من با گوشى ى که فقط ٨ درصد شارژ داره و در حالى که فقط یه ساعته که از خواب بیدار شدم مینویسم(عین این انشاهاى راهنمایى شد:دى)
والا هدف خاصى از نوشتن الانم نداشتم.اما یه مسئله اى همین الان یادم اومد که بگم.و جرقه ش هم مشکل یکى از دوستام بود.
سوال: شما چقدر میتونین خودتون رو ببخشین؟یا در واقع تا چه حدى براى خودتون جاى اشتباه قائل میشین؟
از اونجایى که میخوام سریعا بپرم برم سر اصل مطلب ، باید بگم که مثل هر جاى دیگه اى این جا هم تعادل حرف اول رو میزنه.با این حال خودِ من معتقده به این که "پذیرش بدون شرط خود" یکى از علائم اعتماد به نفس کافیه(شایدم عزت نفس کافى!) خلاصه مطلب این که خواستم بگم به خودمون اجازه اشتباه بدیم...با این حال ، در کنار پذیرش اشتباهامون تلاش کنیم که جبرانشون کنیم.یا دیگه تکرار نکنیم:)
پ.ن : دو روز طاقت فرسا گذشت.منتظر یه سه روزه ش هستیم...
پ.ن ٢ : مثلا انقدر خسته باشى که تو اتوبوس چند بار گردنت افتاده باشه و چند بار هم خودت در معرض افتادن بوده باشى....نمیدونم به این میگن خستگى شیرین یا هرچى.اما امروزش به من نچسبید خیلى.با این که حسابى جبرانش کردم.اما...!
پ.ن ٣ : باید اعتراف کنم که من آدم بى معرفتى هستم...:(
پ.ن ٤ : بعدا مینویسم:)
خواب بعدازظهرررر جان دوستت دارم:))))
بعضى وقتا هم واقعا خودتونو بغل کنین بگین خوب میشى قربونت برم خوب میشى:) ببرین خودتونو واسه ش آهنگ خوشگل بذارین.براش قهوه درست کنین بخوره.اشکاشو پاک کنین.بهش بگین که از هر کسى بیشتر دوسش دارین:) اگه گاهى اینکارا رو نکنین که باید کلا قید زندگى رو بزنین.میدونم تا یکى دو ساعت دیگه از حرفم پشیمون میشم (:دى) اما باید بگم که زندگى جانم!همین الانِ الان دوستت دارم شما رو.نه یه لحظه اینور نه یه لحظه اونور...
پ.ن : دیشبم رو فقط "گذروندم"... اما خب نمیشه که زندگى آدم همیشه گل و بلبل باشه که:))) ببخش اى اونى که کلى سرت غر زدم اذیتت کردم.الان که حالم خوبه کلى دعات کردم؛) پیر بشى مادر
پ.ن ٢ : تنهایى بعضى وقتا خیلیییییى خره.حواستون به خودتون باشه وقتى یه مدتى رو باید تنها زندگى کنین ، دچار جنون نشین دور از جان مبارکتون:)
پ.ن ٣ : یه یادآورى واسه خودم!از الان بهت میگم!جمعه بشه و ببینم هیچ کارى نکردى تنبیه میشى!بعله!
یه شعر قشنگ
همینجورى
از اینایى که یهو یاد آدم میاد
تقدیم به شما
تو ادامه مطلب:)
پ.ن : من خیلى وقت بود حافظ نمیخوندم.اینم از برکات وجود همون دوستاییه که تو چن تا پست قبل گفتم
پ.ن ٢ : فکر کنم تو این ایام امتحانا بلاگ اسکاى جان به پام میفته که دیگه بسه انقدر پست نذار.حوصله سر رفتگیه دیگه:دى
پ.ن ٣ : راستى شعره رو کاملشو حفظ نبودم من.اما واسه شما کاملشو گذاشتم؛)
ادامه مطلب ...یاد گرفتم.که گاهى تو زندگى، واسه به دست آوردن یه چیزایى ، باید یه چیزایى رو از دست بدى.مثل من که واسه خریدن وقت ، باید دل خوش خنک امروزم رو از دست بدم.اما خب خیلى هم ناراحت نیستم.به شرطى که این وسط وقت بذارم واسه خودم ، واسه امتحان ، واسه یه خواب آروم...به شرطى که واسه تو وقت نذارم.به شرطى که حتى فکرتم از ذهنم رد نشه.بعضى لحظه ها عجیبن.بوى نرسیدن میدن.این نرسیدنِ مزمن...
پ.ن : به شرطى که حسرتشو نخورم که چرا نرفتم و از نزدیک ندیدمشون:)
پ.ن ٢ : به شرطى که اهل عمل باشم.به برنامه هام
پ.ن ٣ : هرچى بیشتر میگذره ، بیشتر دوستت میدارم.این وابستگى نابودم میکنه.هیچ وقت هم اون روز شنبه ى کذایى نمیرسه.که همه چى ایده آل بشه.هرچقدر هم که دلمو وصله پینه کنم، آخرش یه جاى زخم میمونه.که هر بار بهش فکر میکنم یاد تو بیفتم.بعضى حرفا تلخه.اما شنیدنش از زبون تو ، خودِ زهره.کاش اینجا بودى.کاش اشتباه نکرده بودم...
پ.ن ٤ : همین لحظه ى زندگى خوش است.همین لحظه که اشک و لبخند با هم قاطى میشن:)
پ.ن ٥ : من هیچ وقت مال تو نبودم.تو هم نبودى.ما فقط دو تا اتفاق مستقل بودیم، که یه چند وقتى قوانین عالم رو به هم زدیم.وگرنه دنیامون...
نگو مال من.که نبودم.و نخواهم بود.و این شاید بعدا ها کمتر دردناک باشه.اما تیکه تیکه شدن دل آدم، بدون درد که نیست.هست؟