مى گن "مرگ یه بار، شیون یه بار!"
این ضرب المثل خیلى خیلى ناامیدانه ست و در عین حال هم درست.هرچقدر بیشتر فکر مى کنم، این چیزى که من بهش مبتلا هستم، اعتیاده.اعتیاد مى تونه انواع مختلفى داشته باشه.اینم یه نوعشه
اون : مى دونى!هیچ کس باورش نمى شه آدمى مثل من خودشو بکشه.اما اونا به اون جایى که من رسیدم نرسیدن.
من : زندگى قشنگه!
اون : تو هم به اون جا نرسیدى!
-- من انرژیمو از آدما مى گیرم.آدم ها مهم ترین عنصر زندگى من هستن.چجورى مى تونم یه آدم رو واسه همیشه از زندگیم پاک کنم؟!
--- من یه سیکل معیوبم.سیکل معیوب.
ما آدما وقتى که نتونیم براى خودمون تصمیم بگیریم، دوس داریم که بقیه برامون تصمیم بگیرن!!
من الان دلم مى خواد حضرت حافظ برام تصمیم بگیره.یا حتى فنجون قهوه!!
پ.ن : نه خیلى مرتبط!
افلاک که جز غم نفزایند دیگر
ننهند به جا تا تا نربایند دگر
نا آمدگان اگر بدانند که ما
از دهر چه می کشیم نایند دگر
خیام
هیچ وقت نفهمیدم مهر چجورى شروع شد و چجورى تموم شد...
- تو دنیاى من هوا دلگیره.یا هم از رو دل تنگیه.شاید تو دنیاى شما هوا خوب باشه.شاید بارون بیاد و ذوق کنید.اما دنیاى من بارونش هم غم داره.
-- خوش به حال دنیاى شما.من به دنیاى شما و هر که در آن هست حسودیم مى شه.که با این که فکر مى کردم منم تو دنیاتون باشم، اما انگار نه.نمى تونم که باشم.
--- بعضى حرفا رو نمى شه زد.بعضى حرفا رو نمى زنیم تا کسى رو ناراحت نکنیم.اما مثلا اگه به آدم نگن دو ماه بیشتر زنده نیست کار خوبیه؟نیست دیگه.اما من هنوز نمى گم.من آدم بدیه.مثل من نباشید:)
امان از بعضى آدما
امان از بعضى لحظه ها
امان از بعضى فکر ها
این که از از آدمى بنویسم که فقط براى یه مدت کوتاه باهاش برخورد داشتم مسخره است.اما بعضى آدما عجیب آشنا به نظر میان.هرچقدر هم که غریبه باشن.انقدرى که یه روز، یه هفته، یه ماه، یا حتى سال ها بهشون فکر کنى.
الان وقتیه که همه ى آدما برام ترسناکن.نزدیک شدن به آدما سخته، جرأت مى خواد.اما آشنا بود.همین!همین و تمام!واقعا چه اهمیتى داره؟آدمى که احتمالا هرگز دوباره نمى بینم."احتمالا" قشنگ بود نه؟همیشه روزگار با ما بازى مى کنه.مى گن البته!من مطمئن نیستم.اما انگار ما هم مى تونیم باهاش بازى کنیم.چرا که نه؟
- فکر کنین یه زمانى همه مون بفهمیم که زمین گرد نبوده و نیست.یا مثلا خورشید یه لامپ خیلى خیلى خیلى بزرگه.مى خوام بگم مثلا فکر کنید پایه اى ترین مفاهیم ذهنیتون زیر و رو بشه.واقعا دیگه به چى مى شه اعتماد کرد؟
من الان تو این وضعیتم.دیگه به هیچ چیزى اعتماد ندارم.حتى چشماى خودم.تنها فکر کردن سخته.دلم خدا مى خواد.همین.
-- انگار این فکرها صرفا نشخوار ذهنى یه سرى فکر معیوب دیگه ان!
اگه احتمالا دیدین یه مدت طولانى ننوشتم بدونین اِشکال نرم افزارى پیدا کردم.
--- WW
اونایى که اون ور خطن، دلشون مى خواد بیان این ور!
اینایى که این ور خطن، خسته ن!!
و من خسته ام!!
احتمالا فقط مربوط به من نباشه.
چطور ممکن بود این جورى بشه آخه؟؟؟
چطور ممکن بود اینقد همه چى با تصورات آدم فرق کنه.من اگه آدم ٤ سال پیش رو ببینم بهش مى گم که فرار کنه؟؟!مى گم؟؟یا از تغییر وضعیت هم مى ترسم.مشکل اینه که آدم تا به چشم خودش نبینه باورش نمى شه.کى باورش مى شد من یه روز اینو بگم؟که آقا جان خسته شدم.خسته شدم.مغزم گنجایش نداره انگار.همه اطلاعاتم سرریز شده.
نمى دونم شما چه گناهى کردین که باید هر چن وقت یه بار این حرفاى منو بخونین.نمى دونم.اما مى دونم که قرار نبوده که این جورى بشه.و الان هم قرار نیست که این جورى تموم بشه.چون طبیعتا به خواست من یهو اجى مجى نمى شه که همه چى برگرده به عقب و من بگم نمى خوام پزشک بشم.مى دونین بدتر از این چیه؟؟من ناراحت مى شم وقتى ورودى هاى جدید رو مى بینم که با عشق و علاقه و انگیزه میان کتابخونه درس مى خونن.نمى دونم شاید هم تصور من اشتباه بوده که فکر مى کردم یه روزى بالاخره تموم مى شه.یعنى یه روزى مى رسه که کتاب و جزوه م رو ببندم و بگم آخیش!!اما نمى شه.اون روز نمى رسه.و این ورودى هاى جدید فکر مى کنن که همه چى همون طور جذاب مى مونه.اما نمى مونه!فکر مى کنن که چى بهتر از فراگیرى علم!اما علم هم تو ذهن آدم نمى مونه.پس چى مى مونه؟شب بیدار موندن ها، خستگى ها، امتحان هاى پشت سر هم، خستگى خستگى خستگى.
پ.ن : طبیعتا معلومه که درس و دانشگاه سخت شده دیگه؟؟