واج آرایی م و ن:)))
اینجا تنها جاییه که هیچ اشنایی نداره و میتونم بنویسم.
امروز بعد مدت ها با ح رابطه داشتیم. احساس های متناقضی دارم. قبلش ذوق داشتم. حینش عالی بود. بعدش اما مخصوصا وقتی فهمیدیم که دیگه نمیتونیم همو ببینیم یهو ناراحت شدم. بعدش هم مامان زنگ زد و گفت خواب بد دیده. یهو ته دلم خالی شد...
کاری که دوست داشتم رو کردم و نوش جونم اصلا. الان وقت ناراحتی نیست...
ببین! حالت خوبه؟ حال دلتو میگم!
نمیدونم کنان رد میشم... من چه بدانم؟ برو از دلم بپرس!
راستش دلم برای خنده های از ته دل تنگ شده. از اونایی که بند نمیاد.
روزا بی انگیزه از خواب بیدار میشدم. چند روز بود که فکر میکردم این پسره رو دیگه دوست ندارم. پس چرا قبول کردم که بهش فرصت دوباره بدم؟ تا امشب که بالاخره واقعا تمام شد! شاید شایددد فردا صبح با انگیزه ی بیشتری از خواب بیدار بشم. نمیدانم...
برم پیاده روی. سیگار بکشم. به زندگی فکر کنم...
چقدر برام غم انگیزه که بلاگ اسکای از آدم های واقعی خالی شده و دیگه اون روزمره نویسی سابق توش نیست.
دلم برا قدیما تنگشده. دلم برا اون کسی که قبلا بودم تنگ شده...
هیچ کس قرار نیست راه رو راحت تر کنه. همینه که هست. نجات دهنده ی واقعی واقعا تو آینه ست...
خسته م از مهمون بازی...
جدا و عمیقا ازتون میخوام اگه اینجا رو میخونین کامنت بذارین و ادرس وبلاگتون رو هم بهم بدین
راستش برام خیلی مهمه بتونم دوستای جدیدی پیدا کنم. اونم بعد مدت ها اینجا..
امروز بعد مدت ها یه جلسه دارم و بابتش استرس... خدا بخیر کنه:)
جلسه با ادم اونقدر مهمی نیست. اما در ارتباط با کاره و خیلی امید دارم بابتش:)
امروز متاسفانه مهمون بازی بود. هرچند من اعصابش رو نداشتم. اما همین که تونستم پذیرایی کنم و نیفتم خودش جای شکر داشت...
ادرس وبلاگ بلاگ اسکایم رو به دوست جان ندادم. راستش عذاب وجدان دارم. نمیدونم چرا ولی فکر کردم شاید اینجا راحت تر بتونم دوست پیدا کنم... واسه همینم اومدم دوباره اینجا بنویسم. دوستای قدیمی که نیستن... ای آدمای جدیدی که اینجا رو میخونید. اینجا متعلق به یک فراانسانه:)))