نمیدونم تا حالا کسى اینو گفته یا نه.اما میخوام بگم
"درد" ، مادرِ تمامِ شعرهاى جهان است...
دردى که حس کنى درمانش کیلومترها ازت دوره...شاید قشنگىِ دنیا اینه که همیشه سورپرایزمون میکنه:) باورم نمیشه که چقدر حواسم نبوده که سلامتى چه واژه ى مهمیه
باورم نمیشه که همه ى ناراحتى دیروز و امروزم واسه همین بوده.باورم نمیشه که بعضى ها چقدر تحملشون بالاست.بعضى ها چقدر ایمانشون بالاست.که در عین درد کشیدن خدا رو هم شکر میکنن.در حالى که من...
حال عزیزاتون رو بپرسین.مخصوصا وقتى میدونین عمیقا حالشون خوب نیست.مخصوصا وقتى دردشون رو براتون میگن...بلد بودن این چیزا سخته.که بدونى کى باید تنهاشون بذارى،کى باید دستشون رو بگیرى، کى باید فقط حرف بزنى و کى باید فقط گوش باشى...هنر میخواد...
تکرار این جمله براى من که "باید قوى باشى!" باعث شد از همه دورتر بشم.فقط همین.الان من پیش همه قوى ام!اما یه آدمِ قوى ى که نهایتِ هنرش اینه که گلیمِ خودش رو از آب بکشه بیرون.با این حال هم نتونه ناراحتیش رو از کسى پنهون کنه.همه بفهمن.اما انقدر دور...و انقدر دیر...
متاسفم.براى این لحظه ها.متاسفم.متاسفم.که قوى نبودنم این همه ماجرا درست میکنه.متاسفم که ازت خواستم برى چون میخواستم تنها باشم.متاسفم که هیچ کس نمى فهمه درد امروز صبح من رو...که به تنهایى تحمل کردنش براى من، چقدر سخت بود.من متاسفم.که انقدر راحت دل همه مون میشکنه.انقدر منتظرِ ناز کشیدنِ همدیگه میمونیم.انقدر من کوتاهى میکنم.متاسفم.خیلى خسته شدم.خیلى.متاسفم که میام اینجا فقط از ناراحتیام میگم.متاسفم اگه باعث آزار کسى میشم.نمیخواستم برسه به این جا.اما متاسفم که هستم.و متاسفم که یه اسلحه دست هیچ کدوممون نیست.که این هستِ تکرارى و آزاردهنده رو از من بگیریم.متاسفم
چرا دخترایى که خوشگلن، سعى میکنن گند بزنن به قیافه شون؟؟؟یعنى واقعا کسى نیست که بهشون بگه همینجورى خوشگل ترن؟که نیازى به رنگ کردن موهاشون و تتو کردن ابروهاشون و ... ندارن؟؟؟واقعا این موقع شب این سوال ذهنم رو مشغول کرده!و تو فکر اینم دفعه ى بعدى که دیدمش، به نون جان تأکید کنم که قیافه ى خودش چقدر زیبا و دوست داشتنیه...
چرا ما خانوما اعتماد به نفس کافى رو نداریم هیچ وقت؟چرا؟
بى ربط نوشت مهم : مهربانى از بین نمى رود.فقط از آدمى به آدمى دیگر منتقل مى شود:)
به یه سرى چیزا هیچ وقت حسودیم نشده.به قیافه آدما حسودیم نشده.به پولشون حسودیم نشده.تو زندگیم زیاد غبطه نخوردم واسه زندگىِ کسى.اما به خودِ قدیم ترهام خیلى حسودیم شده.همین الان به خودِ یک سالِ پیشم حسودیم شد.به خودم که بدون هیچ دغدغه اى قدم هاى زندگیم رو برمیداشتم.تصورم این بود که همیشه همین جورى میمونم.حتى تو ذهنم هم نمى گنجید یک سال آینده ش این جورى بگذره که الان گذشته.حتى تو ذهنم هم نمى گنجید.که انقدر حماقتام گنده بشن، که یک سال سر خودم رو شیره بمالم واسه توجیهشون.فکرش هم نمى کردم که منى که اون روزها شعار آزاده من که از همه عالم بریده ام میدادم، یک روزى هم ، و البته با یک سال تاخیر ، بعد از هر روز شکستنِ حرمتِ شعارم، باز میرسم به همان روزى که بودم.انگار فقط یک عدد توى یکانِ سالِ شمسى عوض شده.نه بیشتر و نه کمتر.اما من در حال حاضر، شاید هزار برابر با تجربه تر باشم، و البته هزار برابر غمگین تر.وقتى معتاد به یه حس شده باشى، مثل هر دوره ى دیگه اى ، اینم باید بگذره.یعنى فقط باید بگذره.باید درد بکشى اما به امید اون روزى که آزاد بشى از این حس.آزادِ آزاد.
و انگار دنیا منتظر این لحظه بود.که من فریاد بزنم که آره!پشیمون شدم.آره.پشیمونِ پشیمون.و میدونى چیه!آدمى مثل من که اعتماد کردن براش به اون سختى بود، این پشیمونى براش عین مرگ میمونه.انگار همه ارزش هاى زندگیتو داده باشى.در ازاش ٧ تا حرفِ رنگ و رو رفته گرفته باشى.پشیمانى.....