مگو نامه!

به بزرگى خودتون ببخشین...

مگو نامه!

به بزرگى خودتون ببخشین...

١٨٩ : براى روزى که ندارمت.......

و من هنوز معتقدم...ماندگارىِ یک احساس، در نرسیدن است....

و من هنوز معتقدم...عمق حضور بعضى آدم ها...در نبودنشان است

و من هنوز معتقدم...هیچ آدمى بیخودى پا در زندگى آدم نمى گذارد...

و من هنوز به معجزه معتقدم.و به لحظات طلایى...

و من هنوز خوشحالم که مى توانم نفس هاى کسى را بشمارم در تنهایى هایم.کسى که اگرچه دیگر نیست...اما همینجاست...

و من هنوز دلم را گرم مى کنم به این که هر دویمان در این دنیا نفس مى کشیم

و من هنوز خدا را قسم مى دهم که حواسش باشد به عزیز من...

:)

و من هنوز همان آسمانم...

که فقط کمى بزرگ تر شده است.کمى عمیق تر...کمى آبى تر...که هنوز بین صفحات تقویم به دنبال یک معجزه است.که هنوز دلش را به کوچک ترین ها گرم مى کند.به کوچک ترین دلخوشى هاى ممکن زندگى...به لبخند آدم هاى مهربان.به بوى گل نرگس.به یک هدیه ى کوچک.به یک "چه خوب که هستى" ساده.به یک "دلم برایت تنگ مى شود" ساده!که نون و آب که نمى شود.اما دلگرمى چرا!

به خدایت بگو حواسش به این آسمانِ دل نازک باشد...

به خدایت مى گویم چقدر دلم تنگ مى شود....

١٨٨

چقدر دیگه باید لبمو گاز بگیرم

که یاد بگیرم

بهت فکر نکنم

١٨٧ : اول خودت!

انگار ما آدما یادمون میره....که وقتى به درجات خیلى بالایى از علم، تخصص ، پول ، شهرت و ... میرسیم، هنوز هم آدمیم.هنوز هم در سطوح خیلى خیلى زیادى با آدماى اطرافمون فرقى نداریم.هنوز هم به اندازه ى همون ها آدمیم!!هنوز سرمون درد میگیره، مریض میشیم..هنوز هم از توجه بقیه خوشحال میشیم و از بى توجهیشون دلخور...دوست نداریم کسى از بالا نگاهمون کنه(به هر حال دست بالاى دست بسیار است...) پس چرا خودمون از همون بالا به آدما نگاه میکنیم؟و گند میزنیم؟؟؟:(

شاید باید اینو بنویسم که یه روز اگه به جایى رسیدم و چنین برخوردى داشتم، با این یادداشت خودم رو تنبیه کنم....:)

١٨٧

به آدمى که جلوى بقیه خوشحال باشه و تو تنهاییاش اشک بریزه چى میگن؟

- پروانه ها وقتى میخوان از پیله شون بیان بیرون خیلى درد میکشن؟:(

- واسه خودت زندگى کن!

- یکى هم باید بیاد به من بگه :"آدما ٩٠٪‏ حرفاشون رو اگه قبلش روش عمیقا فکر میکردن، اصلا بیان نمیکردن!" یا "آدما بیشتر وقتا حواسشون نیس چى میگن" یا ...

- آى آدماى مهربون...

١٨٦ : یارا یارا گاهى ... دل ما را ... به چراغ نگاهى روشن کن:)

چقدر صفحه ى سفید "یادداشت هاى جدید" رو دوست دارم:) همین که بازش میکنم انگار با زبان بى زبانى ازم خواهش میکنه که بنویسم:)) الان یکى از اولین دفعه هایى بود که حس کردم بى نهایت دوستش دارم.فوق العاده س.این که حس کنى همیشه یه جایى هست که مال خودته.میتونى هر وقت که خواستى قفلشو باز کنى و بنویسى.نه مثل بعضى آدماس که تا یه کلمه ت بشه دو تا، مهربونیاشون یادشون میره.نه مثل یه سرى دیگه از آدما که باید پیششون هى بشنوى و بشنوى و بشنوى...که تا بخواى حرفى بزنى، تا بخواى از غصه هاى خودت بگى، سریع بساط خداحافظى و بعدا میبینمت و ... نیومده بودم اینا رو بنویسماا.اما وقتى حرفاتو بزنى و حس کنى قلبت سبک شده یه دنیا ارزش داره.مثل حس الانم:) خدایا جان!شکرت که اینجا رو دارم:)

اومده بودم اینو بنویسم فقط : مثل وقتى که برق رفته و منتظرشى که برگرده...منم منتظر معجزه ام.که یهو بنگ! یه اتفاق خوب بیفته:) اینم از سرى خزعبلات نوشت هاى شب امتحانى ما؛)