مگو نامه!

به بزرگى خودتون ببخشین...

مگو نامه!

به بزرگى خودتون ببخشین...

٣٢٨

مسخره تر از این نیست که من بیام راجع به این آدم بنویسم.اما اگه تا الان حسم بهم اشتباه نگفته، اینم اشتباه نیست.باید یه چیزى باشه.یا این آدم خیلى شبیه ع ه یا من دارم شبیهشون مى کنم.مى دونم زیاد راجع بهش نخواهم نوشت اما اسمش رو میذاریم دکتر ب.

دکتر ب به ما استاجرا تقریبا اهمیت نمى ده.عینک مى زنه و شبیه بچه خرخوناست.اما آدم گرمیه و زیاد مى خنده.دکتر ب عجیبه.عجیب نگاه مى کنه.همیشه هم داره عینکش رو هل مى ده سمت چشماش.دکتر ب با دخترا بیشتر صحبت مى کنه!نه که چیزى باشه که تو بیمارستان کم ببینیم.اما عجییه.وقتى راجع به دکتر ب حرف بزنیم این هم عجیب مى شه.امکان نداره دوسش داشته باشم.یعنى اصلا.اما وقتى مى بینم داره از دور میاد استرس مى گیرم.انگار یه awkwardness ه خاصى هست تو رفتارش.یا هم برعکس تو رفتار من.من آدم محافظه کارى هستم.لعنتى.دوس دارم سریع تر این بخش لعنتى تموم بشه و دکتر ب رو نبینم.هیچ کدومشون رو نبینم.مریضاى بدحال رو نبینم.هر روز استرس درس خوندن نکشم.این بخش واقعا بده.دوس دارم دکتر نهایتا فقط گاهى تو مورنینگ ببینمش.یا اصلا نه.نبینمش

مى ترسم.از این حس عجیب مسخره مى ترسم.اما مى دونى!بین تموم دغدغه هایى که الان دارم، این عجیب ترین و بى ماهیت ترینشونه.پس فکر کردن بهش باعث دیسترکشن مى شه.هنوز نمى دونم خوبه یا بد.هنوز نمى دونم باید بترسم و فرار کنم یا این که بایستم و با حس عجیب مسخره کنار بیام.اما هر چى که هست دکتر ب دکتر خوبیه.همه دوسش دارن:) و این که.لعنتى.من رو یاد ع میندازه.از خودم بدم میاد.

دوس دارم بیشتر از دکتر ب بنویسم.احتمال این که این جا رو بخونه ٠/٣ درصده.که خب خیلى کمه.دکتر ب دکتر خوبیه اما احتمالا استاد خوبى نشه.چون بین دانشجوهاش فرق میذاره.گاهى وقتا جواب سوالاى اتند رو بلد نیست ک خب به خاطر اینه که هنوز رزیدنته و انتظارى ازش نمیره.دکتر ب اگه سوالى داشته باشین براتون جواب میده اما یه چیزى تو چشاش هست.دکتر ب مى دونه از زندگیش چى مى خواد و من هنوز نمى دونم.دکتر ب چند سالشه؟

٣٢٧

الان بیشتر از همیشه باید اینجا باشى.من آدم قوى ى نیستم.اگه بودم الان گریه نمى کردم.اگه بودم هیچ کدوم اینا برام مهم نبود.الان به مهم ترین کارم مى رسیدم و درس مى خوندم.اما نیستم.اگه بودم امروز روز بدى نبود.

این خوابگاه لعنتى حتى یه نقطه توش وجود نداره که سر مردم تو زندگى آدم نباشه.

من سعى مى کنم اشتباه نکنم اما مجبورم اشتباه بقیه رو تحمل کنم.لعنت به زندگى

پ.ن : بدیش اینجاس که حتى وقت واسه ناراحت بودن ندارم:/

326

عجیبه.این که، همین آدم چند وقت پیش از این آدما دلش گرفته بود، و الان ...از تنهاییامون متنفرم.از این که واسه این که تنها نباشیم مجبوریم با هر آدمی دوستی کنیم.یا این کارو می کنیم به هر حال.از این که این آدم چقدر از اونا بدش میومد و الان اینجوری... یا شو آفه یا واقعا این طوریه، هر کدومش هم که باشه به اصطلاح تو کَت من نمی ره.اصلا نمی تونم قبول کنم.شاید هم چه بخوام و چه نخوام، تنهایی ما آدما قوی تر از غرورمونه.شاید منم همین جوری باشم.شاید.شاید هم نه.حداقل می دونم دوستشون ندارم، و دیگه نمی رم سمتشون.حداقل انقدری غرور دارم که تو تنهاییام هم سراغشون رو نگیرم.شاید هم این غرور الکیه.شاید هم اشتباه می کنم.اما حداقلش اینه که دو روز دیگه پیش خودم شرمنده نمی شم.ضمن این که تجربه نشون داده هربار پیش کسی درد دل کردم دو روز که سهله، دو ساعت بعدش پشیمون شدم.یکیش میم.بی نهایت از خودم متنفرم که میم از رازم خبر داره.رازی که مادرم نمی دونه، رازی که فقط 2 نفر از آدمای زندگیم می دونن.از خودم بدم میاد که تو یه پیاده روی از این سر تا اون سر انقلاب رازم رو بر باد دادم رفت.و چقدر حس خوبی هم داشتم اون موقع.لعنت به من.

بعدها می خوام با این حجم از پشیمونی چیکار کنم؟می دونم هرچقدر هم بگذره ع دوسم داره.حتی سال ها بعد که ببینمش.شاید واقعا به کارام فکر نمی کنم.اما حداقلش دردسر درست نکردم واسه اونا.حداقلش اینه که مسئولیت کارام رو خودم قبول می کنم.حداقلش اینه که اشکم رو اونا نمی بینن.مگه نه؟این افتخار داره اصلا؟:)

پ.ن : از سین بدم میاد.دلم می خواد دیگه نبینمش.اگه بره یه اتاق دیگه، باهاش نمی رم.امکان نداره برم.دیدنش سمه.نمی خوام ببینمش.نمی خوام حتی تو زندگیم باشه.یعنی انقدر ازش متنفرم؟؟!!بله

پ.ن 2 : یه آدم چجوری می تونه انقدر خوب باشه؟خدایا می شه کارش رو جور کنی؟نمی گم بهش گفتم و به حرفم گوش نکرد.البته واقعا این کار رو کرد:) اون که اینقدر دوستت داره.چی بگم والا.شاید تو یه چیزی می دونی که ماها نمی دونیم.یعنی من هم همین رو بهش گفتم.اما متاسفانه، داره واقعا باورم می شه که بدشانسه.نذار باورم بشه.باشه؟هرچند من هم به این نتیجه رسیدم که این استاده به درد نمی خوره.این جوری نمی شه.این جوری همه ش پشیمونیه.اما خب خودش اینو می خواد.کارش رو جور کن.داره فکر می کنه عمرش رو تلف کرده.منم دیگه دارم به این نتیجه می رسم.نذار برسیم.باشه؟:)

٣٢٥

راهنمایى بودم.که یکى از آشناهاى خیلى دور خودکشى کرد.یکى از همکلاسى هاى زبان، که تقریبا اصلا نمى شناختمش.فقط این که، یک روز قبل این که خودکشى کنه تو کلاس دیده بودمش.جالبه اما فکر کنم از گیتارش حرف زده بود و گفته بود که تو اوقات فراغتش دوست داره گیتار بزنه.یا یه چنین چیزى.خلاصه، دو روز بعد رفتیم کلاس... گفتن خودکشى کرده و .. نمى دونم راجع بهش قبلا حرف زدم یا نه، اما تا مدت ها حالم بد بود.کسى که اصلا نمى شناختمش، نهایتا دو کلمه باهاش حرف زده بودم، به هر دلیل منطقى یا غیرمنطقى ى خودش رو کشته بود، و تو اون تابستون من دائما به فکرش بودم.به عنوان یه بچه ى راهنمایى خیلى به خودکشى فکر کردم، به حرفایى که شنیده بودم، خیلى فکر کردم.الان که فکر مى کنم خیلى بى دفاع بودم، بدون این که بتونم به کسى بگم و بدون این که کسى کمکم کنه.با این که مدت ها گذشته، هنوز حس بدش هست.هنوز که بهش فکر مى کنم ذهنم مشغول مى شه.دیگه نه به خاطر اون دختر یا فکر خودکشى.الان فقط به این فکر مى کنم که ما چقدر به فرایند گذار کودکى به نوجوانى فکر مى کنیم.چقدر تو مدرسه هامون حواسمون به بچه ها هست.چرا یه دانش آموز باید به درجه اى برسه که خودش رو بکشه.چرا یه نهادى نداریم که تو همچین شرایطى دست اون آدم رو بگیره.

پ.ن : این سریال رو تو تبلیغاى اینستاگرام دیدم.و از اون جایى که مال نت فلیکسه، واسه دیدنش نیازى به فکر کردن هم نیست.مثل همین دو تا سریال قبلى که ازش دیدم.قلبم یخ مى زنه وقتى فکر مى کنم که یه آدم چقدر مى تونه تنها باشه.در عین حال احساس مى کنم همه مون این لحظه ها رو تجربه کردیم و مى کنیم.به شخصه فکر مى کنم بهترین راه حل اینه که یاد بگیریم با خودمون وقت بگذرونیم.همین

پ.ن ٢ : از یه جنبه ى دیگه

تا حالا فکر کردین آدما وقتى یکى از عزیزانشون رو از دست میدن، حاضرن هرچى دارن بدن تا صداشون رو بشنون، یا فکراشون رو بدونن؟تا حالا فکر کردین؟

اگر اتفاقى براى من بفیته، مادرم، پدرم، خواهرم و دوستام، با خوندن این جا چه حسى پیدا مى کنن؟:) مى فهمن تو فکر من چى بوده.من تا حالا به این فکر نکرده بودم.اما فکر کنین، بعد از این که یکى رفته، بتونین صفحه ها از حرفاش بخونید.حرفایى که به صمیمى ترین آدماش، حتى شما، هم نمى گفته.مثل اینه که اون آدم بشینه جلوتون و درد دل کنه.به شخصه راضى ام که این اتفاق بیفته:)

تو همچین شرایطى اگه گوشیم رو چک کنن حتما این جا رو پیدا مى کنن:) چیزى هست که اصلا نخوام بدونن؟!

٣٢٤

جدیدا از قدم هاى جدید مى ترسم!!مى خوام به استاده ایمیل بزنم ضربان قلبم مى ره تا ١٠٠! یه هفته س مى خوام به سال بالاییه پیام بدم، اما .... مدت هاست قراره این فرماى لعنتى رو اسکن کنم بفرستم.. نمى دونم این دیگه اسمش چیه.اضطراب گرفتم!!!رسما دیوونه شدم:))

خیلى حرف دارم اما میام اینجا ساکت مى شم.

فقط این که

مى دونم باید بالاخره یه وقتى برسه خودم رو بیشتر از بقیه دوست داشته باشم.و دوست داشته شدن خودم از طرف خودم بیشتر از دوست داشته شدن از طرف بقیه برام مهم باشه.حیف که الان این طورى نیست.

+ به طرز عجیبى وقتى این جا شروع به نوشتن مى کنم خودم رو زیاد دوس دارم:)) البته اونم مى دونم چرا!!!


پ.ن : یه وبى پیدا کردم صاحبش خطرناکه به نظرم:)) جورى که ترسیدم کامنت بذارم حتى:دى

پ.ن ٢ : یعنى انقدر این مفهوم ارزش شده که تو آهنگشون هم به این که دوس دارن همه آدماى این شهر بهشون حسودى کنن (به عبارتى چششون درآد!!) اشاره مى کنن..

پ.ن ٣ : به یکى از پیج هاى خارجى که ویدیوى طنز درست مى کنن پیام دادم:)) همه ش مى رم چک مى کنم یارو جواب مى ده یا نه:)))

پ.ن ٤ : وبلاگم دقیقا مال ٢ سال پیشه.فکر مى کردم اردیبهشت تولدش باشه:)) اما الان دیدم که خرداده.دقیقا از موقعى که اون رو شناختم.اصولا نباید این همزمانى معنایى داشته باشه.اما صرفا جالبه.

پ.ن ٥ : چند وقت پیش داشتم به یه آدمى فکر مى کردم.که قبلا مى شناختم.هرچقدررر فکر کردم اسمش یادم نیومد:) این روزا همه ش به این فکر مى کنم که چقدر دیگه باید بگذره که از آدماى این روزاى زندگیم حتى در حد اسم هم یادم نیاد:)) باورم نمى شه اسم یه آدمى رو که یه زمانى برام مهم بوده فراموش کرده باشم:)