باورش سخته که تا الان ٢٢٥ تا پست گذاشتم.یعنى در واقع ٢٢٥ بار صفحه یادداشت هاى جدید بلاگ اسکاى رو باز کردم و شروع کردم به نوشتن:) چه با اشک.چه با لبخند.چه با دل خوش.و چه مثل همین الان با یک نوع ناامیدىِ مختص به خودم.
امروز براى اولین بار حس کردم نه تنها آدم غیراجتماعى ى هستم، که آدم ضدِ اجتماعى ى هم هستم.و این جدا کشف بزرگیست.شاید خوندن کتابى که دارم میخونم هم بى تأثیر نبوده باشه؛ تو این تلاشم براى بى نظم بودن و به قول خواهرم، در بستر خونواده قرار نگرفتن!به طرز خیلى بدى احساسِ در زنجیر بودن دارم.و این پند اخلاقى رو هم شدیدا نادیده گرفتم که "اگه خودت ناراحتى، لااقل دیگران رو هم ناراحت نکن." همون طور که امروز اگر در توانم بود ظرف ها رو هم میکشستم و البته کسى حتى به ذهنش خطور نکرده بود که شاید من هم یک وقت هایى خدایى نکرده هورمون هام قاطى پاطى مى شوند.اصلا یک مسئله اى توى خانواده ى ما به هیچ وجه در مخیله ى کسى نمیگنجد.اون هم این که ممکن است یکى حالا به هر دلیلى حالش خوش نباشد.توى این جور موارد معمولا بقیه ى اعضا در نقش نمک روى زخم عمل مى کنند.و شاید حتى تصور میکنند که اینطورى بهتر است.نمیدونم.به هر حال کسى حتى باورش هم نمى شود که چقدر براى خودم هم عجیبم الان.انگار خودم رو تازه کشف کرده باشم.انگار رفته باشم جلوى آینه، به تصویر خودم در آینه دست کشیده باشم، پرسیده باشم که "این واقعا منم؟"
بچه تر که بودم، برام جالب بود که یاد بگیرم بخونمش.اون هم فقط همین بیتش رو:"الا یا ایها الساقى ادر کأسا و ناولها / که عشق آسان نمود اول ولى افتاد مشکل ها" یادم میاد که به عشق فکر میکردم.و به این مفهوم که عشق راحت نیست.تصورم از عشق و مشکلاتش رو کامل به یاد ندارم.اما مثل همه ى مفاهیمى که از بچگى از روش هاى مختلف یاد گرفتم ، این هم ملکه ى ذهنم شده بود.و فکرش رو نمیکردم که شاید یک روزى، ده سال بعد، با خودم لج کنم و به این نتیجه برسم که عشقى که بخواهد مشکلات داشته باشد را نمیخواهم اصلا!
عشقى رو که باید براى به دست آوردنش بین عقل و دلت پرپر بزنى.با وجود همه ى تقدسى که ازش حرف میزنن، از مقاوم بودن، از این که نباید خودت رو ببازى، از تلاش کردن براى رسیدن، با وجود همه ى این ها اما با یه حرف کوچیک دلت بلرزه و حس کنى که هیچ وقت اون آدم مقاومى نبودى که فکر میکردى.با خودت به سخنرانى عقلت درمورد تئورىِ دل نشینِ "عشق در نرسیدن است" گوش بدى.و اصلا براى خودت خیال کنى "نه این که تو نجنگیده باشى.که تو پیروِ تئورى اصیلى بودى و بس!" اما حتى بعد از این که خودت رو گول زدى دلت بگیره از جنگجو نبودنت.و نگران جنگ هاى پیشِ رو باشى...
پ.ن : یه حسى دارم.که انگار دل خیلیا رو شکوندم.ببخشید:(
من...هر روز از این جا دور شدم.دور و دورتر.الان تقریبا رسیدم.اونجایى که باید باشم.اما انگار باز هم باید دور بشم.دور و دورتر.اینجورى میگن: مقصد نیست که جاده رو قشنگ میکنه.خودِ زندگیه.
به زندگى لبخند بزنیم:)
اگه همه اینا خواب و خیال باشه.اگه نه من ، من باشه.نه تو، تو.اگه بفهمیم سرمون کلاه رفته چى؟هرچى که یه عمر باهاش تغذیه ى فکرى شدیم...اگه بفهمیم؟
دو سال دیگه چى میشه؟اصلا توصیف زمان چیه؟وقتى میتونم چشامو ببندم و اونجا باشم؟
توصیف فاصله چى؟فاصله ى مکانى.وقتى چشامو میبندم و ...
عشق هم که این همه تو گوشمون خوندن.خب کشک بود دیگه قبول کنیم...
اگه بیام هم فقط به خاطر تو!کسى کارى نکرده به خاطر من.نه کارى انقدر بزرگ.کسى رو زندگیش قمار نکرده به خاطر من.خاطرِ من.دلم میخواد به همه اینا بلند بخندم.بلندِ بلند..
من تنها که میشم ساکت میشم.مثل میم وقتى که غذا میخوره:)
امروز یکى رو دیدم.شبیه او بود.اویى که اسمش هیچ جاى این وبلاگ نیومده.اما خیلى شبیه منه:) میخواستم دل سیر نگاش کنم.اما باورت میشه که غرور نذاشت؟غرور واسه کسى که نمیشناسدم حتى!
+ بیا بگو شوخى کردم!