مگو نامه!

به بزرگى خودتون ببخشین...

مگو نامه!

به بزرگى خودتون ببخشین...

سرمای وجود

باید صبر کنم برا نتیجه پاتولوژی… چیزی هم نیست بشه به کسی بگم اخه… البته دو تا از دوستام میدونن ولی خب… همه رو خسته کردم بس که گفتم نگرانم. موندم سین چطوری دو هفته دووم اورد تا جواب پاتولوژیش بیاد. نمیدونم شایدم مشکلی که پیدا میشه توان مقابله باهاش هم در ادم ایجاد میشه. چون ما را به سخت جانی خویش این گمان نبود…

دنیا

این زندگی خیلی بی ارزشه. هم انقدر بی ارزشه که ادم تو هر نگرانی فکر میکنه خب که چی، بالاخره که میمیرم و تموم میشه… هم اونقدر باارزشه که لحظه لحظه ش رو دوست دارم با خوشحالی سپری کنم…

و خب خیلی مسخره ست این وضعیت اصلا…

دوست قدیمی

یه دوستی داشتم که خاطرم نیست اینجا پیدایش کرده بودم یا تو اونیکی پلتفرم. اما خلاصه، انقدر به یادش هستم و انقدر دلم برایش تنگ شده که حد نداره. قلبا دوستش داشتم. و خب چیکار کنم که بعد یه مدت انتظارش از دوستیمون زیاد شد و من نتونستم اونجوری که میخواست عمل کنم… کاش میشد اینجا رو بخونه و باز دست دوستی دراز کنه به سمتم. به هر حال که اون بزرگ تر بود و بخشش از بزرگان است… دلم گرفت. چون یه وبی رو خوندم که نوشتارش شبیهش بود. اما میدونم اون نیست.

بدشانسی

خیلی دوست داشتم این چند روز که حالم خوب بود پست بذارم و بگم به به چه حالی چه احوالی

اما امروز یه خبر خیلی بد دریافت کردم و در نتیجه اعصاب ندارم

مربوط به سلامتیمه. فردا باید برم دکتر و از استرس دارم دیوانه میشم…

بی حوصله

بی حوصله دراز کشیدم رو مبل و اونم داره سبزی هایی که خریده مرتب میچینه رو میز تا خشک بشن. غصه دارم. هی این میاد تو ذهنم. به اب و اتیش باید زد… باید زد… اما تو انگار نمیخوای بزنی به اب و اتیش. انگار افق ذهن من و تو با هم فرق میکنه. و من ادم کنار اومدن نیستم. هستم؟