واقعا دارم چیکار مى کنم با زندگیم؟؟؟
پ.ن : شاهزاده داشت تو دلش مى گفت "نه تو سهم من نیستى.من هرچقدر هم پول داشته باشم بعضى چیزا خریدنى نیست.عشق نیست."
و داستان به همین زودى تموم مى شد.و سال هاى سال به خوبى و خوشى با هم زندگى نکردند.
پ.ن ٢ : چیکار مى کنم؟؟؟
پ.ن ٣ : یه کارى تو ذهنم هست که انجام بدم.اما حس خوبى بهش ندارم.یه تغییر نسبتا اساسیه که به نظر هیجان انگیزه اما مى دونم آخرش ناامید مى شم.چرا ادامه مى دم واقعا؟از همین الان هم معلومه که چى مى شه...
داشتم به این فکر مى کردم که واقعا این فوتبالیست ها هم زندگى خجسته اى دارن.یه سال واسه یه چیزى تلاش مى کنن، بعدش باز یه سال دیگه شروع مى شه و باز واسه قهرمانى تلاش مى کنن، باز دوباره یه سال دیگه... اول این که زندگىِ تکرارى ى دارن.دوم این که خیلى راحت مى تونن بگن "ایشالا سال دیگه!" در حالى که خیلى از ما ها واسه چیزایى تلاش مى کنیم که شاید فقط یک یا دو باز تو زندگیمون شانسش رو داریم.
پ.ن : با این که فوتبال دیدن رو دوس دارم، اما هیچ وقت اهمیتش رو تو زندگىِ بشر نفهمیدم.یعنى شغلى داشته باشى که بود و نبودش هیچ فرقى نداره!متأسفانه اکثرشون هم فرهنگ بالایى ندارن که حداقل بخوایم اون هم در نظر بگیریم و بگیم حداقل درس زندگى یاد گرفتن.
پ.ن ٢ : اصلا دوس ندارم با یه جمله یه جماعت رو قضاوت کنم.این جمله حاصلِ مشاهداتِ منه و مسلما احتمال خطا هم توش هست.
پ.ن ٣ : خودم از خودم ایراد مى گیرم و خودم واسه خودم بیانیه صادر مى کنم:))
شخصا یکى از خوشحالیام موقع فیلم و سریال دیدن اینه که یکى از بازیگرا یه جایى توپوق؟! (هیچ ایده اى نداشتم چجورى بنویسم) بزنه.نه واسه این که مچش رو گرفته باشما مثلا.فقط واسه اینه که اینجورى احساس نزدیکى بیشترى با اون فیلم مى کنم.دقت کردین تو فیلما همه چى خیلى روون به زبونِ بازیگرا میاد در حالى که تو زندگىِ واقعى خیلى چیزا اون جورى نیس که واقعا باید باشه؟خیلى وقتا توپوق مى زنیم، حواسمون نیست و احتمال داره بیفتیم و ... به نظر من فیلمى که بتونه همچین حسى رو به آدم منتقل کنه ارزشمنده.و وقتى چنین چیزى رو مى بینم با خودم مى گم این یا واقعا کارگردان خوبیه یا این که دیگه خیلى اوضاع بد بوده و نتونستن یه بار دیگه این صحنه رو بگیرن، که من اکثرا اولى رو در نظر مى گیریم.یعنى کارگردانى که چنین چیزى رو در نظر بگیره ایده آل من هستش.البته حالا نه این که کل فیلم پرِ اشکال باشه، اما دیدنِ چنین اتفاقى مى تونه من رو به اون فیلم یا سریال خوشبین نگه داره.من اسمش رو مى ذارم رئالیسم در کارگردانى!اگه اسم دیگه اى داره بهم بگید.
این که تو رو نبینم بهتره؟یا این که ببینم که شب و روز دارى غصه مى خورى؟
یعنى زندگى تصمیماتش به همین پیچیدگى ان همیشه؟!
یعنى همه چى درست تو لحظاتى که فکر مى کنى خوبه خراب مى شن؟
تکرار کنم؟ #آدم_به_بدشانسىِ_تو_ندیدم
دیشب چى مى خواستم بنویسم؟ با خودم فکر کردم تو نوتاى گوشى بنویسم اما طبق معمول تنبلى کردم.
مى خوام یه کارى رو تو دانشگاه انجام بدم.ایده ش رو با یکى از بچه ها در میون گذاشتم.کلى استقبال! اما الان همین جورى زمان داره مى گذره و دریغ از اندکى تلاش از اون که من ببینم.قرار بود بچه هاى علاقه مند رو جمع کنه و یه جلسه بذاریم.اما دریغ... این جاس که آدم به این نتیجه مى رسه که کارش رو به هیچ بنى بشرى نسپره!
پ.ن : اومدم خونه.لذت واقعى!
پ.ن ٢ : امروز امتحانه.اگه دعا نکنید حلالتون نمى کنم:))
پ.ن ٣ : نمى دونم این طبیعیه یا نه، اما از اون جایى که ایده اى که دارم یه خرده جدیده، همه ش تو یه رفت و برگشتى هستم از "آره!خودشه!مى شه!" به "بیخیال!کار زیاد مى خواد!اصلا که چى؟؟". اما من به چشم یه آزمون بهش نگاه مى کنم.این که عایا جرأتش رو دارم یا نه!خدایا جان کمک.