مگو نامه!

به بزرگى خودتون ببخشین...

مگو نامه!

به بزرگى خودتون ببخشین...

٢٨١

Who do you think you are?

Running around leaving scars

Collecting your jar of hearts

Tearing love apart


You're gonna catch a cold

From the ice inside your soul

So dont come back for me

Who do you think you are?

یعنى کسى نیست در این شهر لعنتى که آدم وقتى حالش گرفته است باهاش بره دیوونه بازى؟؟؟؟؟

٢٧٩

ما لحظه اى شروع به دروغ گفتن میکنیم، که بدونیم کسى هست که نمیخواد حقیقت رو بشنوه!به همین سادگى.وقتى بین این که حقیقت رو بگیم یا نه شک داریم، صرفا به واکنش طرف مقابل نگاه میکنیم.اگر نمیخواد بشنوه، پس...


و به همین سادگى من حقیقت رو نگفتم.به او!دروغى هم نگفتم.اما حقیقت اینه که ذهنم آشفته است.فراتر از حد تصورش حتى.


پ.ن : از طرف دیگه، یه جورایى خودمون هم هستیم که تعیین میکنیم که دوست داریم حقیقت رو بشنویم یا نه!

٢٧٨ : واسه من تلخه، واسه تو شاید نه......

چجورى ممکنه کسى تا این وقت شب بیدار باشه و نره بازى هاى المپیک رو دنبال کنه و بیاد این جا این چرت و پرت نوشته هاى من رو بخونه؟؟

حواسمون باشه چجور آدمى میشیم.چند روزه به این فکر میکنم.که چقدر خوبه سعى کنیم واسه خودمون یه برند باشیم.زندگى بارى به هر جهتى نداشته باشیم.تلاش کنیم و تلاش کنیم.اما الان چى؟؟ تو بدترین لحظه ها گند بزنیم!!!؟؟؟

من میدونم گند زدم اما خودم ناراحتم.میدونم فردا فراموشم میشه.اما نمیتونم اینجورى برخورد کردن تو رو ببینم و هیچى نگم.آخه کى از من به تو نزدیک تر، که بخواد اصلا بهت بگه این اتفاق مهمى نیست.که تو اصلا این بشر رو آدم حسابش نمیکردى.و باید این حرفو بهت بزنم و خودم هم بشینم تو اتاق و شروع کنم به اشک ریختن و ناراحت شدن از ناراحتى تو.و در عین حال خودم رو اینجورى توجیه کنم که من اینجورى قوى ترت کردم.

و این سوالایى که تو ازم میپرسى!اینا خارج از توانایى منه.اینا خارج از تصور من از رابطه ى خواهرى بینمونه.ما هیچ وقت خواهرایى نبودیم که موقع اشک ریختنامون کنار هم باشیم.ما هیچ وقت اینجورى نبودیم.تقصیر هر کسى هم که میخواد باشه.من نمیتونم اینجورى کمکت کنم.من نمیتونم اینجورى ببینمت.من نمیتونم داغون شدنتو ببینم.من واسه ت میمیرم.اما نه جلوى تو. 

پ.ن : تا این ساعت منتظر موندم و. الان نشستم تو اتاق و دارم اشک میریزم نمیدونم به حال کى!

٢٧٧

همه مون میدونیم که چقدر همه چیز خوشحال کننده تره وقتى کسى هست که میتونى روش حساب کنى.که بلدته و میدونه کى هستى.اما وقتى همچین آدمى رو هیچ کجاى زندگیت نمیبینى، وقتى به این نتیجه میرسى که رویات اونقدر دست نیافتنیه که حتى عزیزترین هات هم فکر میکنن که نمیتونى، وقتى کسى نیست که بهش تکیه کنى، به خودت تکیه میکنى!درسته؟به خودت!پس چرا دست رو دست میذارى؟؟؟

آخه چرا تا هزااار کیلومترى من همه ش کویره.حتى یه آدم، حتى یه آدم هم نیست که بدونه مسیر طولانى من چقدر برام مهمه.شاید باید من اون آدمه باشم، شاید روزى هم کسى فهمید که من چى میگم.شاید شاید.شاید روزى خواهرجان هم شروع کرد به باور کردن من.و نه تحقیر رویام.چقدر بیان این حس سخته.و نمیخوام فقط بخشى از غرغر کردن هاى روزمره م باشه که تا فردا هم فراموش میشه.اصلا باشه.میخواى بگى هیچ کس جز خودم نمیتونه کمکم کنه؟باشه!فهمیدم!اما اگه کسى هم باشه که بتونم باهاش حرف بزنم گناه بزرگى نیست..کسى که بفهمه دارم چى میگم.کسى که بدونه جدى ام، بدونه راجع بهش فکر کردم، بدونه تحقیق کردم و میدونم باید چیکار کنم.میدونى!تنها چیزى که الان نیاز دارم اینه که این روزا بگذره و بزرگ تر بشم.وقتى به اون جایى رسیدم که زمانشه، اون وقت به همه ى این آدم ها خواهم فهموند که من کى هستم.میدونم تنبلم، میدونم گاهى سر به هوام، اما مگه قبل از این نتونستم؟پس بعد از این هم میتونم...

پ.ن : به یک آدم شدیدا پشتکارى حسودیم میشه:( اما فکر میکنم با زمان حل میشه.این جورى نمیمونه.من، اینجورى نمیمونم...مگه نه؟


پ.ن : اعتراف سختیه اما ما دخترا واقعا چه مونه که از محبت یه پسر تا آسمون میریم و برمیگردیم؟؟!!

پ.ن ٢ (اضافه شده به درخواست دوستان) : پى نوشت ١ راجع به همه مون درست نیست؛)