من کجا هستم؟
اگه منو پیدا کردین به خودم هم خبر بدین لدفا:)
حسى که من به پشت بوم خوابگاه دارم رو مطمئنم هیچ بنى بشرى تا الان به هیچ پشت بومى نداشته:))
جاى دنجیه.پر از خاطره.
ا یه هواپیما هم همین الان داره فرود میاد:)
ستاره هم داره.ماه هم که:)
میدونى!دونستن خیلى بده.خیلى درد داره این دونستنِ لعنتى.اما میدونى؟!دردش شیرینه.
پ.ن : الان اگه اینجا مچمو بگیرن خیلى بده ها:) میدونى!دختره ى دیوونه:)))
نمایشگاه رو دوست بداریم.هرچند تو بارون:))
چرا کتاب شاهزاده خانم زشت و دلقک دانا رو داد!؟چرا فکر کردم واسه خودمه؟!چرا فکر میکنم تقصیر خودمه وارد این بازیا میشم:( تقصیر خودِ جوگیرمه!بله!
روزِ خوب اما پر استرسى بود.اما گذشت.اما تر این که آخرشو خوب تموم کردم:)
صبور صبور صبور باش
تحملتو ببر بالاتر دختر:)
واقعا یه کتاب خوب آدمو خوشحال میکنه.میتونم بگم یکى از اولین کتابایى که واقعا خوشحالم کرد.فکر میکنم واسه خودم نوشتنش:))
پ.ن : با وجود تمام بى دلیل و منطق بودنش، اما یه حسِ قشنگى هست تو نمایشگاه، که من هیچ جاى دیگه اى ندیدمش.یه جور کنارِ هم بودن و یه جور همبستگى.نمیدونم بقیه هم این حس رو دارن یا فقط من دیدم زیادى مثبت بوده.دقت کنین.تو نمایشگاه آدماى عبوس و گرفته کم میبینین.خیلى کم.آدمایى هم که بد جوابتونو بدن کم میبینین.یه حسى بهم میگه درسته ما عمیقا مشکلات فرهنگى و اجتماعى داریم تو کشورمون!، اما میتونیم خوب باشیم.و خوب هم هستیم.یعنى میتونیم بهتر باشیم... و یه واقعیت دیگه اى هم هست(که الان حال توضیحش نیست حقیقتا:دى) خلاصه خوبه دیگه خدا رو شکر :))
دقیقا فقط شب هاست که آدم این حس رو داره که مشکلات زندگى دارن رو سرش آوار مى شن.و خدا ما رو براى درد کشیدن آفریده.
گفتن بعضى حرفا فوق العاده سخته.مثل گفتن این حرف که من ترسیدم.مثل گفتن این حرفایى که انگار شاخ و دم دارن و انگار عجیبن.در حالى که تو واقع بینانه ترین حالت میتونم توجیهت کنم که چه انرژى ى از من میگیرن.گفتن این حرفا رو عقب انداختم.انقدر عقب انداختم که الان یه سال گذشته.گفتن این حرفا رو تا این جایى عقب انداختم که گفتنشون مثل نوشیدن زهر شده.
تحمل من خیلى سخته.تحمل این رشته هم خیلى سخته.تحمل زندگى بعد از این هم خیلى سخته.احتمالا همه تو نقاط عطف زندگیشون دچار این درد میشن.این دردى که میپیچه تو جون آدم و تو فقط میگردى دنبال یه لحظه که ازش راحت بشى.اما زهى خیال باطل که بعد از این فقط قراره دردا زیاد تر بشن.یا نهایتش مدلشون عوض بشه.اصلا عجیب نیست که آدماى ایده آلیست تو همچین مسیرى به یه نوع واقع بینىِ شدیدا اجبارى دچار میشن.
گفتن این حرفا سخت بود.اما من دارم به یه نتیجه هایى میرسم.که مطمئنم گفتن اونا سخت تره.و من میخواستم قبل گفتن اون حرفا همه چى رو فراموش کنیم.میخواستم فقط الکى هم که شده به اون بى حسى برسم.اما میدونى چى یاد گرفتم.این که خیلى وقته که اثر فکرا و تصمیماتم از خودم فراتر رفتن.که خیلى وقته که مسئولم مقابل حرفایى که حتى زده نمیشن.و مسئولم براى کارهایى که میکنم.اینو یاد گرفتم اما باید به یه جایى برسه دیگه مگه نه؟میخوام قبل از این که احساس بدى بهم دست بده به اون جا برسم.میخوام قبل از این که اتفاق بدى بیفته، قبل از این که مجبور به گرفتن تصمیمى بشم به اون نقطه برسم.به اون نقطه که بتونم همه این حرفا رو بزنم و خلاص شم.خیلى وقت نیست این احساس دوست نداشتن لعنتى.اما خیلى درد داره.از عقل متنفرم که منو به این جا رسونده.ازش متنفرم
متاسفم واسه حرفایى که زده نمیشن.و فقط رو هم تلنبار میشن.متاسفم واسه حرفایى که حقته!اما احتمالا هیچ وقت نمیشنوى.من متاسفم..........
الان که فکر میکنم
زندگى من
دقیقا همون لحظه هاییه که
تو پیاده رو
تو شلوغىِ پیاده رو
میون آدما
قدم میزنم
و آدما رو نفس میکشم
آدم هاى به ظاهر مرموزى که اتفاقا مرموز بودن آخرین چیزیه که میشه بهشون نسبت داد
نپرس چرا
اینجوریه دیگه
نمیدونم تا حالا کسى اینو گفته یا نه.اما میخوام بگم
"درد" ، مادرِ تمامِ شعرهاى جهان است...
دردى که حس کنى درمانش کیلومترها ازت دوره...شاید قشنگىِ دنیا اینه که همیشه سورپرایزمون میکنه:) باورم نمیشه که چقدر حواسم نبوده که سلامتى چه واژه ى مهمیه
باورم نمیشه که همه ى ناراحتى دیروز و امروزم واسه همین بوده.باورم نمیشه که بعضى ها چقدر تحملشون بالاست.بعضى ها چقدر ایمانشون بالاست.که در عین درد کشیدن خدا رو هم شکر میکنن.در حالى که من...
حال عزیزاتون رو بپرسین.مخصوصا وقتى میدونین عمیقا حالشون خوب نیست.مخصوصا وقتى دردشون رو براتون میگن...بلد بودن این چیزا سخته.که بدونى کى باید تنهاشون بذارى،کى باید دستشون رو بگیرى، کى باید فقط حرف بزنى و کى باید فقط گوش باشى...هنر میخواد...
تکرار این جمله براى من که "باید قوى باشى!" باعث شد از همه دورتر بشم.فقط همین.الان من پیش همه قوى ام!اما یه آدمِ قوى ى که نهایتِ هنرش اینه که گلیمِ خودش رو از آب بکشه بیرون.با این حال هم نتونه ناراحتیش رو از کسى پنهون کنه.همه بفهمن.اما انقدر دور...و انقدر دیر...
متاسفم.براى این لحظه ها.متاسفم.متاسفم.که قوى نبودنم این همه ماجرا درست میکنه.متاسفم که ازت خواستم برى چون میخواستم تنها باشم.متاسفم که هیچ کس نمى فهمه درد امروز صبح من رو...که به تنهایى تحمل کردنش براى من، چقدر سخت بود.من متاسفم.که انقدر راحت دل همه مون میشکنه.انقدر منتظرِ ناز کشیدنِ همدیگه میمونیم.انقدر من کوتاهى میکنم.متاسفم.خیلى خسته شدم.خیلى.متاسفم که میام اینجا فقط از ناراحتیام میگم.متاسفم اگه باعث آزار کسى میشم.نمیخواستم برسه به این جا.اما متاسفم که هستم.و متاسفم که یه اسلحه دست هیچ کدوممون نیست.که این هستِ تکرارى و آزاردهنده رو از من بگیریم.متاسفم