مگو نامه!

به بزرگى خودتون ببخشین...

مگو نامه!

به بزرگى خودتون ببخشین...

خسته

خیلی خسته ام. امروز سر کار خیلی انرژی مصرف کردم و روحم خسته ست و هنوز باید ادامه بدم… چقدر دلم میگیره از وضعیت مردم، از وضعیت بیمارا… و بعد یهو نگران خودم میشم… نگران تو میشم… نگران اینده میشم… چرا اون لعنتیا زنگ نزدن؟ چرا نگه داشتنت تو اب نمک؟ چرا باید ببینم غصه میخوری؟ چون جایی هستی که جایگاه تو نیست. از طرفی خرجای زیادی که این روزا داریم… من دیگه امیدی دارم بتونیم بریم سفر؟ وای و واویلا:(

نتیجه پاتولوژی اومد. دو تا از سه نمونه هیچ مشکلی نداشتن. یکیشون هم مشکوک‌ بوده. همین. همسر براش عجیب بود من چقدر نگران بودم و چقدر اروم شدم الان. البته هنوز نیاز به پیگیری دارم اما حداقل کنسر ندارم… اینم خبر خوبی که منتظرش بودیم…اینم هدیه عروسیم…

همسر داره تو اون اتاق پیانو میزنه و من دلم غنج؟! میره. دلم میخواد برم لپشو بکشم. والا به خدا:)))

چه کنم که تنبلی بر من چیره ست.

فعلا از همین فضا لذت میبرم و دوباره یاداوری میکنم به خودم که هرچقدر هم گاهی سخت بگذره دلم گرمه به حضور گرمش. و دعا میکنم این بیماری زندگی رو بهمون زهر نکنه… لبخند از سر امید:)))

+ گل گلدون من… ماه ایوون من… از تو تنها شدم… چو ماهی از آب… گل هر آرزو… رفته از رنگ و بو… من شدم رودخونه دلم یه مرداب…

بدشانس

باید خیلی بدشانس باشم که مزاحم اعظم وبمو تو اینجا هم پیدا کنه

فلذا پستام فعلا بمونه برا خودم…

حال

از شدت ناامیدی و ناراحتی دلم میخواد بشینم تو محل کارم زار زار گریه کنم. همیشه فکر میکردم من یکی از نخبه های این مملکت باشم. نمیگم چیز خاصی بودم. اما حداقل از خیلیا بهتر بودم. که راحت تونستن بکنن و برن. ولی حالا به واسطه ی رشته ای که خوندم و شرایطی که پیش اومد نمیتونم منم بکنم و برم. کلافه و سردرگمم. حس و حال هیچ کاری ندارم. با این که باید این روزا خوشحال باشم، غصه دارم. همیشه دنبال تپه های بلندتر بودم. همیشه. الانم هستم. اما تپه ها خیلی دورن…

+ خواستم یه چیزی رو به جرات بگم اما دیدم جرات گفتنشو ندارم:دی