با خودم حرف مى زنم.یعنى نه خودم با خودم.انگار کسى هست که با من حرف میزنه.انگار مى گه خسته نشو برو اصلا بدو تا جایى که در توانته.
من دویدن بلد نیستم.شدم درختى که ریشه داره تو این زمین لعنتى.ریشه دارم تو این زندگى لعنتى.ممکنه درخت بتونه بدون ریشه زنده بمونه؟ممکنه بتونم این تشویش ها رو بذارم کنار و همه چیز همون جورى بشه که باید؟ممکنه؟؟؟
- یافته هاى از سر بى خوابى : (آرشیو نه چندان محبوب گوشیم)
هر شب که می خواهم بخوابم ،
واقعا این روزها رو باید ثبت کرد:))
روزایى که فکر مى کنى مقدمه ى قدم هاى بلندترن.قدمایى که بالاخره میبرنت اون جایى که بهش تعلق دارى.البته که اون روز در واقع دیروز بود.(ساعت ١:٣٠ بامداد شنبه است!) و در ادامه ى اون روز و همین چند دقیقه پیش من بالاخره، واقعا، و حقیقتا عاشق شدم.امیدوارم این عشق پایدار باشه.امیدوارم این علاقه به ثمر برسه.
پ.ن : راستش همچنین امیدوارم چن سال دیگه معنى این استعاره ها هنوز یادم باشه:))
پ.ن ٢ : امیدوارم چن سال دیگه عشقمون پایدار باشه؛)
P.s 3 : At this very moment, I'm happy:)) cheers!
- شاید بگین تقصیر خودمه، اما رسما در انتخاب دوستام گند زدم:))) خیلی وقتا فکر می کنم نه بد هم نیستنا، اما در نهایت که بهشون فکر می کنم، باگ های اساسی ی دارن.یعنی مثل اون اندرویده تو اون سریاله که مگس نشست رو صورتش و چون تو برنامه نویسیش نبود که باید چیکار کنه، هنگ کرد.اینا هم هنگ می کنن.اصلا مشکلی هم ندارم که به دوستام بگم "اینا"! بله اینا هم باگ های خیلی جدی ی تو رفتارهاشون دارن.که همیشه من رو گیج می کنه.و یه لحظه فکر کردم به بحث چند روز پیشمون و دیدم دوست هام رو خوب انتخاب نکردم.
- دیروز چشم هام رو بسته بودم و راه می رفتم.اما ازشون عقب می موندم.چون احتیاط می کردم.فکر کردم که من خیلی وقته که دارم احتیاط می کنم.خیلی وقته چشمامو بستم و با احتیاط قدم بر می دارم.همینه که از اونا عقب می مونم.اونا چشماشون بازه و می رن تو دل حادثه! اما یه چیزی هست که جلوی چشمای من رو گرفته.یه چیزی که از بچگی هست.از خاطره ها مونده.من نباید بترسم.به هر جحال اگه آدم نیفته که نمی تونه یاد بگیره چطور راه بره.تراست می! من افتادنام زیاد شدن.پس وقت یاد گرفتنه.وقتشه الان وقتشه.
- کسی میاد امروز بریم بیرون پاستا بخوریم؟:))
- حواست باشه از این به بعد همچین کاری رو هرگز هرگز تکرار نکنی.همین یه بار بَسِّت بود دیگه نبود؟؟؟
- ای اونی که گفتی آدما رو به خاطر خودم دوست داشته باشم نه به خاطر خودشون.که آدما خیلی بی مایه ان.هستن هستن!نه که نباشن.آدما هزار بار به آدم ثابت می کنن که ارزشش رو ندارن.
- الان باید یه کار دیگه می کردم.اما اون خیلی سخت بود که اومدم این جا.از این ذهن کمال گرام متنفرم.متنفر!!
- یعنی یه روز این جا رو می خونی؟؟ببین آدمِ چند سال دیگه!من خودم رو نابود کردم تا به تو برسمااا.قدرشو بدون:)
- شماره پست قبلی به طرز عجیبی اشتباه بود.منم عوضش نمی کنم.اما این یکی طبق شماره های قبلیه:))
- حرفی نیست!
مى گن "مرگ یه بار، شیون یه بار!"
این ضرب المثل خیلى خیلى ناامیدانه ست و در عین حال هم درست.هرچقدر بیشتر فکر مى کنم، این چیزى که من بهش مبتلا هستم، اعتیاده.اعتیاد مى تونه انواع مختلفى داشته باشه.اینم یه نوعشه
اون : مى دونى!هیچ کس باورش نمى شه آدمى مثل من خودشو بکشه.اما اونا به اون جایى که من رسیدم نرسیدن.
من : زندگى قشنگه!
اون : تو هم به اون جا نرسیدى!
-- من انرژیمو از آدما مى گیرم.آدم ها مهم ترین عنصر زندگى من هستن.چجورى مى تونم یه آدم رو واسه همیشه از زندگیم پاک کنم؟!
--- من یه سیکل معیوبم.سیکل معیوب.