فرصتی پیش اومده که برم کار کنم
بعد چند ماه بیکاری برام تجربه ی عجیبیه
یه اینرسی دارم نسبت به کار کردن
پ.ن: داشتم فکر میکردم تجربه بلاگ نویسی به من اموخته به هیچ کس تو این فضا نزدیک نشم
و چقدر حیف
چه ادم های خوبی اینجا هستن و من سر تجربه های بدی که داشتم به همه بی اعتمادم
لعنت به کسی که باعث این بی اعتمادی شد. همینو میتونم بگم
چشمامو برا یه لحظه میبندم. یه لحظه ی کوتاه. ولی فکر تو از سرم نمیره. فکر این که قبل این که بری خواستی منو ببینی، اما بعد که رفتی برای همیشه رفته بودی. من چیکار کرده بودم که لایق همچین برخوردی بودم؟ فکرش از سرم نمیره. کاش نجاتم داده بودی…
دیگه حتی دلم نمیخواد به نت وصل بشم
حتی دلم نمیخواد خاطرات الان عباس رو بخونم
دلم میخواد از خاطراتش با پری بخونم
دوست دارم ازش بنویسم
از ذوقی که داشته
از نوشته ای که پری سر کلاس مچاله میکنه و میده دستش
«اگر یک روز در کلاس شما بنشینم، توی دلم بگویم «دوستت دارم» و با نگاهم فوتش کنم به شما، حواستان پرت می شود؟»
ک..انفیگا رو دونه دونه امتحان میکنم و از وضعیتی که داریم به مرز جنون میرسم
بد هم نشد نه؟ وضعیتی داریم… تماما مخصوص!
فکر نمیکردم بعد مدت ها کتابی اینقدر حالم رو خوب کنه
و در عین حال بی تابم کنه…
عباس از پری مینویسه. از اولین باری که لب هاش رو بوسیده. و از تک تک جزییاتی که میگه من مسرور میشم. از این که کسی جایی کسی دیگر را اینقدر با جزییات توانسته دوست بدارد حقیقتا خوشحال میشم. برای ما که نشد. اما برای بقیه. نوش جان پری و عباس
نوش جان همه ی عاشق های جهان