مگو نامه!

به بزرگى خودتون ببخشین...

مگو نامه!

به بزرگى خودتون ببخشین...

١٩٣

انگار من و خواب با هم غریبه شده باشیم.آى فیل اِ هول این ماى هارت...انگار یه چسبى که منو وصل میکرد به این زندگى...... دیگه نباشه.

شاید ما آدما از خودمون زیادى انتظار داریم

اشکم هم درنمیاد....

  ادامه مطلب ...

١٩٢

دلم براى همه تنگ شده

براى مامان براى بابا براى برادر و خواهرجان

براى سین ، س ، میم ، ع ، ح ....

دلم براى خودم هم تنگ شده.براى آن خودمى که یک سال پیش مى زیست!

١٩١ : I'll be strong

شهرزاد توى یکى از این قسمت ها حرف خوبى به خواهرش زده بود.این که به هیچ کس تکیه نکن.به جز خودت!من هم دارم همه تلاشم رو میکنم.با این حال احتمالا تا یک ساعت دیگه تو تهرانى که تقریبا آدم آشنایى تویش نمانده از این سرش میروم به آن سرش.دنبال آدم هاى آشنا!!!خودم انتخاب کردم که اینجا تنها بمونم.و من همه ش به خودم میگم که "خوب مى شود.این هم میگذرد" اما این آهنگ لعنتى که میگوید "اِورى دِى ایت ویل رِین" همه ش دارد پخش میشود.و بعد از خوندن پست هاى یک وبلاگى، دلم میگیرد.و  اشکم هم واقعا درمى آید.و واقعا تودِى ایتس رِینینگ...

اما باز هم فردا صبح خورشید لبخند میزند.آدم ها میروند سر کارشان.اتوبوس ها پر و خالى میشوند.اصلا شاید از سخت ترین حقایق روزگار این باشد که...اگر ما نباشیم هم "مى گذرد..."

190 : و تو گفتی "عجب روزگاریست"...

امروز خیلی ناگهانی حس کردم که چقدر خوب میشد یه حرکتی رو شروع میکردم تو وبم.راستش احساس کردم تو این سرمای زمستون شاید دل خیلیامونم یخ بزنه اصلا!اگه پیشنهادی دارین که تو حوزه وبلاگای خودمون بتونیم اجرا کنیم خیلی عالیه.مثلا یه چیزی تو این مایه ها که قول بدیم با یه دید دیگه به زندگی نگاه کنیم.قول بدیم هر روز حداقل به یک غریبه لبخند بزنیم.قول بدیم به فروشنده های سر چهارراه بیسکویت تعارف کنیم.قول بدیم هر روز یه دلخوشی هرچند کوچیک واسه خودمون داشته باشیم.سعی کنیم هر روزمون انقدر قشنگ باشه که 5 سال دیگه که خواستیم از این روزا حرف بزنیم نگیم همه ش کار کار کار...من اتفاق خیلی خاصی به ذهنم نرسید.واسه همین شما بهش فکر کنید.و اصلا تو وب خودتون شروعش کنید.من هم کاملا پایه ام.واسه این که حالمون بهتر و بهتر بشه(میدونم هست ولی بهتر از اینا حتی:) )

  ادامه مطلب ...

١٨٩ : براى روزى که ندارمت.......

و من هنوز معتقدم...ماندگارىِ یک احساس، در نرسیدن است....

و من هنوز معتقدم...عمق حضور بعضى آدم ها...در نبودنشان است

و من هنوز معتقدم...هیچ آدمى بیخودى پا در زندگى آدم نمى گذارد...

و من هنوز به معجزه معتقدم.و به لحظات طلایى...

و من هنوز خوشحالم که مى توانم نفس هاى کسى را بشمارم در تنهایى هایم.کسى که اگرچه دیگر نیست...اما همینجاست...

و من هنوز دلم را گرم مى کنم به این که هر دویمان در این دنیا نفس مى کشیم

و من هنوز خدا را قسم مى دهم که حواسش باشد به عزیز من...

:)

و من هنوز همان آسمانم...

که فقط کمى بزرگ تر شده است.کمى عمیق تر...کمى آبى تر...که هنوز بین صفحات تقویم به دنبال یک معجزه است.که هنوز دلش را به کوچک ترین ها گرم مى کند.به کوچک ترین دلخوشى هاى ممکن زندگى...به لبخند آدم هاى مهربان.به بوى گل نرگس.به یک هدیه ى کوچک.به یک "چه خوب که هستى" ساده.به یک "دلم برایت تنگ مى شود" ساده!که نون و آب که نمى شود.اما دلگرمى چرا!

به خدایت بگو حواسش به این آسمانِ دل نازک باشد...

به خدایت مى گویم چقدر دلم تنگ مى شود....