مگو نامه!

به بزرگى خودتون ببخشین...

مگو نامه!

به بزرگى خودتون ببخشین...

یه نصفه الپزازولام خوردم که بخوابم

مامان براش عجیبه که اینقد میخوابم

مامان نمیدونی 

نمیدونی که از درده که میخوابم

کاش میشد بهت بگم:(

خدا خدا میکنم اینا شب خونه نباشن و ما نریم مهمونی

اصلا حوصله بحث سیاسی و چرت و پرت محض رو ندارم

کاش مریض میشدم و از مهمانی معاف

قلب

تو قلبت یخ زده

با هیچ گرمایی هم یخش باز نمیشه

شاید اگه نصف چیزی که من بهت اهمیت میدم

برات مهم بودم

حالم رو میپرسیدی

اما

پیامم رو دیدی و یه به یه ورم گفتی و فراموشت شد همه چی

پیاده روی کردم

با بغض

از جلو خونه تون رد شدم و هی سر چرخوندم شاید ببینمت

چقدر دلم تنهاست

چقدر این لحظه ها ازار دهنده ست

چرا یانوشکا هم مرد؟ اصلا مرد؟ یا از اول وجود نداشت؟

چرا منو یک هزارم عشق عباس به یانوشکا هم دوست نداری

امروز میرم یه کم پیاده روی میکنم

هنوز اونقدر بدبخت نشدم

نه هنوز نه

گفت و گفت

انقدر گفت و گفت

ازش بدم میاد…

از سر مجبوری با همین…

و من فکر کردم

اینقدر ساده نیست. هست؟

اصلا اگر هم اجباری باشه، این هم یه نوع رابطه ست دیگه!

ایا میدونستم؟ قبل این که دوباره شروعش کنم میدونستم؟ یا این که احساسم از جای واقعی تری می اومد؟ یا احساسم از جای دیگه ای می اومد. از اونجایی که شناخت کمتره. نمیتونم. نمیتونم تو این وضعیت تمومش کنم. قلبم پینه بسته اما نمیتونم. قدرتشو‌ ندارم. این رابطه حتما برای من کارکردی داره که ادامه ش دادم. حتما داره…