سلام ارى جان
مدتى بود یادم رفته بود که ما آدم ها چقدر موجوداتِ بى کسى هستیم.که چقدر تنهاییم.مدتى بود فکر میکردم که آدم ها اگر قولِ i'll be there for u مى دهند، واقعا هم آن موقعى که باید هستند...مدتى بود امید الکى بسته بودم به آدم هاى زندگیم...
ارى جان یک بار براى همیشه این رو براى منِ فراموشکار دیکته میکنم که فقط خودش است و خودش
واى به حال اون شبى که حالِ روحىِ آدم بد باشد.اون هم نه براى هیچ اتفاق بیرونى ، بلکه فقط براى یک تغییر شدید درونى.که درد روحى مزخرفش حتى از درد جسمیش هم غیر قابل تحمل تر است.
کاش این "من" کمى حواسش به خودش بود که درس هاى زندگى را خود به خود یاد بگیرد.نه این که کسى به زور توى مغزش فرو کند.
اى بابا اى بابا...میخواستم از این همسایه هاى بى فرهنگمون بنویسم که با صداى آهنگشون رسما خواب رو از سرِ ما ربودن!خواستم غرغر کنم از این که واقعا درکِ بعضى مسائل از عهده ى مغز بعضى ها خارجه...اما سعى میکنم این سردردم رو ایگنورش کنم و از چیزاى دیگه بنویسم.مثلا این که یه دوره ى جدیدى از تحصیلمون شروع شده.یا هم این که این روزا سعى کردم از خودم شجاعت نشون بدم.و پا تو مسیرهایى بذارم که شاید فکر میکردم از عهده م خارجه:) و اتفاقا اصلا امروز بعد از ظهر، میخواستم از همین شجاعت بنویسم.و از غرورى که به دنبالش میاد.و حالا خب هرچى که میخواستم بنویسم رو نوشتم:) فقط محضِ این که یه نکته ى اخلاقى هم گفته باشم، اگه تو آپارتمان زندگى میکنین، شما رو به جون هر کى دوست دارین، رعایت کنید همسایه هاتونو.الان میفهمم دروغ نیس که میگن همسایه ى خوب نعمته.بازم اى باباااا
پ.ن : یکى از نکته هاى قابل فکر امروزم این بود که ، جلوى یه کسى که نباید، خودم رو توصیف کردم.یه جورایى کلیدى ترین بخش هاى شخصیتم رو.واسه کسى که فقط یه روزه میشناسمش.باید رو این هم فکر کنم.که از این توصیف هاى مزمنم دست بردارم:)
من، مثل آلیس، انگار وارد سرزمین عجایب شده بودم.راست میگفت که حتى به قضیه فکر هم نکرده بودم.اما الان احساس میکنم وارد دنیاى دیگه اى شدم.دنیایى که اونقدر برام ترسناک هست، که بر خلاف همیشه، ریسک کردن رو بذارم کنار، محتاط بشم، و منتظرِ عوض شدن شرایط بمونم...منتظر عوض شدنِ حسم بمونم.
و البته من بهترین تصمیم رو گرفتم.هیچ شکى ندارم:)
پ.ن : و چه عالى شد که با یه دوست خوب مشورت کردم:)
من هر دو تون رو از ته دل دوست دارم.و دیدن ناراحتیاتون ناراحتم میکنه.این دو تا جمله رو باید بنویسم این جا، بلکه ثبت بشه.و در کنارش ، این حجم دل تنگیم رو هم از بین ببره.
باید قوى باشم:) انقدر قوى که دلم نلرزه از این دوریمون:) انقدر قوى که بهم افتخار کنین:)
خوشحالم.که به یک جایى در زندگیم رسیده ام! که بیام اینجا و این هایى که در ادامه میخونید رو بنویسم:)
من از آدم بزرگ هاى زندگیم (یعنى اون هایى که بزرگتر از من هستن:) ) درس بزرگى رو یاد گرفتم.شاید خیلى واضح ، اما براى من مهم و بزرگ.شاید هم اصلا نشه اسمش رو گذاشت درس!اما به بهترین نحو ممکن یاد گرفتم.این که آدم هرچقدر که سنش بیشتر میشه، بیشتر و بیشتر به این نتیجه میرسه که سرنوشتش صرفا دست خودشه:) کافیه به همه ى دور و برى ها توى فامیل و آشنا دقت کنم.تا به این نتیجه ى ارزشمند برسم.و به این که مسلما آدمى که زودتر به خودش بیاد، خیلى بهتر سرنوشتش رو تعیین میکنه:) اونجورى که از گذشته به یادم مونده، تا الانش خیلى اعتقاد راسخى نداشته ام به این قضیه.اما الان ، یعنى همین الان، حس کردم یکى از قانون هاى مهمِ دنیا رو نادیده گرفتم.اون هم این که مسلما بیشتر از چیزى که کاشته ام برداشت نمیکنم...و همین یک نتیجه براى جمع بندىِ آخرِ سالى ، یا تصمیم هاى اولِ سالىِ من کافیست:) باشد که رستگار شویم:))