مگو نامه!

به بزرگى خودتون ببخشین...

مگو نامه!

به بزرگى خودتون ببخشین...

٢٨٦

انقدر از نزدیک در جریان همه چى بودم که یادم رفته بود اقوام این ورى چقدر همیشه مشتاق شنیدن این خبر بودن!و یادم رفته بود چقدر براشون جاى سوال بوده همواره!

سین جانم عروس شده.و من نبودم که ببینم.الان عکس ها رو دیدم و هزار بار گفتم کاش اون جا بودم کاش بودم کاش.و من هنوز باورم نمى شه که سین جانم عروس شده:))) بعضى وقتا یادمون میره چقدر آروم همه چى داره عوض مى شه.

بچه که بودم فکر مى کردم عروس ها آدم هاى خاصى هستن.چون تو مراسم عروسى همه نگاها بهشونه.اصلا فکرشم نمى کردم که عروس ها هم آدم هاى معمولى باشن:)) و امروز سین جانم عروس شده.مى دونم هزار بار گفتم.اما هر بار که مى گم یه کم بیشتر برام جا مى افته! 

یه دورانى از زندگى سین جان به سر رسیده.و حتى یه دورانى از زندگى من و خواهر جان.

خوشبخت بشى عزیز دلم:)

285

با هر کسی که درگیر می شید بشید.اما با خودتون، نه!

اگه با خودتون درگیر بشید، احتمالا خودتون رو شکست میدین.مثل اینه که میگن وقتی یه بازی رو از کسی یاد می گیری، می تونی اون آدم روشکست بدی.پس وقتی با خودتون کنار نیاین، دنیا هر روزش جهنم می شه.چون می دونین چجوری می تونین "خود"تون رو نابود کنین.

این که فقط فکر کنی اون چیزی که می خواستی نشده.

حداقلش اینه که شادیت از رو حماقت نیست.مگه نه؟

هر کسی یه روش زندگی داره.راست می گه.

امروز خدا رو شکر کردم واسه این که با اتوبوس برگشتم خونه.واسه این که...

اگه کسی من رو واقعا می شناخت، این جور وقتا فقط یه اتفاق کافی بود.اونم این که از این جایی که اسمش خونه ست بزنم بیرون.اما خب...به هر حال خوبه که خودت رو بشناسی.یه وقتی هم که خواستی خودت رو شکنجه کنی، خودتو حبس می کنی تو خونه لابد.

دلم واسه صداش تنگ می شه.

من هنوز نمی دونم که می خوام چیکار کنم.

فرق من با همه ی اونا اینه.اگه نشه، من بی خیال نمی شم.آره فرقمون همینه!


پ.ن : وبلاگ نوشتن شو آفه؟؟؟به اندازه ی اینستاپراکنی؟؟من باورم نمی شه که جوابی نداشتم.شو آف نیست.فقط می دونین چیه.آدم های نیمه آشنای من، من رو اون جوری که هستم نمی شناسن.اون جوری می شناسن که دوست دارن من رو ببینن.پس من همیشه دارم قضاوت می شم.یا حداقل این چیزیه که تو ذهن منه.پس چرا باید برای همچین آدم هایی خودت رو توضیح بدی؟؟که یه حرف دیگه واسه پچ پچ کردن پیدا کنن؟با این که دلم برای فیس بوک تنگ شده، اما نه اینستا و نه فیس بوک.هیچ کدوم.

پ.ن 2 : یعنی انقدر خودشیفته شدم که فکر کنم کسی نباید من رو بشناسه؟اما واقعا این جوری نیست.من اون جوری نمی تونم زندگی کنم.شاید از معدود چیزاییه که راجع به خودم میدونم.

پ.ن 3 : میم میگفت وقتی اینا رو برای من توضیح می دی در واقع داری خودت رو توجیه میکنی.دلم برای میم تنگ شده.دیگه با این که میگه دلش برام تنگ شده، اما فکر نمی کنم همون میمی باشه که می شناختم.دلم برای اون میم تنگ شده.کم و بیش این میم هم این جوری هست.اما میدونی!پسره بهش گفته بود که دوست دارم که کتاب می خونی.و میم دیگه کتاب نخونده بود.یکی هم به من گفت دوست داره که کتاب می خونم.و من دیگه کتاب نخوندم.میدونی.کتاب خوندنی که باعث دوست داشتن بشه شو آفه.یا شاید این سیاست من تو زندگیه.فعلا تا وقتی کسی از کتاب خوندنم خوشش بیاد کتاب نمی خونم.منطق مسخره ایه.شاید میم هم واسه همین کتاب نمی خونه.شاید هم هنوز می خونه.البته اگه وقت پیدا کنه.که من بعید می دونم.چون اگه وقت پیدا می کرد احتمالا یه احوالی از من می پرسید.بله به همین سادگی دوستی هاتونو خراب نکنید.آدم موجود اجتماعی ایه.حواستون باشه چی رو از دست می دین.از من نصیحت!

پ.ن 4 : اجتماعی بودن ما آدما دلیل خوبی برای شوآف هست؟؟؟

پ.ن 5 : شو آف چیست؟2 نمره.

٢٨٤

الان از اون وقتاییه که حقیقتش باید ضربان قلبم بره بالا و ناراحت باشم و استرس داشته باشم و ... اما تو همچین شرایطى که اصولا باید بدنم سعى کنه با اپى نفرین منو سر پا نگه داره، من میام و این جا مینویسم که به خودم بقبولونم که هیچ اتفاق خاصى قرار نیست بیفته!و این هم یه روز دیگه است مثل همه ى روزایى که میان و میرن.

مى دونى!مستقل شدن بعضى وقتا هم خیلى خوب نیست.مثل این که من الان به یه بغل محکم از طرف مامانم نیازمندم.میدونم خنده داره اما واقعااا استرسم رو کم میکنه:) اما خب وقتى مزیت هاى مستقل بودن رو دوست داریم، باید با این چیزا هم کنار بیایم دیگه.

همه چى نرماله.و من آروم تر از این نمیتونم باشم.و بین همه کارایى که این چند وقته انجام دادم، این تلاشم براى آروم بودن بیشتر از همه شون به دلم میشینه.من حالم خوبه:)) شما هم خوب باشین؛)

٢٨٣

دیگه انگار زود خوابیدن هم محاله!!

انگار مثلا منتظر باشم تو تاریکى شب یه اتفاق هیجان انگیز بیفته که تو روشنایى روز نمیتونه بیفته!!(شدیدا احساس میکنم اینو قبلا هم نوشته بودم!)

به خاطر فردا استرس دارم.شاید نوشتنش استرسم رو بیشتر کنه.اما واقعا نمیدونم این استاده چطورى میخواد برخورد کنه!!چند روزه که خودم دارم به خودم امید میدم:دى

کاش فردا روز خوبى باشه.به نظر میرسه که بعد از اون یه اتفاق کوچولوى اولش، بقیه ش واقعا خوب باشه.با این که پس فردا امتحان دارم.امااا...

پ.ن : رفته بودم دندون پزشکى.گفتم که امتحان دارم(براى جلوگیرى از دردهاى دندانى!!) گفت الان؟چه امتحانى؟

پ.ن ٢ : واقعا الان چه وقت امتحانه؟؟؟

پ.ن ٣ : فکر کنم فکر کرد چیزى رو افتادم.یه لبخند مسخره زد.

پ.ن ٤ : مهمه؟

پ.ن ٥ : نه

٢٨٢ : زندگى ، دوباره.

آدم هاى زندگىِ من، زیاد نیستن.اما میتونم راجع به هر کدومشون به اندازه ى ده صفحه انشا بنویسم:)

آدم هاى زندگىِ من، زیاد نیستن.و همین طور کافى هم نیستن:)) اما اگه بخوام میتونم مدت ها یه رفتار مهربونشون رو براى خودم تکرار کنم و لذتشو ببرم:)

آدم هاى زندگىِ من، آدم هاى زندگىِ من نیستن.امانت هایى از آدم هاى دیگرى از زندگى هاى خودشون هستن.

آدم هاى زندگىِ من، نه که دوستم نداشته باشن ها، نه!اما دوست داشتنشون یک جورى هست که فقط بعضى وقت ها پیدایش مى شود.

آدم هاى زندگىِ من:) عزیزن.نه که نباشن.اما هیچ کدومشون I'll be there for u نیستن.

آدم هاى زندگىِ من.در واقع خیلى وقته که تو زندگى من کم رنگ شدن.فقط من یه زمانى چشم هامو باز کردم و دیدم نیستن.و زدم زیر گریه.اما قرار نیس که به خاطر آدم هاى کم رنگ زندگیمون زندگى نکنیم:) 

آدم هاى کم رنگ زندگىِ من:)