مگو نامه!

به بزرگى خودتون ببخشین...

مگو نامه!

به بزرگى خودتون ببخشین...

٢٠٢ : اگر روزى،جایى.کسى،نیازمان داشت.باشیم......

با هم اتاقى جان فیلم دیدیم.او مصمم شد که بعد از این کتاب بخواند.اما من دلم گرفته بود بعد از دیدن فیلم.امروز روز عالى ى بود.پر از تلاش بود.امروز میتونم بگم ٧٠٪‏ اونى بودم که میخواستم باشم. اما!

ادامه مطلب ...

٢٠١ : سرگیجه

حالم خوبه.حالم خوب نیست.

همین الان از پله هاى خوابگاه میومدم بالا.تو این چند دقیقه به خیلى چیزا فکر کردم.به این که میم ٢ چقدر عوض شده.به این که چقدر آدم مودىِ حساسى شدم.به این که چقدر اشتباه کردم از اردیبهشت  تا همین حالا.به این که فکر نمیکردم به چنین غمى دچار بشم.به این که خدا همیشه یه اتفاق خوبى رو بهت نشون میده.و بعد یک امایى توى کارش میاره.به این که کاش کسى بود که میشد پیشش خودم باشم.غیر از او.کاش حداقل این جا میتونستم خودم باشم.توى وبلاگ.همیشه آخرِ روزهاى خوب غمى هست.انگار تعادل روزِ آدم باید برقرار باشد.که خدایى نکرده یک روزى نباشدکه زیادى شاد باشد.البته این حسِ ناامیدى عمرش زیاد نیست.مال همین ١ ساعت گذشته است.که رفته بودم باهاشون شام بخورم مثلا.بعد انگار کل انرژى امروز و دیروزم رو گذاشته باشم در طبق اخلاص که این ها بیان و برش دارن.دیروز روز فوق العاده اى بود.اما انگار نمیشه که همیشه داشته باشمش.همیشه این تعادل لعنتى باید برقرار باشه.به قول تو همیشه تو هر اتفاق خوبى یه جاى کار میلنگه.خیلى لنگ میزنم.یهو دلم خواست دغدغه هایم فرق کنند.مثلا بشوند پرداخت قبض برق و گاز و تلفن و ... هذیون دیگه؟درسته؟خدایا.دارم اشتباه محض میکنم.خدایا.:( خدایا خدایا خدایا.یادمه گفته بودى که هرکس به جاى پناه بردن به دیگرى با نیت خالص به من پناه آورد گره از کارش باز میکنم.هرچند همه آسمان ها و زمین و هرچه در آن هاست علیه او برخیزند.و یک روزهایى بود که من عاشق این حرف بودم.عاشق به معناى واقعى.میدونم دارم تو مشکلات، زیادى سراغتو میگیرم.اما من فقط خودت رو دارم که میدونى چى شده و چه ها که قرار نیست که بشه.و فقط و فقط تو رو دارم که میتونى دست ببرى تو کار دنیا و یکى از پیچاى این روزگار عجیب و غریبو به نفع من بچرخونى.آره فقط خودت میتونى.الانم میدونم کل قضیه یه دیوونگى محضه.اما باورت میشه چشمم به دستاته که ببینم چى میشه؟اصلا همین دو روزه زیاد اینجورى شدم.دلم میخواد ببینمت.دستمو بگیر.باشه؟:(

پ.ن : قول دادم که درس بخونم.به همه.به خودم هم...

پ.ن ٢ : http://s7.picofile.com/file/8237445950/Blackfield_My_Gift_of_Silence.mp3.html

٢٠٠ : شاید موقت

خدایا جان.سلام.یکى از معدود دفعاتیست در این ٣ سال که داریم مستقیم با هم حرف میزنیم.خدایا جان.شدیدا نیاز دارم که باشى.یک مسیرى هست...که من اشتباه رفته ام.یک مسیرى که الان سرد و تاریک شده.و اگر کمکى از طرف تو نباشد... من میمیرم...

خدایا جان.دیدى که یه وقت هایى هم هست که آدم مى گوید اگر این طور بشود من آدم بهترى میشوم و این ها.من اصلا نمیخواستم از این حرف ها بزنم.راستش اصلا رویى هم ندارم براى این حرف ها.فقط تو یک کمى دستم را بگیر توى این مسیر اشتباه.بعد خودت بهترین مسیر را برایم انتخاب کن.یا تا آخر مسیر میروم.یا هم این که برمیگردم و مسیر دیگر...اما خدایا جان.فقط دستم را ول نکن.من بنده ى خوبى نبوده ام و نیستم هم.اما تو فقط باش.باش.باش.دلم را گرم کن به این بودنِ بى بهانه ات

١٩٩

تا امروز دقیقا یک هفته هست که هیچ خبرى ازت ندارم.به جز این که فقط هر روز چک میکنم که کى رفتى دانشگاه.کى نهار خوردى.کى آخرین خط کتابت رو خوندى.و کى خوابیدى.باز هم فردایش کى بیدار شده اى و ...

شواهد نشون میدن که سرت شلوغه.یه هفته هم کم نیست.اگه قول و قرارمون نبود همین یه هفته رو هم صبر نمیکردم و همون روز اول میپرسیدم که "حال دلت خوبه با نه؟" اما میخوام سر قولم بمونم.هرچند میترسم...اما چاره اى هم نیست.سر قولم میمونم.با این دلتنگى کنار میام.هرچند کارِ من نیست این کنار اومدنا.اما چاره اى هم نیست.نقطه نقطه نقطه.واى اگر بودى.نقطه.بذار این هم بگم که مدیون نمونم به خودم.زندگى، براى تو شدیدا واقعیه.اما من انگار هنوز میتونم با خیال راحت روى چمناى پارک دراز بکشم و آسمون رو با همه وجودم حس کنم.اما زندگى تو خیلى واقعیه.من میترسم که روزى واسه من هم واقعى میشه....

یه هفته فقط من بودم و خودم!بذار راستش رو بگم که الان از هر نوع وابستگى ى میترسم.از آدمایى که واسه "رفتن" میان به زندگیم.یه جایى خوندم که میگفت "اگه قرار نیس آدمامون بمونن...پس چرا خدا میذاره بیان تو زندگیمون؟" من اینو فهمیدم.من با تموم وجودم میدونم جوابشو.میخوام مثل این بچه زرنگاى کلاس داد بزنم "من بگم؟من بگم؟" اما هنوز موقع گفتنش صدام میلرزه.با ترس و لرز میگم که "هیچ آدمى اتفاقى نمیاد تو زندگیمون"


با این حال...من به اون روزى فکر میکنم که موهات خاکسترى شده.دست دخترت رو گرفتى و دارى قدم میزنى.من از دور میبینمت.یه حس آشنایى میاد سراغم.یک لحظه مى ایستم.حس میکنم بخشى از وجودم این جا جا مانده است.فقط یک لحظه حست میکنم و بعد...یک لحظه چشمم رو میبندم و بعد...یک لحظه اخم هایم در هم میروند و بعد...فقط یک لحظه بعد...یادم میرود کسى اینجا بوده که روزى دنیایم بوده.شاید حتى یادم هم نیاید.شاید فقط همان حس خوب باشد....تو میروى و ...منِ این روزهایمان هم هرگز به یادم نمى آید!با این حال "اتفاقى نبودى عزیزم........"

١٩٨

انگار یه کمى فقط یه کمى بیناتر شده باشم.امروز نشانه هاى خدا رو دیدم.یا خودم فکر کردم که نشانه هاش بود.یه حس فوق العاده که ساعت ٩:٣٠ شب داشتم.بعدش یه حس وحشتناک که ساعت ١١ شب داشتم.یه خبرى رو شنیدم که از خدا میخوام دیگه هیچ وقتِ هیچ وقت نشنومش(میدونم نشدنیه.اما دعا که میشه کرد) چن وقت پیش رسیده بودم به این نتیجه که باید عزاى هر اتفاقى رو به وقتش گرفت.نباید از الان نگرانش بود که این روزا هم کوفتمون بشه و بره پى کارش.اما بعضى تلنگرا هم خیلى خوبن.یادت میدن که همیشه هم اوضاع همینجورى نمیمونه.خدا میاد بهت گوشزد کنه که اگه امروز باهاشون بد صحبت کردى منم بلدم یه خبر بد بذارم رو دستت که دلت بترسه از نبودنشون.بعد اون لحظه اى که یه گوشه کز کردى و دارى اشک میریزى بیاد بگه خودم پیشتم عزیز دلم.خودم همینجام.خودم همیشه هستم و هواى تو و همه دوست داشتنیاى زندگیتو دارم.یاد حرف "ع" جانم مى افتم که میگفت "من خیالم راحته چون خدا رو دارم.حتى این جا با این که تنهام و هیشکى پیشم نیس، اما خیالم راحته که اون همیشه هست" و بعضى حرفا رو باید با جانِ دل گوش کرد.و چقدر عزیز است این خدا براى من.که باشد همیشه.که با او هیچ دلخورى ى نترساندم.هیچ از دست دادنى....

خدا حتما خیلى دوستت داره "میم" عزیز من.حتما اگر صبر داشته باشى بهترین ها را به دست خواهى آورد.و کاش این ها رو بتونم با خودت در میون بذارم.که خدا اگه عزیزت رو ازت گرفت ، اگه بهت سختى داده، حتما صبرش را هم در تو دیده.به خدا گریه هاى امروزت دل سنگ رو هم آب مى کرد.و من تا امروز چقدر بى انصاف بودم.اما این رو بدون.که تا جایى که توانم هست هیچ وقتِ هیچ وقت نخواهم گذاشت که حس تنهایى امانت را ببرد.از خدا میخوام نذاره امشب دلت بگیره.انقدر آرومت کنه که هیچ جوره نداشتن هات رو حس نکنى.هرچند غیرممکن باشه.اما از خدا میخوام که دستت رو بگیره.امشب که شب تولدت هست و ...هنوز منتظرى وقتى گوشیت زنگ میخوره صداى اونو بشنوى...

دوستت دارم عزیز من، با این که هیچ وقت این جا رو نمیخونى.امشبت رو فقط از خود خدا میخوام که آروم باشى...