مگو نامه!

به بزرگى خودتون ببخشین...

مگو نامه!

به بزرگى خودتون ببخشین...

دلنوشته


از تلویزیون صدای اژیر میاد و تو مغزم اکو میشه. انگار وضعیت ما هم یه اژیر ممتده که هی تکرار میشه.

حقیقت اینه که

تو وضعیت غریبی هستیم. غریب به معنای واقعی کلمه. هیچ کس نمیدونه قراره چی بشه. و این بلاتکلیفی نه تنها برای من بلکه برای همه ی ادم ها اضطراب اوره. حس میکنم باید یه کاری کنم که نمیکنم. حس میکنم جا موندم. هرچند تو این وضعیت کار داشتنم هم میشد قوز بالا قوز. اما این که کار ندارم وضعیتم رو بدتر کرده. خیلی وقته تلاش میکنم از ای کاش ها ننویسم. اما تو ذهنم رژه میرن و تمرکزم رو به هم میزنن. مثلا ای کاش کاری داشتم که انقدر وابسته نباشم. چیزی که مشخصه تو این مملکت نمیشه رفت دنبال چیزی که دوستش داری. باید با سرعت ازش فرار کنی تا بلکه چیزی که دوستش داری رو بتونی از دوردست ببینی.

غم دارم. غم…

هرچی نباشه این بی نتی منو کتاب خون کرد

یه کتاب در دست خوندن داشتم

یکی هم الان شروع کردم که رمانه. تماما مخصوص. عباس معروفی

قبلا خوندمش اما هیچی یادم نمیاد. اینم از مزایای حافظه ی بد که میتونی یه کتاب رو چند بار بخونی:-)

اروم اروم

اول از همه میشه خواهش کنم یه فیلمی که اخیرا دیدین و دوستش داشتین پیشنهاد کنین ببینم؟

دوم از همه این که

شاید راست میگن که ادم به هر چیزی عادت میکنه

اروم اروم و کم کم دارم عادت میکنم به زندگی که معلوم نیست قراره چطور پیش بره

ر رفته از یه فالگیر پرسیده و بهش گفتن کارش جور میشه. باید تلاش کنه اما جور میشه. البته نمیدونم اسمش رو میشه اصلا فالگیر گذاشت یا نه. یه ادم معنوی. حالا هرچی.

مهم اینه که رسیدن به ارزوهام الان دورترین تصوریه که میتونم از اینده داشته باشم.

ادما ریسک میکنن. ادما خودشونو پرت میکنن به این امید که یکی باعث بشه حس کنن دارن پرواز میکنن.

سخت غیرممکن بی نظیر

عجیبه.. از هر ادمی عجیبه. اما من ارزو میکردم ای کاش دختر دیگه ای بود که دلت رو برده بود. اون قدیم ها. تا شاید احساست به من جور دیگه ای رقم میخورد.

قدر سوگلی ادم مورد علاقه ت رو بیشتر میدونستی. عجیبه ولی دوست داشتم قبل من هزاران تجربه میداشتی تا میدونستی من چقدر اصیلم و چقدر خاصم. عجیبه ولی تو هرگز نخواهی فهمید حسی که دارم چقدر ارزشمنده. برای منی که فکر نمیکردم بتونم راضی بشم با کسی انقدر اروم باشم. که با تو هستم.

برای منی که اصلا اروم نبودم. نمیتونستم باشم. این که یه جا بشینم و هیچ کاری نکنم برام عذاب بود. اما الان میتونم پشت در اتاق پرو ساعت ها منتظر بمونم و اذیتت نکنم تا تو با وسواس همیشگیت انتخاب کنی. اره من همونم؟ همون ادمم؟ میگن ادم برای کسی که دوستش داره یه کارایی میکنه که با عقلش جور درنمیاد. بعد تازه من اسیر این سوال میشم که دوستت دارم؟ چقدر؟ این دوست داشتنم اصلا اصیل هست؟

راستش وقتی برای اولین بار تو سرزمین مادری دستتو گرفتم و بوسیدمت حسی در من جریان پیدا کرد مثل حس خوب اشنایی. اون لحظه با خودم گفتم لعنت به هرچی ندونستنه. من میدونم که دوست دارم بدون این که نگران باشم کسی تو این شهر کوچیک من و تو رو با هم ببینه کنارت باشم. اما زندگی من گره خورده به عشق های ممنوعه. نه ممنوعه ی عرفی ها. کدوم عرف میتونه من و تو رو ممنوع کنه؟ بلکه ممنوعه ی ذهنی. اونجایی که ذهنم ممنوع میکنه اینده ای رو تصور کنم. درست بعد این که به این نتیجه رسیدم اینده ای نمیخوام. نه با تو نه با هیچ کس دیگه ای. اما دروغ رو نمیتونم به خودم بقبولونم. برام ارامش بخشه این که تو بخوای یه روزی. یه روزی بخوای که منو انتخاب کنی. آه! این دفعه قمار کردم و تصمیم گرفتم من اونی باشم که انتخاب میکنه. تا این جا موفق شدم. عزیزترین گفت کار خوبی کردی باهاش رفتی بیرون؟ اگه کسی میدیدتون چی؟ شاید من قمارباز خوبی نباشم اما میدونم کجا قمار کنم. همینو میدونم.

دستام خالیه اما امید دارم. همینو دارم. همینو میدونم. همینو یاد گرفتم. و همینو بلدم. دست خالی که نگرانی از دزدیدن نداره. خالیه دیگه. خالی خالی…

اینترنت

خب اینترنت هم وصل شد و معلوم شد اینم حالم رو خوب نمیکنه

تعجبی هم نداشت

و من دوباره به ع پیام دادم

و چرخه ی تحقیر باید تکرار بشه

خوشحالم که نت وصل شد؟ بله

خوشحالم؟ نه

یه چیزایی دیدم که کاش نمیدیدم:(

ای روزگار چقد با ما غریبه ای