فیلم راجع به خیانت هاى پشت سر همه!فیلمى که توى اون یه نفر (فرید با بازى بهرام رادان) مقصر تمام بدبختى هاى چندین نفره (لیدا و عسل و پریچهر و امیرحسین و ....)
شاید مشکل از منه که بعد از تماشاى هر فیلمى به این فکر میکنم که هدف فیلم چى بوده!یا چى از فیلم یاد گرفتم.اکثرا هم بعد از رفتن به سینما سرخورده میشم.چون اونجور که باید راضیم نمیکنه.به هر حال، به نظر میرسید توى این فیلم یه نفر بود که همه ى تقصیرها رو بندازن به گردنش!شاید نقطه ضعف فیلم همین باشه(جاست از نظر من)
و اما تراژیک ترین بخش فیلم شاید صحنه هاى پایانى فیلم باشه که بابک (همسر یکى از بانوان خیانت کار!) بعد از تصادفى که داشته (که اون هم باز تقصیر فرید بوده...جل الخالق!) و بعد از خارج شدن از کما ، خودش رو به فراموشى میزنه تا شاید زندگى مشترکش رو حفظ کنه!!
اما قوى ترین نتیجه اى که میشه از فیلم گرفت اینه که همچین اتفاقاتى حقیقتا تو جامعه در حال وقوعه!و خب فیلم خیلى ریز داره اشاره میکنه که "خیانت نکنید!جیزززه"
تمام.
ما که چیزى از سى.ا.ست حالیمان نیست.نه هیچى هیچى.خب مثل همه مردم ایران یه نیمچه اطلاعات کوچه بازارى طورى داریم.اما خب...
حالا سوال ما اینست که عایا این توافق چیزیش هم به ما میرسد؟؟؟اصلا اگر بخواهیم از صفر تا ٢٠ نمره بدهیم براى "کمک این توافق به بهبود وضع کشور" حدودى چقدر میشود؟؟؟
پى نوشت : یاد روزى افتادم که یه بنده خدایى ، با اهداف نه چندان دیگرخواهانه ، به ما پیشنهاد پیوستن به گروهى از نویسندگان یک نشریه مانندى رو داد.و ما هم قبول کردیم.یه مدت هم حتى بهش فکر کردیم که چى بنویسیم و این حرف ها...اما نهایتش این شد که به صورت خیلى خیلى چراغ خاموش خودمون رو از قضیه کشیدیم کنار!حالا این ها رفتن براى خودشون آدم شدن و ... استغفرالله........ حالا آدم شدن این ها به کنار ! ما به همین که هستیم راضى ایم.اما حقیقتا همون بهتر شد که در اوج خداحافظى کردیم:دى دى دى
آدم دلش تنگ میشود.آدم است دیگر...چه خوب که همدیگر را آدم ببینیم.نه موجود فرازمینى همیشه مهربانِ همیشه با لبخند.هر کسى در زندگى اش حداقل یک بارى که باید باشد ، نیست.که باید بماند و اوضاع را رو به راه کند.اما نیست!و. همین طور ، هر آدمى حداقل یک بار در زندگى اش ، وقتى که باید باشند ! ، نیستند.آدمیم دیگر.دلِ مرده که خریدار ندارد.چه بسیار لحظه هایى که دلت را مى گردانى و مى گردانى.بعد هم لحظه اى از تپش مى ایستد.و تو نگاهش میکنى.با تمام آن چه که بر سرش آمده...حس میکنى باید این جا پایان باشد.باید سرپوش خاطرات را بگذارى بر دلت تا براى همیشه گنجینه اى مخفى بماند..اما ناگهان ، همان نداى همیشگى زندگى را میبینى.این بار گوش جان مى سپارى ، به آواز همیشگى حیات...زندگى اش را میبینى که با کمترین توان ، ولى باز مى گردد.و این راه توست...راه تو ، که همچنان باید در جست و جوى حقیقت باشى...