مگو نامه!

به بزرگى خودتون ببخشین...

مگو نامه!

به بزرگى خودتون ببخشین...

٣٢١

حتما مى دونین که مغز ما از میلیاردها نورون تشکیل شده.

این نورون ها با هم ارتباط دارن.محل ارتباطشون سیناپس نامیده مى شه.مى شه تصور کرد که این تعداد نورون مى تونن میلیارد ها مسیر مختلف رو ایجاد کنن.این مسیرها هم مربوط مى شه به تمام اعمال ارادى و غیرارادى ما.و جالبه بدونین که با هر بار تکرار، نورون هاى جدیدى در مسیر شکل گیرى حافظه و یادگیرى در رابطه با هر عملى (یعنى حتى مسائل غیرذهنى مثل رفتار یا خلاصه هر الگویى که ما تو زندگیمون یاد مى گیریم) فعال مى شن.

این یکى که مى خوام بگم هنوز در حد فرضیه ست و کاملا اثبات نشده."مغز ما با همه ى ناشناخته هاش محتمل ترین محلیه که مى شه آگاهى رو بهش نسبت داد."

سیستم هاى نورونى در ابعاد خیلى کوچیک در جهان ساخته شدن.و با این که این یه قدم خیلى خیلى کوچیکه، اما شاید در آینده بتونیم سیستم نورونى ى در حد سیستم نورونى خودمون بسازیم و چه بسا به نحوه ى عملکرد آگاهى پى ببریم.

ممکنه به جایى برسیم که بتونیم مغز انسان ها رو بعد از مرگشون دفن نکنیم و ازش اطلاعاتى رو استخراج کنیم؟؟؟

یا ممکنه واقعا بتونیم روزى بفهمیم مفهوم آگاهى رو؟؟

یا حتى مى شه کسایى که از دست مى دیم رو دوباره زنده کنیم؟؟؟ ((البته این یه مورد آخر رو الان هم مى شه با روش کلونینگ انجام داد و صرفا بر اساس مسائل اخلاقى انجام نمى شه.اما مى شه به جایى برسیم که به جاى استفاده از ژنتیک خالص و میان بر زدن، خودمون مغز رو بسازیم:)) ))


اصلا ممکنه به جایى برسیم که همه ى اینا رو بذاریم کنار هم و بفهمیم کى هستیم و این جا چیکار مى کنیم؟؟؟؟؟؟

٣٢٠

من اینور میز، چایى ى که الان دم کردم اونور میز.خواننده هم مى خونه say something I'm giving up on you

شده ناگهان بهتون الهام بشه که این لحظه بهترین لحظه ى زندگیتونه.نه که اتفاق خاصى هم افتاده باشه.فقط این که بتونین با خودتون تنها باشین.چایى اونور میز باشه و خودتون اینور میز.به این فکر کنین که هرچقدرم هر چى کم باشه الان دیگه خود خودتى.میتونى چایى خالى بخورى.هرچقدر هم که بدرنگ شده باشه.یهو یه حسى بیاد توى دل آدم که این لحظه خیلى خوبه.چون هرچى بخواى رو دارى.من مى گفتم آدم باید راضى باشه از زندگیش اما قانع نه!هنوز هم قانع نیستم.اما راضى چرا.هنوز از چایى بخار بلند مى شه.امروز صبح تمام خوشحالیم این بود که خیالبافى کنم.یه روزى رو که همه چى خوب باشه.اما الان هم هست.دارم تو خیالاتم زندگى مى کنم؟:) خواننده مى خونه we found love in a hopeless place

پ.ن : دوست جان عزیز.من خوبم سلامتم خدا رو شکر.متأسفانه دعوتت رو نمى تونم بپذیرم:)) فکر کنم انقدرى مى شناسى منو که بدونى چرا و اینا.راستى درس مى خونى؟حواست هست به آرزوهات عایا؟؟؟

٣١٩

تو کاراى تحقیقاتیمون مجبوریم همه چى رو مچ کنیم، مجبوریم تصادفى عمل کنیم، مجبوریم پلاسبو بدیم، ما مجبوریم اثر هزار تا عامل رو حذف کنیم تا در نهایت به این نتیجه برسیم که بله این عامل در این اتفاق یا رفتار مؤثره
و با همه ى این ها باز هم مى گیم (به طور خاص در پزشکى و به طور عام در کلیت جهان شاید) هیچ قطعیتى وجود نداره!!! [این شایدِ داخل پرانتز رو تأییدى بر مطالب درون پرانتز بدانید!]
اما متأسفانه... یه سرى آدما با کمترین اطلاعات ممکن مى شینن به قضاوت بقیه.با کمترین اطلاعات ممکن!!!

پ.ن : گاهى وقتا سخت مى شه بدونى دلیل اصلى خوشحالیت چیه! واسه خودته یا بقیه؟به خاطر خودِ خودته یا به خاطر یه آدم دیگه.
مى شه مطالعه کنى رو خودت؟مى شه همه چى رو با تکرار و تجربه فهمید؟

٣١٧

از وقتى که شنیدم باور نکردم.مگه مى شه همچین چیزى ما رو از هم جدا کنه؟؟!بهش فکر کردم.به اون لحظه اى که بگیم دیگه بیشتر از این از دست ما کارى برنمیومد.به اون لحظه اى که تازه بفهمم دنیا چقدر نامرده.که هرچى رشته بودیم پنبه کرد.اما هنوز باورم نشده.هنوز مى گم امکان نداره.امکان نداره اینجورى بشه.امکان نداره من کارم ناتموم بمونه.امکان نداره دیگه هیچ وقت نبینمش.اگه نشه امکان نداره کس دیگه اى رو بتونم تحمل کنم.اصلا امکان نداره نبینمش.اصلا گفته بود که بدشانسه.راست مى گه که بدشانسه.فکر کرده بودم من که به هرچى مى خواستم رسیدم.پس نمى شه که نشه.هرچقدر هم که بدشانس باشه.من خوش شانسم.چیزى نمى شه.همه چى درست پیش میره.من مى ترسم.اونم مى ترسه اما چیزى نمى گه.بیا راجع بهش حرف نزنیم.بیا تا وقتى دنیا جونمونو نذاشته کف دستمون بجنگیم.آخرش هم اینجورى که، شاید اینجورى بهتر بوده.اما چجورى یادم بره.چجورى کارم ناتموم بمونه:( برم رو شونه کى گریه کنم آخه

دارم برمى گردم تهران

الان که فکر مى کنم

از تهران مى ترسم...