مگو نامه!

به بزرگى خودتون ببخشین...

مگو نامه!

به بزرگى خودتون ببخشین...

٢١١

بعد از ٢ تا چرکنویس نوشتن! دیگه حسم رو از دست دادم.الان فقط دلم میخواد یه ظرفى دم دستم بود میشکوندمش.

میخوام برم اینو بگم : "اوکى هرجور که تو راحتى!!!"

میخوام به شما هم اینو بگم : "من آدم قابل تحملى نیستم!!!"

دلم میخواد برم بغل مامانم:(

پ.ن : برام سخته.این که نیستى.این که هیچ کس نیست.برام سخته.دلم میخواد برم زار بزنم تو بغل مامانم.فقط همونان که همه جوره قبولم دارن.برام مهم نیست.دیگه مهم نیست.دیگه خودم هم داره از خودم بدم میاد.مهم نیست.

پ.ن ٢ : میرم خودمو بغل میکنم میگم عیبى نداره لااقل جلو بقیه قوى باش!خدا میخواد برى پیش خودش! اِ  باورت میشه؟؟؟

٢١٠ : dream of flying

دلمون رو جاى درستى جا بذاریم:)

این آهنگ رو هم گوش بدیم:)

http://s6.picofile.com/file/8239200976/11_Dream_of_Flying.mp3.html


پ.ن : میشه کلى انرژى هاى مثبت بفرستین برام بى زحمت؟؟؟:)))

پ.ن ٢ : شما هم وقتى کسى ازتون زیاد تعریف میکنه نگران میشین؟

نه به خاطر اون آدمااا.به خاطر خودتون.که مثلا چقدر بقیه انتظار دارن ازتون...

یا همچین چیزایى.نمیدونم!

پ.ن ٣ : قانون سوم : فوضولى نکن تو کار دیگران!!!

٢١٠

من را قضاوت نکن

من به اندازه تقدیر خودم

سراپا تقصیرم!

اما تو

حتى اگر در تقدیرِ من نباشى

اما سراسر

تقصیر خودمى

پ.ن : کاش الان.توى آغوش ابرها بودم.همون قدر سبک

پ.ن ٢ : دوستتون دارم:)

٢٠٩ : کاش خواهرم نبودى.

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

٢٠٨ : قول!

ببین.قرارمون این بود که طولانى ننویسى!قرارمون این هم بود که مثل یک بچه آدم! بشینى سر درس و مشقت.به خاطر قولى که به خودت دادى.و به یک نفر دیگه.و به یک نفر دیگه اى حتى.قرارمون این نبود که بشینى همه ش وب خونى کنى و حتى کامنتى هم نذارى و .. اصلا قرارمون این بود که بعد از این که شامتو خوردى یه کم کتاب بخونى و بعدش این چندییین ساعت از دست رفته ت رو جبران کنى و این درس لعنتى رو به یه جایى برسونى.

میدونى چیه آسمان!امروز یه بُعدى از خودم رو شناختم که تا حالا بهش فکر نکرده بودم.من تا امروز به هیچ کس نیاز نداشتم.تا امروز اگه هرچقدر هم نفس کشیدن برام سخت میشد (با این که این اواخر قانون دو قطره اشکم رو شکستم) اما فقط خودم حال خودم رو خوب میکردم.اما امروز.این که حس کنم واسه یه آدمِ دیگه انقدر مهمم.این که حس کنم انقدر ضعف نشون دادم که حس کنه باید پیشم بمونه.این که انقدر ضعیف نشون داده شدم.الان از خودم متنفر شدم.از این که او نگران من باشه و من هنوز به هیچ صراطى مستقیم نباشم.من تا امروزِ امروزم.کسى انقدر شفاف حمایتم نکرده بود.و حس عجیبى داشتم امروز.عجیب ترین حسى که تا امروز داشتم.و وقتى بغضم گرفت.واقعا نمیخواستم جلوش گریه کنم.به معناى واقعى کلمه.و فقط دام میخواست تنها باشم.که براى خودم اشک بریزم.اما اون نرفت.و بغضم موند.و موند.و موند.و حتى بعد از خداحافظیمون.دیگه اشکى نبود.انگار حتى اشکام هم باهام قهر کرده باشن.انگار جلوى یه غریبه نشونشون دادم.و این ناراحتشون کرده باشه.میدونى!غیر از همین ٢ ماه پیش که جلوى س گریه کرده بودم.و اون هم کاملا از سر اجبار.که نمیشد که نباشد!غیر از اون دفعه، شاید خیلى خیلى خیلى وقت باشه که کسى اشکم رو ندیده.و حس میکنم مثل این پسربچه هایى شدم که انقدر بهشون گفتن "مرد باش!" که اشک ریختن رو جلوى هیچ کس جایز نمیدونن.شاید هم من انقدر خودخواهم که نمیتونم ببینم کسى ضعفم رو میبینه.و راه حل ارائه میده.و من مییییدونم با همه ى عقل و حتى احساسات داشته و نداشته ام، که فقط خودم میتونم این مشکل رو حل کنم.و اصلا میرسم به یک جایى که میبینم انگار مشکلم خیلى ساده تر از این بوده که غرورم رو مقابل آدمى بشکنم، که براش قابل تصور نبوده من هم اشک بریزم!

همه چیز پیچیده شده.و بود.و من امروز هم گفتم!که بعضى وقت ها باید بذاریم زندگى بگذره.و ما فقط عشق کنیم از لحظه لحظه اش.

توى اون وانفسا! فقط یه لحظه فکر کردم که، "خداى من!نکنه من صرفا یه بازیگر دیگه ام.مثل همه ى بازیگرهاى اطرافمون.که احساسات یه موجود خیلى خیلى احساساتى رو به بازى گرفتم."و حسش افتضاح بود افتضاح.آره!من حالا فهمیدم که چرا هیچ مشکلى رو با مادر و پدرم در میون نمیذارم.چون هیچ وقت نمیخوام نگرانم باشن.مخصوصا تو شرایطى که کارى از دستشون بر نمیاد.اما راجع به تو!اینجورى نبود.هرگز.و من همیشه آدم خودخواهى بودم.و امروز هم بودم.و حتى با تمام این حس هاى عجیب امروزم، فردا هم بدون شک آدم خودخواهى خواهم بود!

نوشتن این ها لازم بود.من هنوز حالم خوبه.مثل صبح امروز:) کلمه ى ببخشید شاید خیلى کلیشه اى شده.اما "ببخشید" که هم خودم و هم خودت.فقط اذیت شدیم.به خودت نمیگم هرگز.اما این جا میگم.که ببخشید اگه من انقدر خودخواهم.و این که.سعى میکنم نباشم.و این که.من سعى میکنم قوى باشم.این که یادم رفته بود که چقدر قوى بوده ام تا الان.و از الان به بعد قول! که باز هم قوى باشم:)