مى خواستم بهش یه کادوى تولد خیلى خاص بدم.رفتم یه کم راجع به بافتنى بافتن خوندم:)) الان اما به این نتیجه رسیدم که بهتره همون شال گردن رو از جایى بخرم که هم وقتم زیاد از دست نره و هم یه چیز آبرومندى از آب دربیاد.فکر کنم بافتن واسه بار اول مشکل زیاد داشته باشه.نمى دونم شاید هم بازم به سرم زد و رفتم شروع کردم.سخته؟!
- یکى از دوستام جدیدا ها خیلى بد شده.یعنى خبرى نمى گیره.یعنى اصلش تقصیر خودمه.چون با یه سرى از اخلاقاش نمى تونستم کنار بیام.و ناخودآگاه ازش فرار مى کردم.اما الان که حس مى کنم از بى معرفتى من ناراحته، دلم مى گیره.و انگار دیگه هم دلش باهام صاف نیست.هر بار پیام مى دم سرد جواب مى ده.دوس نداشتم اینجورى بشه...
- مى گن تهران ٣ تا گسل داره که یکیشون مى تونه بالاى ٧ ریشتر زلزله ایجاد کنه.یکى از ترساى بسیاررر بزرگ من زلزله ست.راستى راستى اگه همچین زلزله اى بیاد چى مى شه؟:( راستش من دعا مى کنم اگر هم قرار هست که زلزله بیاد یه وقتى باشه که من و خواهر جان و سین جان تهران نباشیم:(
http://s9.picofile.com/file/8277973018/Pentatonix_Have_Yourself_A_Merry_Little_Christmas_128.mp3.html
امروز یه اتفاقى افتاد.امروز روز بیدار شدن بود.روز تلنگر که ببین! همین جلو رفتنه که هدفه.همین که تو الان خودت رو اون بالاى بالا ببینى.همین که بدونى لیاقتش رو دارى.همین که بدونى بالاخره مى خواى حقت رو بگیرى.بالاخره زمین خوردنا و ناامید نشدن هات داره نتیجه مى ده:) خدا رو شکر:)
پ.ن : امروز رفتى چند تا کتاب فروشى رو گشتى واسه کتابى که اصلا وجود نداره تو ایران:))
پ.ن ٢ : هرچى مى گذره بیشتر احساس مى کنم که دارم مى فهمم یعنى چى.داره از "یعنى چى" گفتن هاى هر روزم کم مى شه.داره مى رسه به "حالا فهمیدم"ها:))
پ.ن ٣ : نکته کلیدى..این گنج نیس که مهمه.راهشه که مهمه.سرتو بالا بگیر که لیاقتشو دارى:)
ما آدما طول مى کشه به خودمون بیایم و ببینیم که عمرمون داره میره.احتمالا همه مون یه زمانى رو میگذرونیم به تجربه کردن و رسیدن به این نتیجه که "نه!زیادم وقت نداریم" در واقع اگه بخوایم به عمر زمین نگاه کنیم، عمر ما... هیچى!..
- یه پیجى تو اینستا یه متن جالبى گذاشته بود.گفتم که کپى رایت هم رعایت بشه:)) اما یکى از مفاهیمش این بود که پدر و مادرهاى ما یا در واقع افراد میانسال در کشور ما چقدر انگیزه زندگى دارن؟حتما توریست هایى رو دیدین که مثلا ٧٠ ساله شونه.توى سنى که واسه خیلیامون به نظر آخر زندگیه، اومدن دنیا رو بگردن و انقدر شادن که حتى ما با این جوونیمون مقابلشون کم میاریم.واقعا چیه که باعث این تفاوت مى شه.شاید مقایسه ى عبثى باشه اما من به خودم و دور و برم که نگاه مى کنم، مى گم شاید ما واقعا فرسوده مى شیم.از همین دوران جوونى که تقریبا هیییچ علتى واسه ناراحتیمون نیست، هزار جور دغدغه داریم.گاها راجع به کوچیک ترین حرکت تو زندگیمون هم باید جواب پس بدیم.شادى کردن بلد نیستیم.شاید شما از مریخ اومده باشین اما خیلى از کسایى که من مى شناسم و اتفاق جوون هم هستن همه این مشکلات رو دارن.شاید همینا باعث مى شه که انرژیمون گرفته بشه.این که انرژیمون رو بذاریم براى مسائلى که اصولا باید حل شده باشن.شاید همین مى شه که نمیریم دنبال آرزوهامون، بعدش بچه هامون میشن آرزو و ثمره ى زندگیمون، بعدش زندگى رو ازشون مى گیریم چون خودمون رو صاحب زندگیشون میدونیم!بعدش هم که به جایى رسیدن که گذاشتنمون کنار،تمام!هیچى براى از دست دادن نداریم.شاید اصلا ما زیادى فداکاریم.یا اصلا معنى فداکارى رو اشتباهى فهمیدیم.شاید ما واسه خودمون زندگى نمى کنیم.شاید ما بلد نیستیم خودمونو...
پ.ن : براى هزارمین بار شاید، از اینستا زدم بیرون که دیگه دیسترکت نشم مثلا!!خدا فردا رو به خیر کنه:)
با خودم حرف مى زنم.یعنى نه خودم با خودم.انگار کسى هست که با من حرف میزنه.انگار مى گه خسته نشو برو اصلا بدو تا جایى که در توانته.
من دویدن بلد نیستم.شدم درختى که ریشه داره تو این زمین لعنتى.ریشه دارم تو این زندگى لعنتى.ممکنه درخت بتونه بدون ریشه زنده بمونه؟ممکنه بتونم این تشویش ها رو بذارم کنار و همه چیز همون جورى بشه که باید؟ممکنه؟؟؟
- یافته هاى از سر بى خوابى : (آرشیو نه چندان محبوب گوشیم)
هر شب که می خواهم بخوابم ،