مگو نامه!

به بزرگى خودتون ببخشین...

مگو نامه!

به بزرگى خودتون ببخشین...

٢٩١

امروز بعد از مدت ها، به کسى حسودى کردم.و جالبه!اون آدم میم بود.

احساس طردشدگى دارم.چرا "شب ها" انقدر لعنتى ان؟؟؟

امروز بعد از مدت ها فهمیدم که مرکز و کانون زندگیم فقط و فقط یه آدم بوده.و انگار هر کارى کردم براى اون آدم بوده.چقدر جاده خاکى رفتم.چرا من نمى تونم کانون زندگى خودم باشم.چرا بقیه مهم ترن؟؟؟


٢٩٠

چشماش چشم هاش رو دیده بود.فقط چشم هاش رو.انگار وقتى بهشون نگاه کرده بود مسخ شده بود.انگار دیگه دور و برش براش مهم نبود.دستاش داشت یخ مى کرد.همون لحظه چشماش رو بسته بود و از خدا خواسته بودش.چشماش رو باز کرد.دلش هرى ریخت.

کیف و کتابش رو جمع کرد و از کلاس زد بیرون.

٢٨٩

صفحه ى سفید این جا، مایه ى آرامشه.هر بار من خیلى ناراحتم و به این جا پناه میارم، یه حسى هست که مى گه این دفعه ننویسش.اما خب تجربه نشون داده نوشتن آرومم مى کنه.احتمالا دیگه تا الان حتى شما هم مى دونین که من آدم بدبین و حساس و زودرنجى ام.یعنى آخه مى دونین!من به آدمایى که ناراحتیاشونو نمیارن تو وبلاگشون حسودیم مى شه:)) شاید اونا هم به اندازه ى من حساس و زودرنج باشن، یا شاید اونا بخش فراموشى مغزشون زودتر کاراشو انجام مى ده.نمى دونم چیزى تحت عنوان بخش فراموشى مغز اصلا وجود داره یا نه.صرفا مى دونم اگه بحث مغز خودم باشه، کاملا کارش رو بلده!که چى رو بولد کنه و چى رو فراموش کنه، تا در نهایت "من" برسه به این ناامیدى اى که الان احساس مى کنه، یا همیشه احساس مى کنه.

و مى دونین! همه اینا از اون جایى شروع شد که "من" امروزش رو در تاریکى و تنهایى گذروند، و بر خلاف خواسته ى قلبیش، کسى همراهیش نکرد که بره بیرون و هوا بخوره.این شد که همه ى برنامه هاى داشته و نداشته براى امروز بعدازظهرش به فنا رفت و فقط این موند که یه ساعتى بخوابه، بلکه یه خورده از دنیا و هرچه در آن هست جدا بشه.و البته آخرهاى این یک ساعت بود که مادر جان زنگ زد و از من جواب ام آر آى خواست.و من که از نفهمیدن اصطلاحات ام آر آى خیلى خوشحال نبودم، از گفتنش سر باز زدم.و حالا از مادر اصرار و از من انکار.که من نمى توانم حرف الکى بزنم.صبر کنید با خواهرجان هم مشورت کنم و نتیجه رو بعدا اعلام کنم!و این جورى شد که مادر جان هم ناراحت شده و گوشى رو قطع کردند بلکه من برم بخوابم و اعصابم آرام تر شود.و سرانجام شد آن چه شد.اولا وقت خواب من یک ساعت بود و نه بیشتر، ثانیا از این که نتوانستم درست جواب مادر رو بدم ناراحت شدم، ثالثا اشک هاى لعنتىِ پى ام اسى راه خودشون رو پیدا کردند و بر گونه ها روان شدند.و دقیقا همین چرخه ى معیوب بود که باعث شد من بعد از بیدار شدن از خوابم بیشتر از قبلش احساس خستگى کنم!!!

٢٨٨

تو این مسیرى که ما هستیم، بعد از هر سختى، یه سختى دیگه هست.هر بار که فکر میکنى به یه آرامشى رسیدى، مشکل جدید شروع مى شه!

راستش بهترین بودن سخته.واقعا آدم باید زندگیش رو بذاره وسط.بهترین بودن بها داره.بهاش هم سنگینه.

من وقت استراحت نداره!من خسته ست.خیلى

پ.ن : انقدر همه چى پیچیده شده بود که حتى فرصت نداشتم بیام این جا.الان هم که دو روز بود فکر میکردم اوضاع بهتر شده، اینجورى...

پ.ن ٢ : خواهرجانش داره مى ره پیشش.خواهر جان من پیشمه.

پ.ن ٣ : مقادیرى احساس miserable بودن داریم.در واقع باید بگم عادت کردیم به این احساس.همین فقط کافیه یه ساعت فکر کنیم همه چى اوکیه.همه کائنات خودشون رو میندازن جلو پامون.البته باید بگم همیشه میگن از یاد خدا غافل نشید.خدا جون شکرت واسه همه چى.

٢٨٧

یه آدم آشناى دیگه هم لازمه که تایید کنه هواى شمال کسل کننده است یا این که نه!فقط منم که کسل شدم.

از این که براشون تعریف نکردم ناراحتم.از کل اتفاقایى که تو این سفر گذشت.فقط این که توانایى دوباره تعریف کردنشون رو ندارم.در کل گفتم که سفر خوبى بود.که انگار واقعا هم بود!اما دوست دارم برم و سیر تا پیازش رو بگم.اما مى دونم هم اونا حوصله شون سر میره.و هم..

اصلا همین الان فهمیدم چرا این جورى شده.انتظارى که اونا از من داشتن، و احساسى که خودم اون جا داشتم.انگار هنوز راه طولانى ى هست که باید برم تا بتونم سرم و بالا و بگیرم و با افتخار تعریف کنم که چقدر دخترتون فوق العاده بود.دوست ندارم با دوباره گفتن حرفاى کسى که خودم هم حرفاش رو قبول داشتم، اونا هم دچار حس من بشن.براى خودم کافى بود این که شرمنده بشم.من عادت ندارم کارى رو شروع کنم و پرفکت نباشه.اصلا در واقع عادت ندارم کسى بهم بگه که پرفکت نیستم.که بگه جزو بهترین ها نبودم.اما این بار واقعا نبودم!و دلیل هم داشت!اما هر چقدر هم که خودم این رو بدونم، دوست ندارم آدم هاى زندگیم به این باور برسن.چون من میتونم تغییرش بدم.و وقتى تغییرش دادم، اون وقتیه که هم من و هم اون ها حق داریم که به دخترشون افتخار کنیم:)