ما آدماى خوبى هستیم.پس یه وقت هایى هم باید قبول کنیم که ما همه ى زندگى رو زندگى نمى کنیم.به عنوان کسى که این رشته ى طاقت فرسا رو مى خونه زیاد به این نتیجه مى رسم که اسم این زندگى من زندگى نیست.یا شایدم همون کلیشه اى که میگن فقط زندگى ه.یعنى زنده بودن.فکر کنم آدم حسودى شدم.به آدمایى که شبیهم نیستن حسادت مى کنم.لبخندشون رو میبینم و احساس مى کنم لبخندشون از مال من واقعى تره.احساس مى کنم من آدم سخت گرفتنم.شاید همین جورى بزرگ شدم.اما نه!خیلى از کسایى که مى شناسم هم همین طورن.پس این آدماى شاد و خوشحال از کجا میان؟!همینه که حسودیم مى شه دیگه.به این که یه آدمى رو مى بینم با این حد از آزادگى!چیزى که من انگار فقط شعارش رو دادم و زندگیش نکردم.من حسادت مى کنم به این آدم ها، چون خودشون رو خوشبخت ترین آدم دنیا مى دونن.و کى مى تونه بگه که نیستن؟؟
شاید واقعا وقتى نیست.شاید واقعا انرژى ى نمى مونه برام.شاید منم همین قدر خوشحال مى بودم.اما "حتما" همه اینا مى تونه بهونه باشه.
- به یأس فلسفى رسیدم.فکر مى کردم مى تونم خودم رو عوض کنم.فکر مى کردم مى تونم با باورهایى که باهاشون بزرگ شدم بجنگم و با شدیدترین دشمن هاش اعلام صلح کنم.همین شد که این مسیر رو شروع کردم.اما الان احساس مى کنم نمى تونم.من آدمِ سختى کشیدن نیستم.من دیروز گریان ترین آدمى بودم که خودم دیده بودم.و البته کیه که بگه من حق نداشتم.اما حتى در بهترین وضعیت هم روحم مى تونه از صد جا ترک برداره.و نمى دونم تحمل این همه باور مخالف، تحمل این همه سختى ى که مى خوام براى هدفم بکشم، ارزشش رو داره؟یا اصلا به آخرش مى رسم یا نه؟آخر این مسیرو میبینم یه روز؟اصلا آخرش مهمه؟؟
احساس خوبى ندارم.انگار همه ى رخت هاى دنیا رو دارن تو دلم مى شورن.دکتر هم گفت چیزى نیست.کلافه شدم.نمى تونم بگم هیچ کارى از دستم برنمیاد.اما نمى تونم بفهمم چمه.احساس مى کنم سایکولوژیکه.یعنى رسما دیوونه شدم.مى گم چجورى ممکنه اتند اشتباه کنه و بگه چیزیت نیست وقتى چیزیمه؟؟؟اما هنوز من یه چیزیم هست.خسته شدم.دلم مى خواد تموم شه.فقط دیگه این احساس نباشه.فقط وقتى گریه مى کنم بهتر مى شه.لعنتى!من یه حدسى مى زنم.اما دیگه داره دیوونه م مى کنه.
چیکارش کنم؟:(
دل من گیر مى کنه به همه جا:) جدا مى گم.وقتى مى خوام بیام خونه گیر مى کنه.وقتى مى خوام برگردم تهران بیشتر گیر مى کنه.بعد این دل من خیلى هم بد به دل آدماى زندگیم گیر مى کنه.یعنى گیر میفتم.کوچیک ترین اتفاقى از کم اهمیت ترین آدم هاى زندگیم مدت ها من رو به خودش مشغول مى کنه.الان هم گیر کردم.خیلى وقته بین ٢ تا انتخاب گیر کردم و با سماجت دارم خطرناکه رو انتخاب مى کنم.راستش همین الان هم گیر کردم بین گفتن "خوبم" و "خوب نیستم".من به معناى واقعى گرفتار زندگى مى شم.با کوچک ترین جزئیاتش.و اغلب مهماش یادم میره.کلیاتش یادم میره.یادم میره اصلا این بخش از زندگیم هدفش چیه.یا این که این هدف زندگیم راهش اصلا چیه.انقدر درگیر جزئیاتش مى شم.یا اصلا انقدر تو آینده گیر مى کنم.جالبه خودم به خودم میام و میگم چته آخه دیوانه جان؟؟؟ بعد باز که به خودم میام میبینم نه!هنوز یاد نگرفتم هر آدمى رو تو جایگاه خودش قرار بدم، هنوز هدفمو هضم نکردم که به چگونگیش فکر کنم، هنوز فرق شعار و عمل رو نفهمیدم.و این شدیدترین شکنجه ست از من به من.
پ.ن : جالبه که جمله ى "شعار نده!عمل کن!" خودش تبدیل به شعار شده.اساس زندگى من...
پ.ن ٢ : دوست جان خوشحالم که همچنان پاى هدفت موندى.واقعا اون روز کمک کردم؟:)) خوشحال شدم از این کلى:) به دل تنگ شدن که فکر کردم دیدم که تو اصلا هنوز نمى دونى من همون آدم قبلى ام یا نه.یعنى الان دلت واسه منِ قبلى تنگ شده؟؟احساس مى کنم خیلى عوض شدم.شایدم تأثیر سنه دیگه نمى دونم:)) اما حتما هم من عوض شدم و هم تو دوست جان:) اما من به روال همیشه ى زندگیم واقعا دلم واسه اون روزا و اون وبم تنگ شده.احساس مى کنم آدم بهترى بودم.نمى دونم حالا الان چه وقت اعترافه..شاید صرفا حالم خوب نیس:)) کلا من حیث المجموع راضى نیستم از عملکردم تو زندگى.خلاصههه... مرسى منم آرزوى موفقیت زیاد دارم برات.فاطمه کوچولو رو هم ببوس از طرف من.بعدم اگه تو کامنتا اسم منو هى نمى نوشتى اینا رو تو جواب کامنتت مى نوشتم به جاى این جا:)))
من خاطره خوب از بچگیم زیاد دارم.خاطره بد هم شاید کم ندارم.اما خاطره ى خوب یه کسى رو داشتم مى شنیدم و دلم خواست منم همون قدر خاطره خوب مى داشتم:)
این که از هر اتفاق کوچیکى براى خودم تراژدى میسازم واقعا یه مسئله ست.اما این که هر اتفاق کوچیکى تو بچگى یه تاثیر بزرگ روى شخصیت آدم میذاره مسئله ى دیگه ایه که بهش معتقدم.اصلا به خاطر همین هم بود که امروز به این فکر کردم که آیا من تو بچگیام احساس بدى داشتم یا نه.نسبت به یه مسئله اى که هنوز برام حل نشده.اما چیزى یادم نیومد.راستش من نمیدونم همه آدما اینجورى باشن یا نه (چون طبیعتا همیشه فقط به عنوان شخص خودم زندگى کردم) اما من واقعا غیر از همین لحظه، خاطرات گذشته به محوترین حالت ممکنشون قابل تصورن برام.و به عبارت دیگه بخش زیادى از خاطراتم اصلا به یادم نمیان.خلاصه این که به در بسته خوردم اما اصلا بعید نیست که تو بچگیام هم همین قضیه رو فهمیده باشم.و طبق اعتقادم که مطرح شد، معتقدم همین رفتار مى تونه به نحو کاملا موثرى زندگیم رو تحت تاثیر قرار بده.
یادم میاد بعد از خوندن کتاب "مامان و معنى زندگى" بود که سعى کردم بعضى خاطرات بچگیام رو به یاد بیارم و دوباره تو ذهنم زندگیشون کنم.تا ببینم چه تغییرى بوده که دلم مى خواسته ایجاد کنم.و ببینم اگه تغییرى ایجاد مى کردم حسم چقدر عوض مى شده...و در کمال تعجب خودم بى نهایت متاثر شدم.متاثر شدم.گریه کردم.همین:) و راستش از همین جا بود که به اون حقیقته اعتقاد پیدا کردم.هنوز خیلى چیزا رو برا خودم حل نکردم.اما حداقل مى دونم که یه خلأهایى وجود داره.مشکل ماها اینه که فکر مى کنیم "عقده" چیز بدیه و ما نداریمش.شاید حتى تعریف من و شما فرق کنه.اما همه مون مفاهیمى ذهنى داریم که از عقده ها ناشى میشن.و باید باور کنیم که تا وقتى خودمون نخوایم کسى نمى تونه کنکاش کنه و پیداشون کنه و حلشون کنه.و با توجه به تلاش هاى من، به این نتیجه رسیدم که هنوز اونقدر خواهان حل عقده هام نیستم.هنوز انگار آماده نیستم.همین.
پ.ن : دوست جان من واقعا نمیدونم کجا جواب بدم:( همین جا جواب میدم:) خوبم خدا رو شکر.و اصلا این که به وبلاگ نویسى وفادار باشم چیز عجیبى نیستا:)) زندگى هم خوبه بد نیست.درسا سخته(و زیاد) من اتفاقا چند وقت پیش به یادت بودم:) یاد روز قبل پایان نامه ت افتادم که برام توضیحش دادى:) امیدوارم الان هرجا هستى موفق باشى.تونستى بیا بگو الان چیکارا میکنى.هنوز واسه کنکور میخونى یا نه؟فاطمه خانوم خوبه؟:)) سربازى تموم شد؟