مگو نامه!

به بزرگى خودتون ببخشین...

مگو نامه!

به بزرگى خودتون ببخشین...

نقطه ی تاریک

نوشته بودم که نقطه ی تاریکم رو نمیدونم چیکارش کنم...

خب یه نقطه ی تاریک جدید اضافه شد. که بابتش خودمو سرزنش کنم...

شاعر در جایی میگه:

آخه تو که تنها نمیشی تو دلت قرصه

تو اگه بخوای پر میشه دورت بشمار سه

ولی حالا بر عکس تو من کیو دارم

کی حالمو میپرسه؟

حکایت ماست...

تو نور منی بین این همه سایه

بس کن عزیزم گوشه کنایه...


شاعر میگه

امروز این اهنگه رو گوش میکردم:

میرم و میمیرم اسوده میشم از عشق

میرم و میمیرم...

واقعا اسودگی از عشق فقط با مرگ امکان پذیره. کاش مرگ من هم نزدیک بود...

میدونم خیلی دارکم. اما خسته شدم از فکر کردن و به نتیجه نرسیدن...

بامبل

دلم میخواد بامبل رو دوباره نصب کنم...

حرفشو با امیر هم که زدم...

نباید تعجب بکنه وقتی حد و حدودش رو باهام تعیین میکنه...

امروز سارا بهم گفت چرا انقدر گوشی دستته. تو تو بیداریت هیچ کاری نمیکنی جز گوشی... و خب راست میگه:( بدم میاد کسی ازم انتقاد اینطوری میکنه اما این دفعه حقیقته و باید بپذیرم...

بامبل رو نصب کنم؟

قرص خواب

دوباره قرص خوردم که بخوابم

راستش دروغ چرا... دیدم همه ش منتظر پیام از طرف امیرم. واسه همین ترجیح دادم بخوابم که دیگه منتظرش نمونم...

دوستم گفت باید به دکترت بگی که قرص میخوری که بخوابی...

حوصله دکترمو ندارم....

اما باید وقت بگیرم..

سریال تکراری

سریال بیرون رفتنمون ادامه دار شد

از جمعه هر روز رفتیم بیرون

مامان و بابا دیگه شاکی شدن

اما امروز یه دعوای خوب با مامان کردم که فکر کنم تاثیرشو گذاشت...

گفتم من ۲۹ سالمه دیگه اینطوری هی پیگیر من نباشین کجایی کی میرسی خونه و فلان.

مامان گریه کرد. منم گریه کردم.

مادر بودن هم سخته...