دیروز یه حرف جالبى بهم زد.گفت تو بعضى وقتا حرفتو خوب نمى زنى.لحنت خوب نیست و باعث مى شه طرف مقابل رو ناراحت کنى، در حالى که منظورى هم ندارى.کاملا مشخصه وقتى کسى اینجورى حرف مى زنه منظورش خودشه:) گفتم پس از دست من ناراحت شدى؟گفت من مى شناسمت ناراحت نمى شم.اما کسى نشناسه ناراحت مى شه.گفت استادت هم حتما از لحنت ناراحت شده.اما جدا لحن من اصلا بد نبود.
پ.ن : گفتم الان که گفتى، حس آدمایى رو دارم که بلد نیستن حرف بزنن.واقعا هم دارم.
پ.ن ٢ : گرفتن چنین نقدى با این که برام سخته اما فکر کردن بهش واقعا خوبه.مثل این که شما دارین با سرعت زیاااد از یه مسیرى رد مى شین و اصلا حواستون نیس که یکى ممکنه بیاد وسط و بخورید بهش.یا اصلا شاید انقد سرعتتون زیاد باشه که حتى نفهمید که کسى رو زیر کردید.حس مى کنم خیلى وقته این جورى شدم.و جالبه!که یکى این وسط بیاد بگه مى دونى تو این مسیر به احساسات چن نفر لطمه زدى؟!مثل این مى مونه که مى گن هرچن وقت یه بار چک کنید که شبیه اونایى که ازشون بدتون میاد نشده باشین(چه جمله ى پیچیده اى!!!) من از آدمایى که دیگران و احساساتشون رو در آخرین اولویتشون مى ذارن بدم مى اومد.الان هم خوشم نمیاد.اما انگار زندگى ما آدما رو عوض مى کنه.جورى که ناخواسته شدم یه آدمى که بدون این که بدونه دیگران رو ناراحت مى کنه.مى دونین!قبلا تر ها فکر مى کردم انقدر خوش اخلاق هستم که کسى نخواد پشت سرم حرف بزنه.اما الان مى تونم درک کنم که تبدیل شدم به آدمى که مى تونن پشت سرش از بدیاش بگن:)) جدا از همه ى اینا، مى گن دوستى که آینه ى رفتار آدم باشه دوست واقعیه.دوست واقعىِ من:)
پ.ن ٣ : بهش گفتم که دقیقا مى دونم از کدوم حرف من ناراحت شدى.دقیقااا!همین چند روز پیش یه حرفى رو خیلى مستقیم زدم، که بعد از گفتنش خودم فهمیدم که بد گفتم، و فهمیدم که ناراحت شده.اما خب بعضى وقتا هم هست که اینجورى مى شه دیگه.من عذر مى خوام:(
پ.ن ٤ : فعلا هیچى:))
پ.ن ٥ : کاش مى شد یکى رو استخدام کرد که هر وقت کسى نیس که باهات بیاد بیرون اون باشه.چرا مسئولین به فکر نیستن؟آخه مگه مى شه تنهایى به قصد گشت و گذار رفت بیرون؟!
بعدانوشت : دلم مى خواد یکى بود مى شد جلوش با خیال راحت گریه کنم.اولش سعى کنه آرومم کنه اما انقدر از زندگى ناامیدش کنم که آخرش بشینیم با هم گریه کنیم:))
بعدانوشت ٢ : i need my person
بعدانوشت ٣ : امروز داشتم تو فکرم با خودم حرف مى زدم.یکى تو فکرم جوابمو داد:)) یه لحظه ترسیدم.دارم دیوونه مى شم:)))
عمق زندگى به دوست داشتنامونه
فارغ از طول و عرض زندگى، عمقش به دوست داشتن هامونه:)
City of stars
Are you shining just for me?
City of stars
There is so much that i cant see
Who knows?
Is this the start of something wonderful and new?
Or one more dream that i can not make true
پ.ن : دلم مى خواد زیر آسمون این شهر غریبِ بزرگ، یکى بود که بودنش شرط و شروط نداشت.خیلى بده این که هیچ کدوم از آدمات درکت نکنن.maybe im not good enough
مى ترسم به آدما نزدیک بشم.مى ترسم به "ن" نزدیک بشم و همه چى رو خراب کنم.
پ.ن ٢ : این روزا شلوغه.نمى رسم به هیچى.
پ.ن ٣ : به هر بخش زندگیم که مى رسم، واسه یکى دیگه کم میارم.
پ.ن ٤ : دلم مى خواد جلوى کلى آدم بزنم زیر گریه:)
پ.ن ٥ : چرا هیچ کس نیست دلداریم بده:(((
پ.ن ٦ : بهترین کار اینه که بخوابم.
پ.ن ٧ : همه ش صداش مى کنم و جواب که مى ده مى گم هیچى.این علامت بدیه؟خودم مى دونم که بده.این یعنى دردمو به هیچ کس نمى تونم بگم.حتى به خودش.خودم رو نمى شناسم دیگه..نخیر!
بعد اون جواب مى ده و اصرار مى کنه که بگم حرفمو.روتینِ روتین.مى تونم پیش بینى کنم که اگه حرف نزدن رو ادامه بدم دو بار دیگه هم اصرار مى کنه و نهایتا مى گه هرجور راحتى.هم اصرارش حالمو خراب مى کنه "هم هرجور راحتى".این جور وقتا مى دونم چمه.مى دونم چیه که دو دلم مى کنه.مى دونم.
اما آدما چجورى با تکرار کنار میان؟چجورى با آدماى تکرارىِ زندگیمون کنار میایم؟چجورى بدون هیجان نفس مى کشم؟چجورى چشامو مى بندم رو آدماى جدید؟چجوریه که دلم نمى خواد تلاشى کنم واسه نگه داشتن روابط قدیمى؟دلم سنگ شده.امروز همه ش بد بود.حرفاشون، کاراشون.انگار نمى شناختمشون.انگار نه انگار که تا چند ماه پیش باهاشون مى خندیدم.انگار آدماى یه سیاره ى دیگه باشن.سرمو رو شونه ى هیچ کدومشون نمى تونم بذارم.همه ش تظاهره.لعنتى
از س بدم میاد.راستش دو تا سین هستن میون آدماى زندگى من.که سعى کردم تفاوت قائل بشم تو نوشتار اسماشون..اما حتى خودم هم قاطى کردم کدوم کدوم بوده:))
خلاصه این که یکى از این س ها رو شدیدا دوست دارم و از اون یکى شدیدا بدم میاد.
راستش کم پیش میاد از کسى شدیدا بدم بیاد.چون همیشه سعى مى کنم آدما رو به صورت یه پکیج کامل ببینم، با همه بدى ها و خوبى هاشون.پس این که از س بدم میاد نشون مى ده واقعا آدمیه که آدمى ممکنه ازش بدش بیاد!راستش از هر فرصتى استفاده مى کنم که نبینمش.مى گن آدما تو خواب معصومن!اما از این بشر حتى وقتى آروم خوابیده هم بدم میاد.
حقیقتش این "من" جدیدترین ورژن "من"ه.یعنى این "من"ى که از س شدیدا بدش میاد، انقدر که حتى نتونه تحملش کنه.خوشحالم که کاریش ندارم.اما ناراحتم که حرص نمى خوره:دى
اینم از ورژن جدیدم.یه بخش جدید به ورژن جدید اضافه شده و اونم اینه که کارام رو سر وقتشون انجام مى دم.بزنید به تخته:))
دوس دارم ترسامو داد بزنم.به یکى بگم که چقدرر دلم تنگ مى شه واسه این جا:(
گفتن ترس هاى آدم یعنى ضعیف بودن؟:(
قلبم ناراحته.اه لعنت به رفتن، از هر نوعیش.
دوستون دارم زیاااد:(
پ.ن : یاد اون شب مسخره اى افتادم، که از گریه داشت مى لرزید.رفتم بغلش کردم گفتم من هستم.مگه مردم آخه؟ دلم براش تنگ شده.دلم برا خ جان تنگ شده.من دیگه واقعا مردم براش انگار:( آدم مرده فراموش مى شه دیگه.لعنتى
پ.ن ٢ : مى خوام یه تصمیمى بگیرم.از بین این ٣ تا انتخاب کنید: ٥٦ یا ٧٤ یا ٤٣؟؟؟
چقدر حس اشتباه کردن قویه:)) چقدر زیاد به آدم برمى خوره این که مى دونه داره یه اشتباه رو واسه بار هزارم تکرار مى کنه، اما بازم نمى تونه مانعش بشه:)
من واقعا خودمو دوس دارم:)))))
موهامو کوتاه کردم:) تغییر مى خواستم:) با این حال داره حسودیم مى شه به اونایى که مى تونن موهاشونو بلند نگه دارن.دلم مى خواد اینکارو بکنم اما نمى تونم.
یه چیزى بگین دیگه:(
زندگیه دیگه.شکر خدا:)