اشکاشو پاک کنین.بهش بگین که از هر کسى بیشتر دوسش دارین:) اگه گاهى اینکارا رو نکنین که باید کلا قید زندگى رو بزنین.میدونم تا یکى دو ساعت دیگه از...
-
١٥٧ : اى پادشه خوبان...
5 دی 1394 15:07
یه شعر قشنگ همینجورى از اینایى که یهو یاد آدم میاد تقدیم به شما تو ادامه مطلب:) پ.ن : من خیلى وقت بود حافظ نمیخوندم.اینم از برکات وجود همون دوستاییه که تو چن تا پست قبل گفتم پ.ن ٢ : فکر کنم تو این ایام امتحانا بلاگ اسکاى جان به پام میفته که دیگه بسه انقدر پست نذار.حوصله سر رفتگیه دیگه:دى پ.ن ٣ : راستى شعره رو کاملشو...
-
١٥٦ : از حال بد ... به حال من ...
5 دی 1394 10:33
یاد گرفتم.که گاهى تو زندگى، واسه به دست آوردن یه چیزایى ، باید یه چیزایى رو از دست بدى.مثل من که واسه خریدن وقت ، باید دل خوش خنک امروزم رو از دست بدم.اما خب خیلى هم ناراحت نیستم.به شرطى که این وسط وقت بذارم واسه خودم ، واسه امتحان ، واسه یه خواب آروم...به شرطى که واسه تو وقت نذارم.به شرطى که حتى فکرتم از ذهنم رد...
-
155 : از فانتزى هاى ( شاید نه چندان) دور از ذهن ما:)
5 دی 1394 00:47
چقدر خوبه که یه سرى آدما، یه شیوه خاصى از برخورد دارن واسه خودشون.یه آرامش و تعادل خاصى.نمیدونم میتونم منظورمو برسونم یا نه.مثلا آدمى که در برابر همه صبوره.حتى کسى که میخواد مثلا سرش کلاه بذاره.و با چنان آرامشى با اون طرف صحبت میکنه که اون رو هم شرمنده میکنه.من از ته ته قلبم دوس دارم که همچین آدمى باشم.آدمى که حتى...
-
154
5 دی 1394 00:23
خسته شدن که شاخ و دم نداره...وقتى خسته شدى از درس خوندن و دلت میخواد با یکى حرف بزنى و از بد روزگار هم هیچکس خونه نیس... پ.ن : هنوز اولشه و اوضاع من اینجوریه...واى به حال بعدا تر ها:( پ.ن ٢ : من عاشق اون لحظه اى ام که قبل از امتحان با خودت میگى دیگه خوندن و نخوندن من فایده نداره...بعد کتابو میذارى کنار!اما متاسفانه...
-
١٥٣
4 دی 1394 13:27
چقدر بعضى آدما مهربون و دوست داشتنى ان.باید اعتراف کنم عاشق راننده تاکسى ئه شدم:) انقد مهربوووون بودددد.... واقعا این روزا چقدر آدمِ "آدم" پیدا میشه؟!!! کاش یه کم راه طولانى تر بود:))) کاش من یه کم پر رو تر بودم... کاش کاش کاش پ.ن : دلم میخواست دعوتش کنم به صرف چاى:))) پ.ن ٢ : از این آدم خوبایى که روز جمعه...
-
کاش حالت خوب بشه:(
3 دی 1394 02:10
-
١٥١
2 دی 1394 20:00
تو این روزا ٢ بار فال حافظ گرفتم.هر دو بارش هم خیلى خوب بوده.رویا میگفت حافظ الکى آدمو امیدوار میکنه.فکر کردم دیدم راست میگه.اما یه بار هم بود که حافظ جان هرچى از دهان مبارکش دراومده بود نثار بنده کرده بود.خب پس یه کمى امیدوار شدم که همچین الکى الکى هم نبوده... باید اعتراف کنم که یکى از مرموزى جاتِ زندگى من (یعنى از...
-
خیلى دیر وقت نوشت...
28 آذر 1394 02:29
میترسم اگه همینجورى پیش بره، خیلى کم بمونم...عقب بمونم!این مشغولیتا که تموم بشه خیلى جدى میرم دنبال خودم.والا نه با خودم تعارف دارم نه با شما.نمیخوام انقدر کم باشم...اما و اگر که ندارد صد در صد...دنبال کتاب هم نمیخواد بگردم.لااقل این قسمت قشنگ ماجراست:) پ.ن : میشه عاجزانه خواهش کنم که nothing else matters ى که مال...
-
loving can hurt sometimes...but it's the only thing that i know....
28 آذر 1394 02:17
...Oh u can fit me Inside the necklace u got when u were 16 Next to ur heartbeat where i should be ...Keep it deep within ur soul Wait for me to come home..
-
یکى هم باشد که غبار از دل ما پاک کند..........
26 آذر 1394 14:05
چیزى که من تو تهران زیاد دیدم و تو شهر خودمون نه! این که مردم تو تهران انگار تو چشماشون هیچ حسى نباشه... انگار حوصله نداریم، یا نمیدونم چه مرگمونه که کوچیک ترین ها رو هم از همدیگه دریغ میکنیم.داستان از اونجا شروع شد که .... پ.ن : دلم واسه وبلاگ قبلیم خیلى تنگ شده...لااقل دو نفر بودن که هر روز میخوندنش...دلم واسه اون...
-
[ بدون عنوان ]
25 آذر 1394 19:57