اومدم بنویسم از روزم از تکراری هام
اما یهو احساس کردم هیچ نکته ای درش نیست
چرا باید بنویسم اصلا
چرا الکی اینجا رو خط خطی کنم
خلاصه با خودم هم لج کردممم
با خودم هم دیگه نمیتونم یه جا بشینم و بحثی پیش نیاد
لعنت به اول و اخر زندگیمون که اینترنتمون هم دست خودمون نیست :(
امروز داشتم به این فکر میکردم که این روزا فکر و ذکرم چیزاییه که ندارم
در حالی که از چیزایی که دارمشون غافل شدم
مثلا دیشب با خونواده نشستیم به فیلم دیدن
نکنه حواسم نباشه و قدر لحظه ها رو ندونم
شاید بعدها ارزوم باشه تو چنین جمعی فیلم ببینم
میخوام قدر داشته هامو بیشتر بدونم خلاصه
خیلی ممنونم:)
اون رگ عجول بودنم زده بالا
دلم میخواد به ع پیام بدم و حالشو بپرسم
با دو تا از دوستام مشورت کردم و هردوشون گفتن کار اشتباهیه
چون اون ادم اذیتم کرده
چون منو نخواسته و حالی هم نپرسیده
و هزار تا دلیل دیگه
اما دلم هنوز راضی نیست
راستش اومدم اینجا بنویسم شاید یادم بره
شاید از سرم بپره
ازش متنفرم
این روزا همه ش میخوابم
ترجیح میدم تو بی خبری بمونم
اینطوری هم نیست که کار خاصی بتونم بکنم
ولی من ادم خوابیدن نیستم
من ادم فعال بودن و کار کردنم
اینی که بهش تبدیل شدم من نیست
بیاین بگین شما چیکار میکنین این روزا. شاید ایده ی جدیدی به ذهنم رسید و کمتر خواب رو در آغوش گرفتم:(