آدم هاى زندگى آدم...کمرنگ میشوند...از پشت خط خطى هاى بى قواره ى روزگار...کمتر "دوستت دارم"ى نشانى از وجود مى دهد....
آدم ها کمرنگ میشوند؟...یا روزگار سیلى میزند به آدم و اعلام وجود میکند؟...درد این زندگى کجاست...درد ما کجاست؟با چه دارویى حالمان براى همیشه خوب است؟؟؟جواب سوال هایمان را با نمیدانم دادند.حکمت؟حکمت همه ى این اتفاق ها را تک به تک برایم بنویس.تک به تک!شاید هم...دل آدم نباید کوچک باشد...بزرگ میشوم...بزرگِ بزرگ...تو هم فقط بگو که "هستى".بگو که براى همیشه بودى و خواهى بود...حالمان خوب نمیشود هیچ وقت.تو بگو وقت هاى تنهایى ات را با چه شعرى پر میکنى...که زمزمه ى آرام قلبت، با گریه به سر نمى شود...
فقط کمى ...از همان دارویى... که شب هاى تنهایى میخورى... فقط کمى... کمى .... فقط کمى.... از خلوت تو...مال من بشود؟
امتحانا دارن میگذرن...علوم پایه از اون دورا داره واسم دست تکون میده...احساساتم هم دارم دچار یک اختلال خودخواسته میکنم:) از اون طرف باید ٢ هفته دیگه به مدت یه ماه شمال باشم...و این حسى که اونجا دارم اذیتم میکنه.اینکه به جز خونواده...هیچ دوستى اونجا ندارم...مایه ى خجالت من ، میشه مایه ى دلسردیم...میخوام خودم باشم.با کسى که تعارف ندارم.دلم یه دوست خوب میخواد!!...تو همون شمال دوست داشتنى...که هر بار که میرم ، همه ش با هم باشیم... به روزگار و مشکلاتش فحش بدیم:)
اونى که باید میموند...نموند که باشه!نخواست.یا من نخواستم.یا اون حس غرورپندارى الکیش نذاشت...هرچى که بوده باشه.من تنهام...به اندازه ى تموم اون سالاى خوب بچگى که فکر میکردم دوستام واسه همیشه پیشم میمونن...
من خوبم:) خوشحالم:) من خیلى حالم خوبه:)
نهایتش اینه که ماشینو برمیدارم میبرم میگردونمش.با هم میگردیم تو شهر.با هم به دنیا فحش میدیم:) بهش میگم تو دلت آهنیه..اما لااقل وقتِ تنهایى همینجایى...پیش خودمى:)
راستش از این که هر شب ٢٠ تا آلارم بذارم خسته شدم.راستش از این که حالا حالا ها اوضاع باید این باشه خسته شدم.الان انقد وقتم کمه و باید زود بخوابم که حتى وقت نمیکنم یه کامنت بذارم...یا کامنتا رو تایید کنم.فقط خواستم بیام بگم که از آلارمِ ٧-٧:٣٠-٧:٤٥-٨-٨:٠٥-٨:١٠-٨:١٥-٨:٢٠-....-٩ خسته شدم!!!
انگار ما آدما مجبوریم زندگى کنیمم...کار داشتن یه جور، بیکارى یه جور ، عذابه...تازه من روزى هزار بار خدا رو شکر ...که هنوز دانشجوام و مسئولیتا شروع نشده...
راستش حس اون مورچه هه رو دارم که یه دونه برنجو میخواد ببره.هى میفته هى برش میداره.باز میفته.باز....
لااقل اگه تنبلیمو کنار گذاشته بودم شاید اوضاعم تو ورودى یه کمى بهتر بود...
اصلا هیچ کدوم اینا مهم نیست.مهم اینه که دارم نفساى آخرمو میکشم تو این فضا...اصلا اعتراف میکنم...خیلى دلم واسه این روزا تنگ خواهد شد.خیلى.....و اشک دم مشک من هم به هر حال که راهشو پیدا میکنه...کاش میشد دنیا رو نگه داشت تو یه لحظه...بعد اون یه لحظه رو تا ابد زندگى کرد.....آسمانِ الانِ من...تا چن وقت دیگه بهت حسودیم میشه...قدرشو بدون...چیزى که دارى هم حالْ خوب کنه...هم ارزشمنده...فقط سرتو بگیر بالا و به همه دنیا بگو که چقدر دوستت دا....
حس میکنم...
دارم به از دست دادن عادت میکنم....
شنیدین میگن وقتى دیدین تعداد خدابیامرزایى که تو حرفاتون میارین داره زیاد میشه ، بدونین خودتونم رفتنى این؟؟؟
میترسم که رفتنى باشم...
آدماى رفته دارن زیاد میشن...منم میترسم...من نمیخوام بمیرم...نمیخوام برم...نمیخوام گیر کنم تو حضور آدما...تو خاطره هاشون....اما گرفتار شدم...نمیخوام اون بخشى از من که با حضور تک تک آدماى اطرافم نمود پیدا میکنه از دست بره...اصلا من میخوام قانونو به هم بزنم...اصلا من میخوام همونجورى که خودم دوست دارم باشه...شاید بتونم....شاید نصفه و نیمه...
با دلم نمیتونم کنار بیام....
نمیخوام به از دست دادن عادت کنم...چرا آدماى من موندنى نیستن؟؟؟خدا چى رو میخواد ثابت کنه بهم ... میخواد بگه لیاقتش رو ندارم...لیاقت دوست داشته شدن رو؟؟
من خیلى طلبکارم از روزگار...آره این روزا خیلى طلبکارم... طلبکار بودن همیشه واسه این نیست که یه چیزى ازش بخوام... فقط اونایى که دارمو ازم نگیره...همین.
پ.ن : فردا یه امتحان سخت دارم.....
صحبت کردن با مادرم شاید قشنگ ترین اتفاقى بود که تو این لحظه میشد پیش بیاد...شکر...:)
زندگى عجیب شده.یعنى از این کسل کننده شدنش میفهمم که عجیب شده.از این که انگار منتظر اون اتفاقه ام...انگار زندگى با سرعت مورچه ایش داره رو مخم راه میره:) منم فقط سعى میکنم حواسمو پرت کنم.میدونم همین الانم مهمه.میدونم میدونم....اما کارى از دستم برنمیاد.نمیخوام این تکراره ادامه داشته باشه.اما کارى از دستم ....