-
[ بدون عنوان ]
22 اسفند 1404 18:55
خدا خدا میکنم اینا شب خونه نباشن و ما نریم مهمونی اصلا حوصله بحث سیاسی و چرت و پرت محض رو ندارم کاش مریض میشدم و از مهمانی معاف
-
قلب
22 اسفند 1404 18:53
تو قلبت یخ زده با هیچ گرمایی هم یخش باز نمیشه شاید اگه نصف چیزی که من بهت اهمیت میدم برات مهم بودم حالم رو میپرسیدی اما پیامم رو دیدی و یه به یه ورم گفتی و فراموشت شد همه چی پیاده روی کردم با بغض از جلو خونه تون رد شدم و هی سر چرخوندم شاید ببینمت چقدر دلم تنهاست چقدر این لحظه ها ازار دهنده ست چرا یانوشکا هم مرد؟ اصلا...
-
[ بدون عنوان ]
22 اسفند 1404 15:09
امروز میرم یه کم پیاده روی میکنم هنوز اونقدر بدبخت نشدم نه هنوز نه
-
گفت و گفت
22 اسفند 1404 15:05
انقدر گفت و گفت ازش بدم میاد… از سر مجبوری با همین… و من فکر کردم اینقدر ساده نیست. هست؟ اصلا اگر هم اجباری باشه، این هم یه نوع رابطه ست دیگه! ایا میدونستم؟ قبل این که دوباره شروعش کنم میدونستم؟ یا این که احساسم از جای واقعی تری می اومد؟ یا احساسم از جای دیگه ای می اومد. از اونجایی که شناخت کمتره. نمیتونم. نمیتونم تو...
-
خستگی سر صبح
22 اسفند 1404 09:06
بیدار شدم و خواب به چشمم نمیاد دیشب باهاش دعوام شد گفتم من خیلی خوشحالم دلت میاد بخوابی اصلا گفت چیکار کنیم بندری بزنیم؟ حقیقتا ذوق در این ادم مرده اخر با خودم گفتم به جهنم و یک شب بخیر خالی گفتم بعد جالبه خواب دیدم با کسی هستم به غایت با ذوق. جوری که به خاطر یه شکلات که برام خریده بود ذوقش داشت به اسمان هفتم میرسید....
-
[ بدون عنوان ]
22 اسفند 1404 01:07
میدونی وقتی اونی که بهش حسی داری دوستت نداره ناخوداگاه به خودت شک میکنی میگی من چی کم دارم که دوستم نداره هرچقدر هم بهت بگن تو چیزی کم نداری باز انگار یه جایی تو قلبت خالیه میترسم
-
خیال
22 اسفند 1404 00:45
من طلسم شدم کار برام نیست نوشتم و به این فکر کردم که واقعا طلسم شدم انگار کسی من رو نفرین کرده باشه نفسم رو با خشونت بیرون دادم کتاب رو گذاشتم کنار و به سقف زل زدم یادم هست یه بار به دوستم پیام داده بودم چه میکنی؟ گفته بود به سقف زل زدم. برام عجیب بود. من نمیتونستم به سقف زل بزنم. انگار باید ده سالی میگذشت که من هم به...
-
مشکل
21 اسفند 1404 23:04
لطفا با لبخند وارد شوید! فهمیدم مشکل کجاست. در نبود کار و فعالیت های روزمره ای مثل کافه رفتن و کتابخانه رفتن و از این دست کارها، ارتباطم با ادم هایی که نمیشناسم به شدت افت کرده و برای منی که از لبخند ادم ها جان میگیرم این یه جور افول انسانیت است دلم میخواد فردا برم داخل یه مغازه فقط برای این که با فروشنده همصحبت بشم....
-
فرصت ها چون ابر
21 اسفند 1404 16:05
فرصتی پیش اومده که برم کار کنم بعد چند ماه بیکاری برام تجربه ی عجیبیه یه اینرسی دارم نسبت به کار کردن پ.ن: داشتم فکر میکردم تجربه بلاگ نویسی به من اموخته به هیچ کس تو این فضا نزدیک نشم و چقدر حیف چه ادم های خوبی اینجا هستن و من سر تجربه های بدی که داشتم به همه بی اعتمادم لعنت به کسی که باعث این بی اعتمادی شد. همینو...
-
غرق
21 اسفند 1404 07:05
چشمامو برا یه لحظه میبندم. یه لحظه ی کوتاه. ولی فکر تو از سرم نمیره. فکر این که قبل این که بری خواستی منو ببینی، اما بعد که رفتی برای همیشه رفته بودی. من چیکار کرده بودم که لایق همچین برخوردی بودم؟ فکرش از سرم نمیره. کاش نجاتم داده بودی…
-
پرپری
20 اسفند 1404 23:12
دیگه حتی دلم نمیخواد به نت وصل بشم حتی دلم نمیخواد خاطرات الان عباس رو بخونم دلم میخواد از خاطراتش با پری بخونم دوست دارم ازش بنویسم از ذوقی که داشته از نوشته ای که پری سر کلاس مچاله میکنه و میده دستش «اگر یک روز در کلاس شما بنشینم، توی دلم بگویم «دوستت دارم» و با نگاهم فوتش کنم به شما، حواستان پرت می شود؟»
-
[ بدون عنوان ]
20 اسفند 1404 16:09
ک..انفیگا رو دونه دونه امتحان میکنم و از وضعیتی که داریم به مرز جنون میرسم بد هم نشد نه؟ وضعیتی داریم… تماما مخصوص!
-
پری او
20 اسفند 1404 16:01
فکر نمیکردم بعد مدت ها کتابی اینقدر حالم رو خوب کنه و در عین حال بی تابم کنه… عباس از پری مینویسه. از اولین باری که لب هاش رو بوسیده. و از تک تک جزییاتی که میگه من مسرور میشم. از این که کسی جایی کسی دیگر را اینقدر با جزییات توانسته دوست بدارد حقیقتا خوشحال میشم. برای ما که نشد. اما برای بقیه. نوش جان پری و عباس نوش...
-
دلنوشته
19 اسفند 1404 12:46
از تلویزیون صدای اژیر میاد و تو مغزم اکو میشه. انگار وضعیت ما هم یه اژیر ممتده که هی تکرار میشه. حقیقت اینه که تو وضعیت غریبی هستیم. غریب به معنای واقعی کلمه. هیچ کس نمیدونه قراره چی بشه. و این بلاتکلیفی نه تنها برای من بلکه برای همه ی ادم ها اضطراب اوره. حس میکنم باید یه کاری کنم که نمیکنم. حس میکنم جا موندم. هرچند...
-
[ بدون عنوان ]
17 اسفند 1404 22:00
هرچی نباشه این بی نتی منو کتاب خون کرد یه کتاب در دست خوندن داشتم یکی هم الان شروع کردم که رمانه. تماما مخصوص. عباس معروفی قبلا خوندمش اما هیچی یادم نمیاد. اینم از مزایای حافظه ی بد که میتونی یه کتاب رو چند بار بخونی:-)
-
اروم اروم
17 اسفند 1404 21:38
اول از همه میشه خواهش کنم یه فیلمی که اخیرا دیدین و دوستش داشتین پیشنهاد کنین ببینم؟ دوم از همه این که شاید راست میگن که ادم به هر چیزی عادت میکنه اروم اروم و کم کم دارم عادت میکنم به زندگی که معلوم نیست قراره چطور پیش بره ر رفته از یه فالگیر پرسیده و بهش گفتن کارش جور میشه. باید تلاش کنه اما جور میشه. البته نمیدونم...
-
سخت غیرممکن بی نظیر
16 اسفند 1404 06:12
عجیبه.. از هر ادمی عجیبه. اما من ارزو میکردم ای کاش دختر دیگه ای بود که دلت رو برده بود. اون قدیم ها. تا شاید احساست به من جور دیگه ای رقم میخورد. قدر سوگلی ادم مورد علاقه ت رو بیشتر میدونستی. عجیبه ولی دوست داشتم قبل من هزاران تجربه میداشتی تا میدونستی من چقدر اصیلم و چقدر خاصم. عجیبه ولی تو هرگز نخواهی فهمید حسی که...
-
اینترنت
3 بهمن 1404 09:22
خب اینترنت هم وصل شد و معلوم شد اینم حالم رو خوب نمیکنه تعجبی هم نداشت و من دوباره به ع پیام دادم و چرخه ی تحقیر باید تکرار بشه خوشحالم که نت وصل شد؟ بله خوشحالم؟ نه یه چیزایی دیدم که کاش نمیدیدم:( ای روزگار چقد با ما غریبه ای
-
[ بدون عنوان ]
1 بهمن 1404 15:29
واقعا ما یکی از خوشبخت ترین بلاگرهای ایرانیم الان (خودم رو سوسکی جزو بلاگرا حساب کردم. بله به معنای واقعی کلمه!) اره خلاصه الان هیچکس نمیتونه بنویسه جایی و ما واقعا خوشبختیم!!
-
اوار
1 بهمن 1404 15:24
بی تو اوار شدم از همه بیزار شدم نیستی و من خواب ندارم اخرش باخت دلم با همه چیت ساخت دلم نیستی و من تاب ندارم یاد اولین باری که این اهنگ رو شنیدم میفتم. یه یوتیوبری با اهنگ میخوند و دوست پسرش قربون صدقه ش میرفت. کاری به هیچی ندارمااا. من فقط یوتیوب میخوام:-)))
-
[ بدون عنوان ]
1 بهمن 1404 01:47
حالا که خلوت شد و هیچکس نمیخونه بنویسم از دردی که نمیخواد اروم بشه بنویسم از دل تنگی از حال بدی که به خاطر نبودن تو برام پیش اومد «تو» اونقدر مهم بودی که حال منو به این روز بندازی اما خودت هم نمیدونستی. نمیدونستی و فکر میکردی شوخیه وقتی میگم دوستت دارم. اره فکر کردی دارم شوخی میکنم. وگرنه چطور انقدر راحت تونستی بری؟...
-
[ بدون عنوان ]
1 بهمن 1404 00:56
آه دوست ندارم ادم های جدید می آیند و می خوانند و بی هیچ حرفی می روند فکر کنم دفعه دیگه عنوان رو حذف کنم شاید نیاد تو بلاگ های اپدیت شده
-
یه وقتایی هم…
1 بهمن 1404 00:47
یه وقتایی هم هست که خوابت میاد اما باید از خوابت بزنی مثل امشب بعد اما این مسئله هم که نت نداری و مجبوری خودتو سرگرم کنی میشه باعث دردسر این شد که رفتم زومیت و نشستم به خوندن کامنتای مردم راجع به قطعی نت و دیدم چقدر همدرد دارم. یه جمله دیگه هم نوشتم و پاک کردم چون من خیلی ترسو هستم:-)
-
[ بدون عنوان ]
30 دی 1404 04:34
به سوی تو به شوق روی تو به طرف کوی تو سپیده دم ایم مگر تو را جویم بگو کحایی
-
[ بدون عنوان ]
30 دی 1404 04:29
واقعا ما ادما خیلی کوته فکریم شایدم کسی هست که کل امشب رو از فکر و خیال خوابش نبرده:)
-
بیخوابی
30 دی 1404 04:21
یعنی چند نفر دیگه غیر من هستن که ساعت ۴ از خواب بیدار شده باشن و دیگه خواب به چشماشون نیاد یعنی چقدر احتمال داشت ما تو این مملکت چشم باز کنیم که این اتفاق افتاد الان اگه نت داشتیم میرفتم یوتیوب چرخ میزدم تا خوابم بگیره دوباره اما رو میسپارم به خودتون دیگه:)
-
لعنت به دل تنگی
29 دی 1404 22:44
میدونم دو روز دیگه که از اینجا برم دلم پر میکشه اه لعنت به من و لعنت به این دل تنگی حتما میخوای از این دورتر هم بشی خب این چیزیه که با خودم میگم و بیشتر از قبل میفهمم من ادمش نیستم واقعا چطوری باید بگذره؟؟
-
دلواپس
29 دی 1404 20:51
-
نوشتن هم بیهوده است
29 دی 1404 19:53
اومدم بنویسم از روزم از تکراری هام اما یهو احساس کردم هیچ نکته ای درش نیست چرا باید بنویسم اصلا چرا الکی اینجا رو خط خطی کنم خلاصه با خودم هم لج کردممم با خودم هم دیگه نمیتونم یه جا بشینم و بحثی پیش نیاد لعنت به اول و اخر زندگیمون که اینترنتمون هم دست خودمون نیست :(
-
داشته ها و نداشته ها
28 دی 1404 19:51
امروز داشتم به این فکر میکردم که این روزا فکر و ذکرم چیزاییه که ندارم در حالی که از چیزایی که دارمشون غافل شدم مثلا دیشب با خونواده نشستیم به فیلم دیدن نکنه حواسم نباشه و قدر لحظه ها رو ندونم شاید بعدها ارزوم باشه تو چنین جمعی فیلم ببینم میخوام قدر داشته هامو بیشتر بدونم خلاصه خیلی ممنونم:)