مگو نامه!

به بزرگى خودتون ببخشین...

مگو نامه!

به بزرگى خودتون ببخشین...

٣٦٦

امتحانش رو قبول نشد!تا الان اصلا باور نداشتم به این چیزا، اما ممکنه کسى رو طلسم کنن؟یه روز خوب ندید آخه این بنده خدا:(

پ.ن : این روزا تعطیلات تابستونیمه.ایده اى دارین چطور بگذرونمش که هدر نره؟

پ.ن ٢ : هرچى که بیشتر بهش فکر مى کنم بدتر مى شه.مى دونى به چى؟به این که چقدر از درس خوندن خسته شدم.چرا هیچ علاقه اى در من ایجاد نمى شه عاخه.جدا دلم مى خواد یکى بود بهم بگه چیکار کنم.بیکار که مى شم بیشتر این حس میاد سراغم... همه ش فکر مى کنم مگه چى مى خوام از زندگیم؟همه ش فکر مى کنم پس منم یکى هستم مثل بقیه؟کارایى رو مى کنم که هیچ علاقه اى ندارم بهشون.

پ.ن ٣ : ممکنه افسرده شده باشم؟؟

پ.ن ٤ : اه اصلا خوب نیس که مى خوام تعطیلاتم هدر نره!

پ.ن ٥ : همون طور که انتظارش رو داشتم فکر نکنم ایده اى که داشتم اجرایى بشه.مسئله مى دونى چیه!باید یکى باشه به اندازه ى خودم بخواد که این قضیه پیش بره.اما بقیه فقط دارن از دور نظر مى دن.و هرچى بیشتر مى گذره من هم دارم بیشتر به این سمت پیش مى رم که طبق این قاعده ى تمایل به عدم تغییرم بزنم زیر همه چى و بگم نخواستیم دوستان.شما برید به کار خودتون برسید و ما هم همچنین!

پ.ن ٦ : یه گروه درست کردن ١٩ هزار نفر رو به این طریق که با اضافه کردن ٣٥ نفر به گروه بهشون یوزر و پسِ رایگانِ uptodate مى دن دعوت کردن تو گروه.یوزر و پس رو مى گن که دادن (خدا مى دونه!) اما بعدش گروه رو عوض کردن به medical videos که نمى دونم گروه بین المللى براى تبادل ویدیوهاى مدیکاله و ... الانم راى گذاشتن که به نظرتون گروه درمورد چى باشه! هنوز من در عجبم از هدف این ادمین هاشون واقعا.خدا رحم کنه.آخرش گروه به چى تبدیل بشه خدا مى دونه.

پ.ن ٧ : 

- من دکتر فلانى ام.فکر کنم اشتباه گرفتم.

++ بله اشتباه گرفتین.

- شماره من آشنا نیس براتون؟

++ نه

- اما چهره شما آشناس.کارِتون چیه؟!

....

خدا همه تون رو با هم شفا بده راحت بشیم:/

٣٦٥

فکر کردم که چرا دیگه به معجزه اعتقادى ندارم.مگه همین که تو این دنیا هستیم خودش معجزه نیست؟مسلما اونقدرا بدیهى نیس که همچین موجوداتى تو همچین سیاره اى تو همچین جهانى زندگى کنن.پس تا وقتى نفهمیدی هنوز معجزه ست.قبلا اعتقاد داشتم.شاید دلِ آدم باید واقعا صاف باشه.

اصلا این که هر صبح ز دنیاى تاریکِ جادویىِ خواب میایم بیرون و چشامون رو باز مى کنیم، هرچند بارى هم که تکرار بشه باز هم معجزه ست.پس معجزه هست.مثلا مى تونم چشمامو ببندم و همه چى رو بفهمم.چشمام رو ببندم و در خود بمیرم.اوهوم؟:)


پ.ن : این دیالوگِ "در دنیاى تو ساعت چند است" همیشه تو ذهنم مى مونه.مى گفت: "آقاجون نمى گفت چراغ رو خاموش کنید.مى گفت گیله گل برو اون چراغ رو راحتش کن."

به همین آرامش، کاش خاموش مى شدیم ما هم:)

٣٦٤

ما زن ها، درد مشترکى داریم، مثل یک بار سنگین که لحظه اى رهایمان نمى کند، خواه بغضى در گلو یا توده اى در قلبمان.هیچ دفاعى برایش نداریم.این بار، زمانى سنگین تر مى شود که به ناجوانمردانه ترین شکل ممکن با عقل قیاس شود.و آیا قاضى ى در جهان هست که حکم احساس را ارجح بداند؟ راستى چقدر زمان خواهد برد تا احساس هم در جنگ قدرت ها به گرد پاى عقل برسد؟ تا کى عقل برنده ى بلامنازع خواهد بود؟ تا کى زنان بازندگانِ این قیاس نا به جا خواهند بود؟ تا کى بغض هایمان در گلو خفه مى شوند، به حکمِ . حکو.متىِ عاقلان؟

٣٦٣

هیچ وقت فکر نمى کردم که روزى همچین کارى کنم.یعنى یه نفر تمام جرأتش رو جمع کنه و یهو بگه دوستم داره، و من کلا به شوخى بگیرم و بهش بخندم.اما حقیقتا همینقدر که الان برام عجیبه این کارو کردم، اون لحظه هر کارى جز این برام عجیب بود.اما هرچى بیشتر فکر مى کنم مى بینم شاید با این کار اعتماد به نفس یه نفر رو نابود کرده باشم.در کنار این که حرف اون آدم هنوز به نظرم خیلى ناگهانى و بچگانه است، اما وقتى خودم رو مى ذارم جاش مى بینم واقعا بدجور گند زدم به شخصیتش.بدتر از همه این که فکر مى کنم اولین بار بود که چنین کارى مى کرد و خب تجربه ى بدى شد براش.با این حال متأسفانه هزار بار دیگه هم این اتفاق بیفته من باز همین واکنش رو نشون مى دم:))

پ.ن : من همیشه فکر مى کنم بهترین راه حل واسه این که بدى هاى دیگران در حقمون رو درک کنیم اینه که خودمون رو بذاریم جاى اونا.این در واقع بهترین راه حله.اما در عین حال همیشه بعد از این مرحله از درک کردن دچار یه جور خودخواهى بیخودى مى شم که در نهایت هم همین خودخواهى، واکنشم رو به موضوع تعیین مى کنه.مثالش هم خیلى اتفاقاتیه که هر روز تجربه مى کنم و در عین این که شاید تمام سناریوهاى لازم رو واسه خودم مى چینم، نهایتش باز هم فکرم مشغول مى شه.که چرا این حرف رو زد؟چرا این برخورد رو داشت؟چرا؟!چرا؟! همه ش فکر و فکر و فکر...

٣٦٢

واقعا دارم چیکار مى کنم با زندگیم؟؟؟

پ.ن : شاهزاده داشت تو دلش مى گفت "نه تو سهم من نیستى.من هرچقدر هم پول داشته باشم بعضى چیزا خریدنى نیست.عشق نیست."

و داستان به همین زودى تموم مى شد.و سال هاى سال به خوبى و خوشى با هم زندگى نکردند.

پ.ن ٢ : چیکار مى کنم؟؟؟

پ.ن ٣ : یه کارى تو ذهنم هست که انجام بدم.اما حس خوبى بهش ندارم.یه تغییر نسبتا اساسیه که به نظر هیجان انگیزه اما مى دونم آخرش ناامید مى شم.چرا ادامه مى دم واقعا؟از همین الان هم معلومه که چى مى شه...