مگو نامه!

به بزرگى خودتون ببخشین...

مگو نامه!

به بزرگى خودتون ببخشین...

جالب انگیز ناک

جالبه. امروز از صبح انرژیم زیاده. البته بی ارتباط با قهوه ای که اقای قهوه فروش برام درست کرد نیست…

میخواستم بگم… اگه سلامتیم واقعا در خطر باشه، حضور همسرم و تصمیم برای انصراف از مهاجرت میتونه یه شانس بزرگ برای من بوده باشه… دیدین میگن یه وقتایی فکر میکنید یه چیزی به نفعتون بوده ولی بعد میفهمین که نه! اگر اون ماجرا جور میشده چقدر سختی باید میکشیدین؟ البته که هنوز امیدوارم چیزیم نباشه. اما اگر باشه…….

تاب

تحمل نداشتم

چقدر تو ناپایداری دختر…

نباید بیکار بمونم. بیکار که میشم هزار تا فکر ناجور میاد تو سرم. از طرفی، منتظر جواب این پاتولوژی بودن هم اندازه منتظر جواب کنکور بودن، یا منتظر جواب ازمونای قلم چی بودن برام جذابه

انقدر استرس میکشم که شاید حالم بدتر بشه. لعنت به اضطراب اصلا

+ هی گفتم بیا بریم بیرون گفتش نه که نه…

من میرم…

چاره ای نیست

باید از اینجا هم برم

فقط هروقت جواب اومد میام مینویسم که زنده میمونم یا نه…

یعنی من عاشقتم

ببخشید که این پست سرشار از انرژی منفیه. نخونید…

ازش پرسیدم اگه چیز بدی باشه منو تنها میذاری؟؟؟ تو بگو اخه چه سوالیه این دختر؟؟؟

برگشت گفت یعنی چی؟ کی زنشو تنها میذاره؟؟؟؟

باید بگم از حمایت های همسرم شگفت زده و همینطور خوشحالم. اما در عین حال از اضطراب دارم دیوانه میشم… هی بدترین سناریوها میاد تو ذهنم… چطور به مامان و بابام بگم؟ اصلا گفتنی نیست که… دلم مثل سیر و سرکه داره میجوشه. ارتباط خوبی هم با خدا نداشتم خیلی وقته. در نتیجه نمیتونم ازش درخواستی کنم.

سرمای وجود

باید صبر کنم برا نتیجه پاتولوژی… چیزی هم نیست بشه به کسی بگم اخه… البته دو تا از دوستام میدونن ولی خب… همه رو خسته کردم بس که گفتم نگرانم. موندم سین چطوری دو هفته دووم اورد تا جواب پاتولوژیش بیاد. نمیدونم شایدم مشکلی که پیدا میشه توان مقابله باهاش هم در ادم ایجاد میشه. چون ما را به سخت جانی خویش این گمان نبود…